روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٠ - خلاصه و گزيده كلام
حال يك ادراك واحد نفسانى را كه از آن تعبير به «من» ميشود تشكيل ميدهد.
اگر بگويند چيزى كه اين صفت وحدت را درك ميكند همان «مغز» است باز اشكال بحال خود باقى ميماند، زيرا فرض اينست كه مغز ادراك ديگرى جز همين ادراكات كثيره كه متوالياً و بسرعت بر آن وارد ميشوند ندارد، و معنى ندارد بگوئيم قوه ادراك ديگرى دارد كه اين ادراكات را بصورت واحدى ادراك ميكند چنانكه در مورد قواى حسى ميگوئيم (دقت كنيد).
اينها همه درباره صفت وحدتى است كه براى آن حقيقت نفسانى مشاهده ميشود همين بحثها در مورد صفت بسيط و غير قابل تجزيه بودن وصف ثابت بودن آن نيز تكرار ميشود و راهى براى توجيه اين صفات جز قبول روح مجرد در كار نيست.
از اين گذشته اين حرف كه ميگويند «قوه مغزى آن ادراكات كثيره را به صورت وحدت درك ميكند» قطع نظر از همه چيز مطلب نادرستى است، آيا مغز و قواى دماغى و شعورى كه براى آن فرض ميشود و معلوماتى كه در آن صورت مىبندند چيزى جز يك سلسله امور مادى هست؟ آيا از خصايص امور مادى كثرت و تغير و قابليت تقسيم نيست؟ بنابراين آن حقيقتى را كه در خود مشاهده ميكنيم و هيچيك از اين صفات را ندارد حتماً بايد موجود ديگرى غير از اين ماديات بوده باشد.
و اينكه ميگويند: «بسيارى از اوقات امر بر حس يا قوه ادراكى