دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٨٥ - ابن خیاط، ابوبکر یحیی
ابن خیاط، ابوبکر یحیی
نویسنده (ها) :
علی رفیعی علامرودشتی
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ١٩ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اِبْنِ خَيّاط، ابوعبدالله احمد بن محمد، شاعر دمشقی (٤٥٠-٥١٧ ق/ ١٠٥٨-١١٢٣ م)، تاريخ ولادتش را او خود ذكر كرده است (ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، ٧/ ٣٦٢)؛ در تاريخ وفاتش نيز اختلافی نيست (نک : همانجا؛ عمادالدين، ٩/ ١٤٢؛ ابن خلكان، ١/ ١٤٧). در منابع متأخر، به دنبال نام او چنين افزودهاند: «معروف به ابن سنیالدوله ابوالكتائب طرابلسی» (ذهبی، العبر، ٢/ ٤٠٨؛ همو، سير، ١٩/ ٤٧٧؛ صفدی، ٨/ ٧٠) و گويا سنیالدوله ابوالكتائب لقب پدرش محمد بوده است. بنابراين، برخلاف نظر مَردَم بك (ص ٥) شايد صحيح نباشد كه پدرش را خياط بدانيم، به خصوص كه صفدی (همانجا) تصريح میكند كه محمد، كاتب يكی از اميران بوده، و اشارۀ ابن فضلالله عُمَری در مسالك الابصار (نک : مردمبك، ٥، حاشيه) به «سوزن پدر او» زائيدۀ لفظپردازی است، نه اطلاع از شغل پدر شاعر. مردم بك (ص ١٤ و حاشيه) از اين روايات پرهيز كرده و به استناد ابنتغری بردی در المنهل الصافی، برادر زاده شاعر را سنیالدولة دانسته است. مردم بك با بررسی روايات مربوط به زندگی ابن خياط و به ياری اطلاعاتی كه از ديوان او برگرفته، شرح حال جامع و عالمانهای تدارك ديده است. ابن خياط در دمشق، در خانهای واقع در محلۀ خيضريه زاده شد و همانجا پرورش يافت. در دوران كودكی و نوجوانی او دمشق، به سبب ضعف فاطميان و تسلط امرای سلجوقی، دستخوش آشوبهای فراوانی بود (نک : ابن قلانسی، ٩٤ به بعد) از اين رو ابن خياط اين شهر را ترك گفت و به حماة روی آورد، در آنجا، با آنكه جوان بود و هنوز به ١٩ سالگی نرسيده بود، به امير حماة ابوالفوارس محمد بن مالك پيوست و در خدمت او كار كتابت را به عهده گرفت (ذهبی، سير، ١٩/ ٤٧٧؛ صفدی، همانجا). اين كار ظاهراً دير زمانی ادامه يافت، چندانكه ابن خياط به لقب «كاتب» مشهور گرديد (غالباً به دنبال نام او الكاتب نهادهاند، نک : ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، ٧/ ٣٦١؛ ابن خلكان، ١/ ١٤٥)، اما او هرگز كار شعر را فرو ننهاد و به پرورش ذوق شاعرانۀ خود همت گمارد. با اينهمه تا ٤٧٦ ق/ ١٠٨٣ م كه در حماة بود، اثر عمدهای از خود به جای نگذاشت: يك قصيده در مدح ابن مانك، يك قصيده در مدح وثّاب بن محمود، يكی در مدح سديد الملك علی بن مقلد امير شيزر و ٢ بيت كه در محضر ابن حيوس (ه م) سرود (ابن خياط، ١-٢٢، ٢٨٧). ابن خياط ٢٢ ساله بود كه از حماة به حلب، نزد ابن حيوس شاعر بزرگ شام شتافت (٤٧٢ ق/ ١٠٧٩ م؛ تاريخ «سنة اثنتين و ستين» كه در خريده، ٩/ ١٤٣ آمده است، درست نيست).
