روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٥١ - فصل بيست و ششم مطالبى از كتاب عالم عجيب ارواح
مشكل فوق به مجرد پذيرفتن روح، (چه به نظر مؤلف كتاب مذكور، جسم لطيف باشد و چه بر اساس براهين حكماء جوهر مجرد باشد) حل نخواهد شد و يا حل آن چندان روشن به نظر نمىرسد زيرا اگر بگوييم روح به منزله عكاس و سلولها به منزله فيلم عكاسى و حواس ظاهرى و باطنى (وجدانيات) بمنزله آلات عكس گيرى مىباشد اين سؤال باقى مىماند كه با فقدان فيلهماى عكاسى، عكاس چگونه عكس مىگيرد؟ بلى در معقولات، عقل محتاج به حواس نيست و مستقلًا آنها را درك مىكند ولى گاهى و حتى غالباً مقدمات ادراك معقولات از محسوسات مىباشد كه باز محتاج به سلولهاى مغزى مىگردد.[١]
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٢
بهرحال نگارنده در مورد اينكه دستگاه بايگانى و حافظه مغز قدرت نگهدارى ده ميليون ميليون خاطره را دارد، حق قبول يا رد آن را براى خود قايل نيست چون اين موضوع از صلاحيت علمى او بيرون است.
چهارم- خواب ديدنها و مكاشفاتى كه پرده از روى حقايق غيبى برداشته و به هيچ وجه ممكن نمىتوان آنها را به سلولهاى مادى مغز نسبت داد دليل روشنى بر وجود روح است.
فقير: بلى اگر هوشمندان به قسمتى از خوابهاى خود دقت كنند بخوبى مىفهمند كه نسبت دادن آنها به جريانهاى روزمره و يا به عقايد ذهنى و قلبى ويا به نحوه غذاهاى خوردنى مناسبتى ندارد و بايد حتماً آنها را به روح نسبت داد، هرچند كه جهان خواب هنوز تا حدود زيادى بر ما مجهول است. و ما قبلًا خوابهاى راست را دليل محكمى بر وجود روح به حساب آورديم.
پنجم- حضور و ظهور ارواح بعد از مرگ بهترين دليل بر وجود استقلال روح است.
حكايات متعدد در اين زمينه در كتابهاى علم روحى جديد و غيره ثبت است و حتى در بعضى مناطق دورهگردها عكس مردهاى را در آيينه نشان دادهاند كه با ورثه خود صحبت مىنمايند. ولى قدر
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٣
متيقن از اقوال علماى اين فن و قصههاى جالب و سرگرم كننده آن اين است كه ماوراى عالم محسوسات و جهان مرئى، جهان غير مرئى نيز وجود دارد، زيرا اگر تمام صحبتهاى آنان را نپذيريم، كه مسلماً نمىپذيريم، لجبازى و عناد ورزى خواهد بود كه همه آنها را تكذيب كنيم بنابراين، اين موضوع كه امروز هزاران دانشمند طرفدار دارد سنگ محكمى است كه به دهن ماترياليستهاى كم عقل مىخورد، و جهان غير محسوسى را در مقابل جهان محسوس با ثبات مىرساند ولى در اينكه واقعاً ارواح با مديومها و واژهها و افراد ديگر در تماس شده باشند نه جن و شيطان و نيروهاى ناشناخته و غير مادى مجهول، هنوز شواهد، كافى بر آن كه محقق تيزبين و متعمق را به سر حد يقين برساند، وجود ندارد.
بلى خارج از حلقه علم روحى جديد، بقاى روح بعد از مرگ از نظر دينى ترديدناپذير است بلكه وجود روح و تقدم آن بر حيات اين جهانى نيز در احاديث معتبره و غير معتبره ما شواهد خوبى دارد، كه در بخشهاى قبلى بيان شد و الله العالم بافعاله و احكامه. (برمىگرديم به نقل مطالب كتاب مذكور)
٤- پروفسور شارل ريشه مىگويد: روح براى اينكه لباس مادى بپوشد و خود را نشان دهد، از ذرات وجود مديوم (واسطه) سود مىبرد و از او چيزى خارج مىكند بنام «اكتوپلاسم» كه به واسطه «اكتوپلاسم» آن صورت ابرى شكل را به خود گرفته و خودنمايى ميكند.
٥- خواب مغناطيسى در حقيقت همان نفوذ قوه مديوم و واسطه
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٤
و يا فردى است كه با هيپنوتيزم طرف مقابل خود را تحت تأثير قرار داده و او را به خواب عميقى فرو برده و با سلب اراده از او، روحش را در اختيار خود قرار مىدهد. ص ٧٤ و ص ٨٨.
اين مورد را بخاطر كثرت تجربه و وضوح آن بايد پذيرفت و چيزى جز روح در اين مورد وجود نخواهد داشت ولى از نظر شرعى حتى اگر اسرار طرف را نپرسد مجرد بخواب بردن يك فرد بدون اذن او جايز نبوده و با اذن، او اگر مستلزم حرام ديگرى نباشد، اشكالى ندارد.
بهرحال ممكن است اين روح با ارواح گذشتهگان تماس بگيرد هرچند اثبات آن دليل معتبرى ميخواهد.
٦- مؤلف از ص ١٤٣ به بعد، بعضى از مكاشفات (يعنى آنچه كه در بين بيدارى و خواب كشف ميشود) را نقل كرده است و در ص ١٤٩ درباره مشاهدات (ديدن امورى هرچند از بسيار دور در حالت بيدارى) صحبت كرده و قصههايى را ذكر نموده است.
به نظر ما مكاشفات و حتى مشاهدات از نظر وقوع ممكن بوده و ترقى روح در مدراج كمال قابل انكار نيست. كرامات اولياء همانند معجزات انبياء حقيقت داشته و داراى ريشه قرآنى است، (داستان آصف بن برخيا و مريم مادر عيسى (عليهم السلام)) و شواهد نقلى زيادى بر اثبات آن وجود دارد.
بلى بحث دباره بسيارى از مصاديث آن جدى است مثلًا طرفداران تصوف براى تمام شيوخ خود ادعاى كرامت دارند كه
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٥
شخص محقق اطمينان پيدا مىكند كه بناى آنان بر گزافهگويى بوده و تعداد زيادى از كرامتهاى منقوله آنان مجعول و به دور از واقعيت است.
شكى نيست كه جمعى از متصوفين و غير آنان، براى تحكيم موقعيت خود به دروغ براى خود يا پير خود ادعاى كرامت نمودهاند و در آينده نيز اين روش ادامه خواهد يافت. بعضى از افراد صالح از خوش باورى مفرطى در حق خود برخوردارند و امور طبيعى را فوق العاده مىپندارند و ادعاى كرامت ميكنند و چون از اهل تقوى مىباشند ادعاى واهى آنان مورد قبول آيندگان و حتى معاصران واقع مىشود.
از جمله اين خوشباوران و سادهلوحان كسانى از اهل علم هستند كه بدون دليل محكم به اجتهاد و حتى اعلميت خود معتقد مىشوند و به نشر رساله فتواييه مىپردازند (نعوذ بالله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا).
گاهى افرادى يابيده مىشوند كه در مقام تأليف يا تبليغ قصد بيان كرامات را دارند ناخودآگاه تحت تأثير غرور علمى و خودخواهى واقع مىشوند و بدون تعمق در صحت و كذب منقولات همه تر و خشك را براى مردم ساده لوح در گفتار و نوشتار خود با عبارات زيبا و جذاب بيان مىكنند و قهرمانان دروغينى را، حتى از دشمنان مذهب حق، در اخلاق و روحانيت به مردم معرفى مىكنند (عصمنا الله من هوى النفس).
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٦
به نظر نگارنده لازم نيست درباره انبياء و امامان سلام الله عليهم اجمعين نيز زياده روى صورت گرفته و از مدارك ضعيف و مجهول براى آنان معجزات بتراشيم، فرد حقطلب هميشه بايد از اصول علمى عقلى و نقلى معتبر عدول نكند، زيرا افراط علامت نادانى و خامى نفس است گاهى اعتقاد مفرط به فردى شخص معتقد را وادار مىكند كراماتى را درباره طرف باور نمايند.
ولى بايد متوجه بود كه تفريط در نفى معجزات و كرامات سببى جز عقده حقارت و ظلمت باطن شخص ندارد خداوند ما را به راه راست برقرار بدارد.
بهرحال ما بايد به اين موضوع باور داشته باشيم كه زندگانى انبياء و ائمه (عليهم السلام) بر خلاف پندار عاميانه كه اكثر اهل علم مبتدى و حتى متوسط به آن مبتلا هستند غالبا عادى بوده كه قوانين عمومى طبيعى و اجتماعى (و غير ممنوع از نظر شرع) بر آنها منطبق مىشده و معجزات آنان حالت استثنائى داشته است، و الله الهادى.
يك ايراد مهم لفظى
٧- در ص ١٦٥ چنين مىگويد: و نيز گفتيم وحى مخصوص انبياء (عليهم السلام) نيست زيرا خداى تعالى در قرآن به مادر موسى در آيه (٧) سورهى قصص، و به حواريين حضرت عيسى در آيه ١١٤ سوره مائده وحى فرموده است، بنابراين هيچ استبعادى ندارد كه خداى تعالى با اوليائيش به وسيله وحى سخن بگويد ...
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٧
ممكن است وحى به حواريون به توسط وحى به عيسى (ع) باشد، بهرحال از نظر لغت اين تعبير كدام اشكالى ندارد ولى در عرف اهل اسلام وحى فقط در مورد پيغمبر اكرم ختمى مرتبت (ص) استعمال مى شود و تاكنون ديده نشده كه كسى اين لفظ را در الهامات امامان و حتى حضرت امير المؤمنين (ع) بكار برده باشد.
شيخ مفيد ميگويد: عقل منعى از نزول وحى بر امامان (عليهم السلام) ندارد و مانع از نزول وحى و ايحاء به امور، اجماع است بلى علماء اتفاق دارند بر اينكه هركس بپندارد كه پس از پيامبر ما (ص) بر كسى وحى مىشود محققاً اشتباه نموده و كافر گرديده است (فقد اخطأ و كفر).[٢]
٨- در ص ١٨١ قصه مرتاض هندى را از زبان يك دانشمند دينى نقل مىكند كه در يكى از بيابانهاى پاكستان قطارى را با نگاه كردن خود از حركت بازداشته و متوقف گردانيده است، من به اين قصه كارى ندارم ولى جاى انكار نيست كه از مرتاضان مشرك هندى قصههاى متعددى نقل شده است و من خود نيز در دهلى بعضى از اين قبيل امور را مشاهده نمودهام بهرحال تكذيب همه آن قصهها اشتباه است و بايد اذعان كرد كه عدهاى از آن قصهها راست است، بلى ممكن پارهاى از قصهها نيرنگ و يا چشمبندى باشد اما نميشود كه همه آن حكايات را چشمبندى دانست.
البته تزكيه شرعى روح در مورد مرتاضان مشرك منتفى است،
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٨
بنابراين در اين مورد و نظاير آن دو احتمال وجود دارد:
اول اينكه تزكيه روح بلحاظ بروز آثار غير عادى مراتبى دارد و منحصر به عبادات و تزكيه اخلاق شرعى نيست لذا مرتاضان هندى و بعضى از متصوفه و جمعى از غربيها مصدر آثار خارق العادهاى مىشوند.