در آن هنگام ابن حيوس ٧٨ ساله بود و سال بعد بدرود حيات گفت. ابن خياط خود روايت میكند كه «در نوجوانی نزد ... ابن حيوس در حلب رفتم. او كه كهنسال بود ... مرا پرسيد از كجايی ... كارت چيست؟ ... » سپس چون ابن حيوس شعر وی را كه در آن از تنگدستی میناليد شنيد، اظهار شادمانی كرد كه پس از وی، سرزمين شام از شاعر بزرگ تهی نخواهد ماند. پس از آن، وی را صلهای نيك بداد و توصيه كرد نزد خاندان بنو عمّار در طرابلس رود (عمادالدين، ٩/ ١٤٢-١٤٣). اگر اين روايت كه در منابع ديگر تكرار شده (ابنخلكان، ١/ ١٤٥؛ ذهبی، سير، ١٩/ ٤٧٧- ٤٧٨؛ صفدی، ٨/ ٦٧) درست باشد، گويای آن است كه ابن خياط، همسايۀ سابق خويش را (در دمشق هر دو در يك محله میزيستند) بيش از يك بار نديده است (برخلاف نظر مردم بك، ١٦). حدود ٤ سال بعد، ابن خياط به توصيۀ ابن حيوس جامۀ عمل پوشانيد و به طرابلس نزد بنو عمار، اميران علم دوست شتافت و به گفتۀ خود (عمادالدين، ٩/ ١٤٣-١٤٤) «از نعمتهای آنان برخوردار شد».
در طرابلس، بی درنگ به خدمت حاكم شهر، قاضی جلال الملك بن عمار شتافت و در سراسر دورۀ اقامت خويش در طرابلس به مدح او و خاندان او مشغول بود: ٧ قصيده در مدح و تهنيت و تسليت جلالالملك (ابن خياط، ٢٩-٥٠)، ٧ قصيده دربارۀ برادر و جانشين او فخرالملك (همو، ٥٤-٨٢)، ٤٤ قصيده و قطعه دربارۀ اعيان طرابلس يا در معانی گوناگون چون وصف و عتاب و اندكی هجا و غير آن سرود (همو، ٨٣-١٤٣، ٢٨٠، ٢٨٨). نمیدانيم طی ده سالی كه در طرابلس زيست، به چه كار مشغول بود. در اشعار او و يا روايات مربوط به اين دوره هيچ اشارتی به احوال و پيشۀ او نرفته است. با اينهمه، ٣ قطعه شعر از همين دوران در ديوان او هست كه شاعر در آنها از تنگدستی مینالد و از دراز كردن دست طلب پيش كسان اظهار دلتنگی میكند (همو، ١٢٧- ١٢٩). شايد به اميد كسب مال بود كه در ٤٨٤ ق/ ١٠٩١ م به شهر صور شتافت و در قصيدهای شامل ٥٠ بيت منيرالدوله والی فاطميان را مدح گفت (همو، ١٣٣ به بعد)، اما ظاهراً دير زمانی در آن شهر نماند و به زودی به طرابلس بازگشت. دربارۀ زندگی او در شهر طرابلس، تنها ٣ روايت در دست است: نخست روايتی است كه ذهبی ( سير، ١٩/ ٤٨٠-٤٨١) نقل میكند. وی از قول ابوعبدالله احمد طُلَيطُلی كه گويا در طرابلس مجلس درسی داشت، چنين میآورد كه ابن خياط چون به طرابلس رفت، به حلقۀ درس وی درآمد و در آن حلقه، گاه اشعار خود را برمیخواند. اما او گويا در كار علوم ادب و لغت و عروض ناتوان بود و هرگز پرسشهای استاد را پاسخ نمیگفت، چنانكه سرانجام استاد بر او برآشفت و از بیاطلاعی وی در نحو و لغت خرده گرفت. شاعر در همان جلسه، بالبديهه قصيدهای شيوا سرود و مراتب هوشمندی و ذوق خود را ستود. ابوعبدالله در دنبالۀ روايت خود میافزايد: پس از آن او را گرامی داشتم و وی هر چه توانست نزد من آموخت. روايت دوم كه در سرآغاز قصيدهای در ديوان (ابن خياط، ١٢١) آمده، نشان میدهد كه شاعر، علاوه بر حلقۀ درس ابوعبدالله، در دارالعلم طرابلس نيز دانش اندوخت، زيرا زمانی كه شاگردان را پاداش دادند و او را فراموش كردند، وی از متولی دارالعلم در قصيدهای گله كرد. روايت سوم را ابنعساكر آورده است ( تاريخ مدينة دمشق، ٧/ ٣٦٢؛ التاريخ الكبير، ٢/ ٦٨). در اين روايت به دوستی و همنشينی او با شاعری به نام سابق (نک : زركلی، ٦/ ٣٤٦، شرح حال او)، اشاره شده است.
در حدود ٤٨٦ ق/ ١٠٩٣ م وی طرابلس را ترك گفته روی به دمشق آورد. در آن زمان دمشق، تحت سيطرۀ سلجوقيان، آرامش خويش را بازيافته بود و فرزند آلب ارسلان، تاجالدوله تنش بر آن فرمان میراند. ابن خياط در دمشق، نخست به ابوالنجم هبةالله بن بديع اصفهانی وزير تنش پيوست و چنان نزد او تقرب يافت كه «يك بار ١٠٠٠ دينار صله گرفت. او آخرين شاعری است كه در زمان ما چنين پاداشی به دست آورد» (ذهبی، سير، ١٩/ ٤٨١؛ همو، العبر، ٢/ ٤٠٩؛ قس: مردم بك، ١١). ديری نپاييد كه شاعر، به همراهی ابوالنجم وزير عازم ری شد؛ قصيدهای به تاريخ ٤٨٧ ق/ ١٠٩٤ م در مدح اين وزير در ديوان وی (ص ١٤٤) موجود است (قس: عمادالدين، ٩/ ١٤٢، ١٩٣، ١٩٤). دو قطعۀ ديگر نيز خطاب به همو در ديوان (ص ١٥٢) آمده كه هر دو در ری سروده شده است. دو بيتی ديگری (ص ١٥٣؛ نيز قس: عمادالدين، ٩/ ٢٢٠) نشان از آن دارد كه شاعر از ری به خراسان نيز رفته است و شايد در راه بازگشت از همين سفر بود كه فخرآور مستوفی ری را ــ كه ظاهراً در تنگدستی او را ياری نكرده بود ــ هجو گفت (ابن خياط، ١٥٣). در ٤٨٧ ق/ ١٠٩٤ م (نک : مردم بك، ١٢)، همراه ابوالنجم به دمشق بازگشت (ابنخياط، ١٥٤). در آنجا، علاوه بر ابوالنجم، يكی از اميران به نام حسّان بن مِسْمار را كه به عَضبالدولۀ ابق پيوسته بود در ٢ قصيده مدح گفت. در همان سال، چون ابق به دمشق وارد شد، وی يكی از زيباترين قصايد خود را تقديم او كرد (همو، ١٥٤، ١٦١، ١٧٠) و سپس در شمار نزديكان و نديمان او درآمد. از آن هنگام، تا زمانی كه ابق زنده بود، وی ٢٢ قصيده و قطعه در مدح او و نزديكانش، و يا در وصف مجالس او سرود و عاقبت نيز خود او را كه در ٥٠٢ ق/ ١١٠٩ م درگذشت به قصيدتی رثا گفت (همو، ١٧٠-٢٢٥، ٢٨١- ٢٨٢) شاعر پس از ابق به پسر و وليعهد طغتكين، تاجالملوك بوری كه در ٥٢٢ ق/ ١١٢٨ م تا ٥٢٦ ق/ ١١٣٢ م فرمانروای دمشق بود، پيوست (نک : همو، ٢٢٥، حاشيه) و نديم مجالس او گرديد. ابنخياط تا پايان عمر از خدمت بوری نگسست. بيش از ٤٠ قصيده و قطعه در مدح او و بزرگان شهر يا در رثا و تعزيت و تهنيت ايشان، و يا در مناسبات گوناگون سروده است، از اين قرار: مدح بوری، در ٥ قصيدۀ نسبتاً مفصل (همو، ٢٢٥-٢٤١)، ابوالذواد (وزير) در ٩ قصيده (همو، ٢٤٢-٢٧١)، كمالالدين امينالملك (وزير) در ٣ قصيده (همو، ٢٧١- ٢٧٨)، امير