دليل روشنى بر بطلان اين امر در دين اسلام وجود ندارد بلكه بعضى از شواهد منقوله مؤيد آن است مانند مرد كافرى كه از غيب خبر مىداد وقتى توسط امام زمان خود (ع) مسلمان شد آن حالت از او رفت!
دوم اينكه افعال خارق العاده، مستند به نيروهاى مجهول فيزيكى بدن است كه ممكن است در آيندههاى دور يا نزديك انسان در مسير علمى خود به آنها آشنايى صحيحى پيدا كند نقل ميشود كه در ژاپن كسانى هستند كه به نگاه كردن ممتد به تخته سنگ بزرگى آن را ذره ذره مىكنند ممكن آنها شعاع چشم خود را تا اين حد تقويت كرده باشند.
بلى ممكن است نيروهاى طبيعى طبقهبندى شدهاى وجود داشته باشد كه هركس رمز و راز هركدام آنها را تصادفاً يا از نظر علمى به دست آورد مصدر افعال خارق العادهاى گردد و انكار آنها جز غرور مدركى ندارد.
من در علوم تجربى مهارت، حتى معلومات متوسطى ندارم، ولى گمان دارم بسيارى از خصوصيات و اسرار و خوارق عادات
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٥٩
صادر از افراد نادر به سلولهاى مغزى و كيفيت تركيب و انسجام آنها مربوط مىگردد، مخزن اسرار، پس از روح، سلولهاى مغز است كه اگر روزى علم بشر در مسير تكامل خود آن قلعه را حتى ٧٠ درصد فتح كند عجائب و غرائب تاريخ بشريت عادى خواهد شد و جهان ديگرى به وجود خواهد آمد و خلافت الهى در وجود انسان آثار بارزترى خواهد يافت فتبارك الله احسن الخالقين.
روزنامه ايزوستيا چاپ شوروى در شماره ديروز خود نوشت: يك زن راننده جرثقيل كه به دنبال برق گرفتگى زندگى مجدد خود را بازيافت قادر است از ميان افراد و اشياء همه چيز را ببيند و حتى دست به تشخيصهاى پزشكى بس دشوارى بزند.
به گزارش خبرگزارى فرانسه از مسكو ژوليا وروبيف كه در سال ١٩٧٨ هنگامى كه ٣٧ سال داشت در يك معدن در نزديكى دونتسك در اكراين دچار برق گرفتگى شد و ٣٨٠ ولت جريان برق از بدنش عبور كرد و دچار مرگ شد وى دو روز در داخل سردخانه بسر برد تا اينكه پزشكى براى انجام كالبدشكافى مراجعه كرد.
هنگامى كه پزشك عمل كالبد شكافى را آغاز كرد ناگهان ژوليا دچار خون ريزى شد و تكان خورد ژوليا پس از اينكه به زندگى بازگشت و شش ماه در دوره نقاهت بسر برد دريافت كه قادر است از ميان افرادى كه در خيابانها رفت و آمد ميكنند همه چيز را ببيند.
وى همچنين مشاهده كرد كه قادر به ديدن اشعههاى ماوراء
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٠
بنفش خورشيد و حتى ديدن سوراخهاى زمين در زير سنگفرش خيابانها و بسيارى ديگر از چيزهاست ژوليا از سردردهاى بسيار شديدى رنج مىبرد حتى قادر است نزديك شدن طوفانها و ديگر پديدههاى طبيعى را نيز پيشبينى كند.
يكى از پزشكان ميگويد: وى حتى ميتواند به تشخيصهاى پزشكى بسيار دشوار، از جمله تشخيص اختلافات پانكراس دست بزند و تا كنون در اين زمينه يكبار هم دچار خطا نگرديد است.[٣] خلاصه مراد اين است كه با تغيير و جابجايى سلولهاى مغزى ممكن است انواع متفاوت ادراك بر انسان به دست آيد كه فعلًا به نظر ما اگر محال نباشد بسيار عجيب و غريب مىنمايد. و الله العالم.
٩- در ص ٢٠٢ تا ص ٢١٦ چند قصه دست اول و جالبى ذكر شده است كه قصه اول آن به نظر من بسيار پيچيده و مشكل و حتى شخصى محقق جرئت تصديق آن را ندارد.
خلاصه اين كه قصه مفصل آن است كه پيرمردى پس از به خواب كردن دانش آموزى روح خود را در بدن آن دانش آموز برده و روح او را به بدن خود داخل ميكند و بجاى او در كلاس امتحان مىرود و اين عمل چند سال تكرار مىشده است و هميشه در امتحان شاگرد اول شده است.
به قسمتى از متن كتاب مذكور توجه كنيد كه دانش آموز مذكور
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦١
مىگويد: او مرا در اطاق خلوتى برد و گفت من اول تو را خواب مىكنم وقتى تو از خواب بيدار مىشوى خود را در قيافه من و مرا در قيافه خودت خواهى ديد، ولى كوشش كن كه نترسى و خودت را كنترل كنى تا روح من بتواند همراه بدن تو برود و به جاى تو امتحان بدهد و روح تو در مدتى كه جلسه امتحان برپاست بايد موقتاً در بدن من باشد، اما چون ممكن است دچار تشنج بشوى بايد از همين اطاق بيرون نيايى و از جايت حركت نكنى تا من برگردم، ... وقتى بيدار شدم ديدم من در بدن او هستم و او در بدن من است و به من با تن و صداى من كه از حلقوم بدن من بيرون مىآيد گفت بسيار خوب من مىروم و بجاى تو امتحان مىدهم ... ص ٢٠٥.
براى اينجانب به هيچ وجه تصديق اين قضيه ميسر نيست و حتى در فرض صادق بودن آن جوان دانش آموز (متعلم) بايد راه حلى براى آن يابيد كه عقل آن را بپذيرد.
برگشت به زندگى دنيا پس از مردن
١٠- در ص ٢١٩ داستانى نقل مىكند كه گويا مرد صالحى مرده و به دعاى كسانش دوباره به زندگى دنيوى برگشته است و در همان مدت كوتاه در برزخ به او خوش گشته است.
ممكن است روح در حالت شبه احتضار و يا بيهوشى، سكته و غيره مكاشفات و حتى مشاهداتى داشته باشد كه ديدن ارواح معصومين (عليهم السلام) در وقت احتضار يكى از قوىترين دلايل موضوع
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٢
است.
اگر مراد از اين قصه و قصههاى متشابه اين باشد كه روح در بعضى از حالات به مكاشفاتى از عالم برزخ نايل مىشود و سپس مىپندارد كه او مرده و به دنيا برگشته مانعى ندارد و بقول طلبهها لامشاحة فى الاصطلاح و اگر مراد اين باشد كه اين افراد واقعاً مرده بودند و علاقه ارواح از بدنها بطور نهايى قطع شده بوده و به تعبير بعضى از اهل اين فن، ريسمان نقرهاى كه بدن فيزيكى را به جسم سيال اثيرى متصل مىسازد بريده شده است[٤] نميشود آن را قبول كرد، و به عبارت واضحتر دليلى بر آن اقامه نشده و قصههاى منقوله اگر هم معتبر باشد نيز دلالت بر موضوع ندارد و حتى از نظر طب پس از چند دقيقه، بدن قابليت حيات را از دست مىدهد. و الله اعلم.
اگر بطور قطعى ثابت شود كسى مرده و پس از ساعتى يا بيشتر و يا كمتر دوباره زنده شده است از نظر فقه درباره او سؤالاتى مطرح است كه به پارهاى از آنها اشاره مىشود.
١- آيا اينگونه موت موجب انتقال اموال به ورثه ميشود؟
٢- در فرض ثانى آيا پس از زنده شدن دوباره اموال او به او برميگردد؟
٣- آيا قضاى نماز و روزه او برض زنده شدن برخودش واجب است يا بر پسر بزرگش؟
٤- ديونى كه به موت از شكل مؤجل به شكل حال در مىآيد در
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٣
اين مورد چگونه است؟
٥- اگر گفتيم كه ازدواج به موت باطل مىشود، كه نگارنده آن را قبول دارد، حكم مذكور آيا در اين فرض نيز جارى مىشود؟ و در تجديد عقد گذشتن زمان عده معتبر است يا نه؟
٦- آيا وجوب عمل به نذر و عهد و قسم او باقى است يا به موت موقت او از بين رفته است؟
و نظير اين مسائل كه همه جواب دارد و بايد در فقه از آن بحث شود.
در پايان ذكر اين نكته خالى از فايده نخواهد بود كه اينك زمان آن رسيده كه در فقه سنتى ما بايد تجديد نظر شود و مسايلى كه از ناحيه پيشرفت علم طب و تكنولوژى كه درباره سفر زمينى و هوائى و رفتن به كرات ديگر و ... مسايل جديدى است كه نياز به اجتهاد جديدى را به وجود آورده است. احتمالًا در آينده مسايل علم روحى جديد تحولى مزيد يافته و مسايل خود را روى دلايل قطعى استوار و سؤالات جديدى را متوجه فقه خواهد گردانيد.[٥]
نويسنده در ص ٢٣٠ تا ٢٤٥ داستان گفتگوى مردى به نام كارنس را با روح لومن مرده، از فلاماريون نقل مىكند كه جالب است و
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٤
به گمان بنده گفتگوى مذكور واقعى نبوده و يك تخيل علمى از فلاماريون است، ولى چون بعضى از قسمتهاى آن از نظر علمى درخور توجه است همان قسمتها را نقل ميكنم:
«كارنس» مىگويد: تو كه از قيد حيات آسوده شده بودى چه شد كه دوباره به فكر زمين افتادى؟
«لومن» مىگويد: طبيعى است كه ميل داشتم سيارهاى را كه ٧٢ سال روى آن زندگى كرده بودم يك بار ديگر تماشا كنم، بخصوص زادگاهم شهر پاريس و خانه خود را.
«كارنس» ميگويد: خوب چه شدى؟
«لومن» مىگويد: پاريس همان شهر زيبا بود اما وضعى آشفته داشت و خيابانها و ساختمانهايش دگرگون شده بود و من به سختى توانستم خيابان و كوچه و خانه خود را در آن پيدا كنم اما هرچه جستجو كردم اثرى از خان در آن كوچه نبود. اصولًا منازل و ساختمانها همه قديمىتر و كهنه و به شكلى عجيب به نظر مىآمد و خيلى متعجب شدم اما همين كه افكارم را متمركز ساختم موضوعى به خاطرم رسيد و به دنبال آن ميدان شهر را پيش چشم خود كشيدم و در آن ميدان انبوهى از مردم را ديدم كه با لباسهاى قديمى پيرامون يك دستگاه گيوتين هجوم بردهاند، و چند دقيقه بعد اين گيوتين سر يك نفر را از بدن جدا كرد و آن سر در سبدى كه زيرش آويخته بود افتاد و آن وقت بود كه اطمينان يافتم من پاريس را در زمان انقلاب كبير فرانسه مشاهده مىكنم و اين هياهو و جنجال و آدمكشى مربوط به آن
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٥
انقلاب است.
«كارنس» مىگويد: حيرت آور است، چگونه تو حوادث مربوط به سالها پيش را مىديدى؟
«لومن» مىگويد: الان برايت توضيح مىدهم، من وقتى آن وضع مشوش را در پاريس ملاحظه كردم ناگهان دريافتم كه در آن لحظه روى سيارهاى قرار گرفتهام كه به سيارهى «كاپلا» مشهور است و تقريباً بيش از هفتاد سال نورى از زمين فاصله دارد و خودت مىدانى كه سال نورى يعنى چه؟
«كارنس» مىگويد: اگر حساب كنيم كه نور در يك ثانيه سيصد هزار كيلومتر طىّ مىكند و فاصله زمين تا كرهى ماه را اندكى بيش از يك ثانيه مىپيمايد آنوقت است كه دقيقه و ساعت و ماه و سال نورى سر به فلك مىكشد و خدا مىداند ٧١ سال نورى چند ميليارد كيلومتر خواهد شد!