جاروح شمسالدوله در ٥ قطعه (همو، ٢٩٧-٣٠٠)، ابواليُمن سعيد بن علی (متولی شرطه) در ١٦ قطعه و قصيده، ابويعلی حمزة بن القلانسی در ٢ قطعه، قطعۀ بعد خطاب به پسر اوست و آخرين قصيده، خطاب به خود او (همو، ٣٢٢-٣٢٥). آثار چهارگانۀ اخير نشان میدهد كه وی با ابن القلانسی كه علاوه بر نويسندگی، از اعيان مملكت نيز بود و دو بار به مقام «رياست دمشق» رسيد (همو، ٣٢٢، حاشيه)، دوستی نزديك داشت. آخرين قصيده شاعر كه در بستر مرگ سروده شده خطاب به هموست: بخش اول آن شكوه از دوری دوست و بیمهری اوست.
هيأت ظاهری ابن خياط ــ لااقل پيش از كسب ثروت در دمشق ــ گويا اندكی شگفت بوده است. زيرا عمادالدين كاتب (٩/ ١٤٤) اشاره میكند كه هر كس در او مینگريست، به سبب درازی و پهنای اندام و چگونگی جامۀ او، میپنداشت شتربان يا حمّال است و ظاهر او نشانی از هوشمندی و ظرافت و فضل نداشت (قس: ذهبی، سير، ١٩/ ٤٧٨؛ نيز مردم بك، ١٩، كه از اين روايت و دو سه بيت ديوان، برداشتهای مفصلی كرده است).
چنين مینمايد كه ابن خياط را در علوم ادب آن مايه فراهم نيامده بود كه شاگردانی داشته باشد، و نيز هرگز در خدمت استادی كارآمد دانش نياموخت. ذهبی ( سير، ١٩/ ٤٧٧) مینويسد كه او «از ابن حيوس و سابق و ... روايت كرد و احمد طليطلی و قيسرانی از او روايت كردهاند ... » (صفدی: ٨/ ٧٠، نام سلفی را نيز به راويان او افزوده است). ظاهراً لفظ روايت در اين مورد هيچ اشارتی به رابطۀ شاگردی و استادی ندارد، زيرا او ابنحيوس را بيش از يك بار نديده و سابق نيز با او دوست و همنشين بوده است و نيز چنانكه گذشت، احمد طليطلی تنها استادِ شناخته شدهای است كه او را در علوم ادب آموزش داده است (ذهبی، سير، ١٩/ ٤٨٠). روايت ابن عساكر ( التاريخ الكبير، ٢/ ٦٧) نيز بسيار شگفت است، زيرا گويد كه در ٥٠٧ ق/ ١١١٣ م با او همنشين شده و در معانی گوناگون با وی سخن رانده و شاعر اجازۀ روايت همۀ نظم و نثر خويش را به او داده است. اما در آن تاريخ، عمر ابن عساكر از ٥/ ٧ سال درنمیگذشته است. در اين ميان تنها قيسرانی را كه شاعر جوانی بود، میتوان دست پروردۀ او پنداشت، زيرا اولاً ابنخلكان (٤/ ٤٥٨) و صفدی (همانجا) و ذهبی (همانجا) اشاره میكنند كه وی در خدمت ابن خياط به كمال رسيد، و ثانياً هموست كه ديوان استاد را گردآوری كرده است (مردم بك، ١٨).