«لومن» مىگويد: كاملًا درست گفتى دوست من، فاصلهى سياره كاپلا تا كره زمين درست ٦٨١ تريليون و ٥٦٨ ميليارد كيلومتر است و من حوادث روى كره زمين را از اين فاصله تماشا مىكردم و به همين جهت بود كه مناظر مربوط به ٧١ سال قبل را مىديدم زيرا نور درست ٧١ سال طول مىكشد تا از زمين به سيارهاى كه من در آن بودم برسد و تو خود بهتر مىدانى كه به وسيله نور است كه ما همه چيز را رؤيت مىكنيم، به عبارت ديگر نورى كه حوادث آن هنگام كره خاك را نمايان مىكرد، ٧١ سال در راه بود تا به سياره «كاپلا» رسيده بود.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٦
«كارنس» مىگويد: واقعاً عجيب است!
«لومن» مىگويد: و عجيبتر آن كه من آن روز زن و مرد جوانى را ديدم كه كودكى شيرخواره با خود داشتند و او را نوازش مىكردند و آن مرد و زن پدر و مادر من بودند و كودك شيرخواره هم خود من بودم.
حيرت آور نيست كه انسان در حالى كه مرده، ايام طفوليت خويش را به چشم ببيند و مادر و پدر خودش را در سالهاى ابتداى زناشويى تماشا كند؟
آرى دوست من، اينها از شگفتيهاى بازى روزگار است، ما به واسطهى همين سرعت سرسام آور سير نور كه حامل صحنههاى بيشمار عالم خلقت است مىتوانيم وقايع و حوادث گذشته، حال و آينده را به ديدگاه خود بياوريم، فى المثل كهكشانها و ستارههايى كه شبها در آسمان ميبينى، چه بسا كه ميلياردها سال قبل، از صحنهى گيتى محو و نابود شدهاند، اما چون نور آنها هنوز در فضاى بيكران در سير و سفر است تو آنها را زنده و پابرجا مىپندارى.
«كارنس» مىگويد: با اين ترتيب براى يك روح آزاد ميسر است كه كليهى حوادث عالم را از ابتداء تا انتهاء مشاهده كند و از جزئيات آن سر درآورد.
«لومن» مىگويد: ديدن حوادث عالم كار سادهى است امام ابتداء و انتهاء كه به آن اشاره كردى براى يك روح، معناى زمينى خود را از دست مىدهد، ما وقتى در زندان بدن هستيم، اسير وقت و
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٧
ساعت و گذشت زمان و ابتداء و پايان هستيم، در صورتى كه براى يك روح اين مفاهيم مطرح نيست.
لومن ضمن شرح جريانى مىگويد: كه وقتى در سياره «ويب رژ» رفته است بدنهاى عجيبى داشتهاند كه آن را وصف مىكند، ناگهان متوجه مىشود كه كنار جنگلى نزديك به يك درياچه دو تن از آن موجودات مشغول صحبت كردن با همديگر هستند و موقعى كه خوب دقت مىكند مىبيند يكى از آنها خود اوست. در تعجب و حيرت شدم، باور نكردنى بود كه من به شكل يك موجود سه انگشتى با سر بى مو و قدرت پرواز در آن گوشهى دور افتاده ايستاده باشم.
«كارنس» مىگويد: حالا حتماً خودت بودى يا يك نفر شبيه تو؟
«لومن» مىگويد: نه دوست من، كس ديگرى نبود، آن موجود خود من بودم و كسى كه با او سخن مىگفتم و كنار من ايستاده بود «گام لى تن» دوست قديمىام بود كه بىنهايت به وى علاقمند بودم و تو اين موضوع را بهتر از من مىدانى، واقعاً يكّه خوردم، آخر چطور ممكن بود من و دوستم به آن صورت و آن شكل در آن سياره دور افتاده سرگرم صحبت باشيم اما ناگهان دريافتم كه آنچه مشاهده مىكنم كاملا واقعيت دارد و الان براى تو مىگويم چرا، من روى سياره «كاپلا» بودم و اين سياره با سيارهاى كه من خودم و دوستم را درحال صحبت كردن در آن ديديم ١٧٢ سال نورى با حساب شما زمينىها فاصله داشت، بنابراين من داشتم خود را در ١٧٢ سال پيش،
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٨
يعنى قبل از آنكه به كره خاك بيايم و زندگى كنم مىديدم.
«كارنس» مىگويد: مىخواهى بگويى تو قبل از آنكه در قالب يك انسان در كره زمين مدتى زندگى كنى، در آن سياره كه گفتى نامش «ويپ رژ» است زمانى زندگى كردهاى؟
«لومن» مىگويد: كاملًا همين طور است من به اتفاق دوست قديمى خود «گام لى تن» ساليان درازى پيش از تولد شدن در زمين روى آن سياره زيسته بوديم وقتى به حساب سالهاى زمينى ها محاسبه كردم معلوم شد كه نود سال تمام مدت عمر من در «ويب رژ» بوده است، پس موقعى كه من مناظر آن سياره را ميديدم مربوط به ١٧٢ سال قبل بود.[٦]
فقير مىگويد آنچه كه در باره سفر به گذشته گفته مىشود افسانهاى بيش نيست و تنها اساس علمى آن همين موضوع است كه از زبان لومن در اين تحليل علمى ذكر گرديده است براستى جالب است در برزخ و يا در قيامت بكرهاى برويم كه تاريخ زندگى خود يا تاريخ زندگانى انبياى عظام و اولياى كرام را مشاهده كنيم و به تعبيرى ديگر، ماضى را به حال تبديل كنيم، و ممكن است همين موضوع دقيق علمى را يكى از معانى آيه مباركه: «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها» بدانيم بلكه محتمل است زندگى دو هزار سال روحى خود را، بنابر بعضى از وجوه، دوباره
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٦٩
مشاهده كنيم. و الله العالم.
١٢- انسان در همان عالم ارواح، يعنى در همان مدت دو هزار سال، همه علوم حقيقى را كه امروز به صورت غريزه، فطرت و عقل در او جلوه مىكند، ياد گرفته و چون مختار بوده توانسته هر يك از دو راه حق و باطل را كه مايل بوده اختيار كند (انتهى).
ما قبلًا در اين مورد صحبت مفصلى نمودهايم و اكنون تكرار ميكنيم كه كسب علوم حقيقى در آن عالم دليلى نداشته و مجرد حدس است هرچند كه محتمل است ولى ذكر اين نكته لازم است كه بايد از نويسنده مذكور پرسيد كه مراد شما از (همه علوم حقيقى كه امروز به صورت غريزه و فطرت و عقل در او جلوه مىكند) چيست؟
چه اين عبارت داراى محتملات ذيل است.
١- عقايد اسلامى و به تعبير دقيقتر عقايد دينى كه انسانها بايد به آن معتقد باشند.
٢- مطلق معارف دينى
٣- فرض دوم به ضميمه مسايل علم اخلاق و علم فقه
٤- مطلق مسايل فلسفه
٥- مطلق علوم و فلسفه و آنچه كه دانشمندان تاكنون به آن رسيدهاند و يا در آينده به آن مىرسند
٦- خصوص ضروريات اوليه كه براى انسانهاى عاقل حاصل است مانند امتناع جمع و رفع نقيضين و امثال آن كه قضاياى محدود و كمتر از شماره انگشتان دست مىباشد و اگر مراد فرض اخير باشد
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٠
بايد بگوييم كه: معلومات فطرى و ضروريات ما آنقدر زياد نيست كه محتاج به يكسال باشد تا چه برسد به دو هزار سال و نيز اگر مراد سه فرض اول باشد نيز نيازى به اين همه مدت ندارد، بلكه مدت بسيار كمى مىخواهد بلى اگر مراد سه فرض اخير خصوصاً فرض پنچم باشد فطرى بودن و عقلى بودن آنها اگر ممنوع نباشد حداقل محتاج به اقامه دليل بر آن است و اگر مراد از علوم حقيقى مذكور استعداد آنها باشد ممكن است استعداد را به ذات روح مستند دانست نه به كسب دو هزار ساله او حتى اگر به دليل قاطعى كسب علوم در جهان سابق چه كم و چه زياد به اثبات برسد ميشود از آيه مباركه (وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً) و از مشهود حسى خود مبنى بر نادانى اطفال و عوام، اينگونه جواب بدهيم كه آن علوم در حافظه، سلولها مغز يا شبيه آن در بدن ذرهاى آن دوره محفوظ مانده و به سلولهاى بدن فيزيكى اين دنيا منتقل نشده، روح نمىتواند كه آنها را در اين بدن بياد آورد و تنها براى روح استعداد رسيدن دوباره به آن علوم باقى مانده است. (دقت كنيد)
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧١
فصل بيست و هفتم: مطالبى از كتاب اسرار مرگ و زندگى
مؤلد ملحد اين كتاب دانشمند با تجربهاى بوده است، هدف او از اين كتاب ٣٢٨ صفحهاى تلاش ٥٠ سالهاش بوده، اثبات استقلال روح از بدن بوده كه انصافاً خوب موفق شده است.
خود او ميگويد كه از كتاب و زحمت پنجاه سالهاش چندان رضايتى ندارد، زيرا طورى كه لازم بوده، به علت نقص وسايل علمى به نتايجى كاملًا مطلوبى نرسيده است و به علاوه رفع اين نواقص هنوز از قدرت علمى انسان خارج است.
او هرچند به خداوند ايمان دارد ولى مانند جمعى از روشنفكران مغرب زمين، منكر همه اديان آسمانى مىباشد، بهرحال ما چند مطلب را با كمال اختصار از كتاب مفيد او (اسرار مرگ و زندگى) نقل مىكنيم:
١- انسان در قرون اوليه حيوانى بيش نبوده است پس وجدان، اخلاق، تمييز و ادراك، قضاوت و عدالت و شفقت كه در اجداد اوليه ما وجود نداشته و اينك معنى و حقيقت انسانيت را تشكيل ميدهد از كجا پديد آمدند؟
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٢
آيا مغز انسان نمو كرده؟ كه اين احساسات و صفات عالى را به وجود آورده است؟! اگر بگوييد در اثر تربيت تغيير كردهايم، ميگوييم منشأ تربيت چيست؟ بايد بوجود روح و قواى او ايمان بياوريم، چون بين صفات اخلاقى و كيفيات فيزيكى و شيميائى ماده سفيد و خاكسترى مغز رابطهاى وجود ندارد.[٧]
٢- عضلات ما را اراده به حركت درمىآورد و غير از اراده فكر نيز بهترين وسيله اثبات وجود روح مىباشد.[٨]
٣- امر تعجب آور اينكه مريض در اثر بيهوشى به وسيله كلرفرم در موقع بريدن و دوختن اعضا، كمترين ناله نمىكند ولى حواس خود را از دست نداده صحبت مىكند، به نظر مىرسد كه ماده بيهوشى وسيلهاى است براى تفكيك روح و جسم، بى حس مىشود ولى روح از تأثير مادهى مثلًا كلرفرم مصون است.[٩]
٤- از ص ١٢٢ تا ص ١٣١ درباره تأثير تلقين و تأثير اراده شواهدى نقل مىكند و در پايان مىنويسند: «تمام اين حقايق كه درباره «مانيتيسم» و «هيپنوتيسم» و نشر و نفوذ فكر از مسافات بعيد و تلقين و آثار آن به اختصار ذكر كرديم دلايل قاطع براى تأثير روح بر
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٣
ساختمان مادى پيكر انسان و استقلال زندگى روح و عدم رابطهى آن با خواص ماده به شمار مىرود ... شماره اين حوادث ده و بيست و صد نيست كه بتوان با كلمات تصادفات، اتفاقى از عهده تعبير برآمد.[١٠]
٥- در جاى ديگر ص ١٣٢ به بعد تحت عنوان «تأثير روح از مسافات بعيد» شواهدى بر رؤيت و ادراك و استماع از دور (تلهپاتى) ذكر كرده است، و در ضمن ميگويد ٤٩ شاهد براى ادراك از مسافات بعيد در كتاب ناشناس خود نگاشتهام.