ضعف علمی ابنخياط درجای جای ديوانش آشكاراست. مردم بك لغزشها و جوازات شعری فراوانی در آن يافته است (ص ٢٢ به بعد). در عوض طبع روان و ذوق سرشار از وی شاعری ساخته كه بیگمان میتواند در صف برترين شاعران سدۀ ٥-٦ ق/ ١١-١٢ م نشيند. در قصايد او قالبها و بخشبنديهای كهن ــ اگرچه به كلی درهم نشكسته ــ ديگر شباهتی با تركيب قصايد كهن ندارد. وی گويی به عمد از پيچ و تابهای ابهامآميز و تعابير و كلمات گنگ دوری جسته است. روانی و زيبايی شعر او همۀ نويسندگان پس از وی را به ستايش واداشته است. ابن قلانسی كه دوست و ممدوح او بود، وی را سخت می ستايد (ص ٢٣٤)؛ عمادالدين كاتب (٩/ ١٤٢) سبب پيش انداختن نام او را بر ديگر شاعران، نيكی شعرش دانسته است؛ ذهبی ( سير، ١٩/ ٤٧٦، العبر، ٢/ ٤٠٨) نظم او را در اوج میداند و قول سلفی را نقل میكند كه میگفت: «او شاعر يگانۀ شام بود و من يك جلد از اشعارش را از خود او شنيده و جمع كردهام»؛ ابن خلكان (١/ ١٤٥) به سبب شهرت بسيار از ذكر اشعار او ــ جز چندين نمونه ــ خودداری میكند و ابن عساكر گويد ( تاريخ مدينة دمشق، ٧/ ٣٦١) در دمشق، ديوان شعر به او ختم شد.
در ديوان او، اشعاری كه به زندگی مردم و جنبههای عينی آن بپردازد، اندك است (موارد جالب توجه: صص ٢٨٣-٢٨٦، وصف نهر، گلابی، خيار، نرد و ص ١١٩، اشاره به گلابگيری ... ). واژگان شعری او نيز همان واژگان معهود و معمول زمان است. حتی كلمات فارسی نرد، ناورد، بنوج و ششوش (پنجها و ششها) و غير آنها كه در قصيدۀ شمارۀ ١١٩ (صص ٢٨٤-٢٨٦) آمده، همه در آن روزگار كلماتی شناخته شده بودهاند. تنها كلمۀ «ريش» كه در قصيدهای خطاب به فخرآور آمده (ص ١٥٣) از دستاوردهای سفر او به ری است.
مآخذ
ابن خلكان، وفيات؛
ابن خياط، احمد بن محمد، ديوان، به كوشش خليل مردم بك، دمشق، ١٣٧٧ ق/ ١٩٥٨ م؛
ابن عساكر، علی بن حسین، تاريخ مدينة دمشق، به كوشش عبدالغنی الدقر، دمشق، ١٤٠٥ ق/ ١٩٨٤ م؛
همو، التاريخ الكبير، به كوشش عبدالقادر افندی بدران، دمشق، ١٣٣٠ ق/ ١٩١٢ م؛
ابن قلانسی، حمزة، ذيل تاريخ دمشق، بيروت، ١٩٠٨ م؛
ذهبی، محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط، بيروت، ١٤٠٥ ق/ ١٩٨٤ م؛
همو، العبر، به كوشش ابوهاجر محمد، السعيد بن بسيونی زغلول، بيروت، ١٤٠٥ ق/ ١٩٨٥ م؛
زركلی؛
اعلام؛
صفدی، خليل بن ایبک، الوافی بالوفيات، به كوشش محمد يوسف نجم، بيروت، ١٣٩١ ق/ ١٩٧١ م؛
عمادالدين كاتب، محمد بن محمد، خريدة القصر، به كوشش شكری فيصل، دمشق، ١٣٨٨ ق/ ١٩٦٨ م؛
مَردَم بك، خليل، مقدمه بر ديوان (نک : ابن خياط در همين مآخذ).
آذرتاش آذرنوش