او ميگويد: اين شواهد متعدد و متين نشان مىدهد كه علماى فن كالبدشناسى بمدد چاقو، حقيقت را نخواهند يافت، و تلهپاتى كه از خواص روح است به واسطه صدها مثال استوار و حقيقى به اثبات مىرسد، و از مثالهاى او خواب ديدن به عنوان يك دليل ديگر بر وجود روح به اثبات مىرسد.
٦- يك سومنامبول، (كسى كه در خواب حركت مىكند) شبى از بسترش برخاست كاغذ و قلم به دست گرفت و در حال خواب موقعى كه چشمانش به كلى بسته بود شروع به نگارش شعر و نثر و پس از نوشتن يك صفحه آن را خواند و اصلاح نمود.
براى آنكه مطمئن شوم سومنامبول در حين انجام اين كارها كاملًا در خواب است و از قدرت چشم خود استفاده نمىكند يك ورق مقوا بين صورت او و كاغذى روى ميز قرار داشت نگاه داشتم، سومنامبول همچنان مشغول خواندن بود. داستان مزبور را در دايره
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٤
المعارف «ديدور» مطالعه كردم ... دختر بيست ساله شبها در بستر بر مىخواست و در تاريكى به دوختن و بافتن مىپرداخت.[١١]
بهرحال نوع درك و احساس بهر نحوى كه باشد، اغلب سومنومبولها با لغت «ديدن» غرض خود را شرح مىدهند.
و اما رؤيت ما در حال طبيعى عبارت است از اثرى كه اشياء خارج در مغز ما توليد مىكنند و اين بايد از راه شبكيه و اعصاب باصره انتقال پيدا كند، همانطور ساير اعصاب ما چون سامعه، لامسه، شامه، ذائقه وسيله انتقال آثار بوده و براى درك اشياء هميشه لازم است كه تحريكى در اين اعصاب صورت بگيرد تا محرك محسوس شود، در صورتى كه در سومنامبوليسم قضايا به كلى غير از اين است، سومنامبول با چشمان بسته به راه مىافتد از موانع راه خود مىپرهيزد مىخواند و مينويسد و بالاخره كارهايى انجام مىدهد كه هيچيك را در حال طبيعى نمىتواند بعمل آورد.
پس نتيجه مى شود كه سومنامبول ميبيند ولى نه از راه عصب باصره، مثل اين است كه بسيارى از اعصاب ديگر او در يك حالت مخصوصى هستند كه آثار را به روح او انتقال داده حسى مانند حس رؤيت در حال طبيعى توليد مىشود اين رويت چگونه صورت مىگيرد؟ كدام اعصاب دراين قبيل موارد مورد استفادهى سومنامبول قرار مىگيرند؟ كسى را جرئت انكار و توضيح نيست! ولى كيست كه وجود اين خواص عجيب انسانى را انكار كند؟
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٥
٧- (مارسيله) الكسيس را مانتيزه كرد، يك دسته ورق بازى كه هنوز جلد آن باز نشده بود ... ورقها را چندين بار زدم بازى شروع شد گرچه در اين بازى نهايت مهارت را دارم و تمام احتياط لازم را براى مخفى نگهداشتن ورقهاى خود بعمل آوردم معذلك الكسيس ورقهاى مرا خواند و بازى به نحو غريبى انجام مىگرفت هر ورقى را كه مىخواستم بازى كنم او قبلًا از آن اطلاع داشت و همه را به طور صحيح اظهار مىكرد، در صورتى كه ورقهاى خود را بين دو دست و زير ميز پنهان مىكردم.
از اين مهمتر او ورقهاى خود را نگاه نمىكرد و بدون آنكه آنها را برگرداند بازى مىكرد و در تمام طول بازى ورقى را كه به مناسبت موقع مىبايست از آن استفاده كند مورد استعمال قرار ميداد.[١٢]
در اين كتاب (اسرار مرگ و زندگى) از الكسيس عجايب زيادى نقل شده است.
جن يا روح؟
در شهر ما قندهار داستانهاى زيادى شبيه داستانهايى كه از الكسيس نقل شده درباره بعضى از زنان نقل مىشد و اينجانب بعضى از موارد را در كوچكى خود ديده است برداشت عمومى در ميان مردم شهر ما اين بود كه جن در وجود اين زنان حلول نموده و اطلاعاتى از گذشته يا حال كه مستور و بدور از حواس مىباشد به
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٦
زنان مذكور مىرسانند و يا جن از زبان آنان صحبت ميكند، من هر چند دليل قاطعى بر صحت اين پندار نيافتم ولى احتمالًا پندار مذكور به دور از واقعيت نخواهد بود.
ظاهراً نظير اين حوادث در بقيه مناطق افغانستان و ساير كشورها نيز به وقوع مىپيوندد بنابراين پندار نمىتوان تمام مواردى كه در آن روشنبينى به چشم مىخورد و صاحب كتاب مذكور آن را به روح نسبت مىدهد روحانى دانست بلكه ممكن است عدهاى از آنها از تأثير جن باشد.
بعضيها جن را تسخير نموده و به كمك او از غيب خبر مىدهد روى اين برداشت، اگر صحيح باشد، ميتوان گفت، مشكل ديدن بدون بكارگيرى قوه باصره و استعمال چشم كه در چند قصه كتاب مذكور ذكر گرديده برطرف مىشود، زيرا ديدن در چنين حالت به جن، كه جسم لطيف عاقل مىباشد، منسوب مىگردد. ولى در مورد سومنامبولها، نظر صاحب كتاب راجح مىباشد.
در اخير ذكر اين نكته جالب است كه اگر ديد روح مجرد از جسم فيزيكى و اثيرى و قالب مثالى و غيره ثابت شود، كه هنوز ثابت نيست، بهترين كمكى براى فهم تفسير سمع و بصر خداوند- جل جلاله- كه سميع و بصير است خواهد شد، زيرا تا كنون فهم تفصيلى سمع و بصر خداوند اگر به مطلق علم به دليل معتبرى ارجاع نشوند، براى محققين ميسر نشده است.
٨- جاى ديگر ص ٢٢٩ خوابهايى را نقل مىكند كه بعدها صدق
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٧
آنها ثابت شده است و آن را دليل بر وجود روح به حساب مىآورد.
فقير: اين استدلال صحيح و غير قابل ترديد است و بسيارى از مردم چنين خوابهايى ديدهاند و چشم پوشى از ارتباط آنها با وجود روح تحكم و حتى نوعى حماقت خواهد بود.
سالى در قندهار خواب ديدم به مدينه منوره مشرف شدهام و ديدم كه در وسط شارع نخاوله خيابان جديدى احداث شده است كه در سال گذشته وقتى كه در موسم حج آنجا بودم چنين جادهاى وجود نداشت، پس از چند روز از اين خواب، خداوند توفيق داد بقصد حج به مدينه منوره مشرف شدم و بلافاصله به سراغ آن جاده رفتم كه ديدم واقعاً آن جاده جديد به همان گونه كه در خواب ديده بودم احداث شده است!
يكى از خوابهاى عجيب من كه مكرر صورت گرفته اين بوده كه من پاى برهنه راه مىروم و از اين حال رنج مىبرم و از مردم خجالت مىكشم.
من در قندهار اين خواب مكرر را به دو چيز تعبير مىكردم يكى اين كه شايد در يك مكان تا آخر عمر در جايى مستقر نمانم ديگر اينكه ...
اتفاقاً تاكنون بهر دو تعبير آن مبتلا شدهام كه تفصيل آن را چندان لازم نمىدانم.
خواب مكرر ديگرى كه ديدهام اين است كه به خاطرات متنوعى مبتلا شدهام ولى در آخرين لحظه از مرگ نجات پيدا كرده و از
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٨
آسيب در امان ماندهام، اين خواب هم تا حدى به حقيقت پيوسته است ولى بيان مصاديق آن را كه جالب هم ميباشد لازم به تذكر نمىدانم.
خوابهاى عجيبى هم ديدهام كه با استدلال و منطق بوده مثلًا شبى در قندهار ذوالفقار على بوتو و مجيب الرحمن را پس از انشعاب بنگله دش از پاكستان به خواب ديدم و آنان را محاكمه كردم كه چرا بزرگترين كشور اسلامى را تجزيه كردند و هندوها را كامياب نمودند اين محاكمه و دفاعيات آن دو نفر هنوز يادم هست و كاملًا منطقى بود كه اگر در بيدارى هم صورت ميگرفت از آن بهتر صورت نمىگرفت.
شبى در جوانى آيزنهاور رئيس جمهور آمريكا را بخواب ديدم و در باره شرايط كانديداى رياست جمهورى آمريكا شرط معقولى را به او پيشنهاد كردم و دليل آن را نيز به او گفتم كه اگر تفصيل آن را بنويسم حتماً شما هم آن را مىپذيريد شبى در نجف اشرف با وزير خارجه فرانسه صحبت مىكردم و براى اينكه به من دروغ نگويد و جواب صحيح بدهد جملهاى را از كتاب معالم الاصول به او گفتم كه مؤثر واقع شد! يك موقع با جمعى از اجنه مباحثات بسيار طولانى و مدلل در خواب داشتم كه در جواب سؤالات من توجيهاتى داشتند كه بسيار تعجب آور است و هكذا.
٩- در ص ٣١٨ پس از ذكر قصهاى از احضار روح به وسيله تجربه، مؤلف كتاب مىگويد: به عقيده من حاضر شدن روح محقق نيست و اين كيفيات ممكن است در اثر علل ديگر روحى باشد معهذا اگر
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٧٩
مسلم نيست محتمل خواهد بود.
عقيده مذكور چنانچه در گذشته به آن اشاره كردم درست است.
سخن آخر
مؤلف كتاب اسرار مرگ و زندگى، در مجموع كتابش به درستى از عهده اثبات وجود روح و استقلال آن برآمده است، ولى نه از راه استدلال و براهين عقلى كه از بيان وقايع متعدد خارجى و منكرين روح كه از علوم عقلى بىبهرهاند اگر اين كتاب را به آرامى بخوانند با مؤلف آن (فلاماريون) در استقلال روح از مغز انسان موافق خواهند شد.
ولى آنچه كه مايه تعجب و شگفتى است، اين است كه در تمامى وقايعى كه از ارواح حكايت شد، اشاره به دين و شرايع آسمانى صورت نگرفته است، تا حداقل مؤلف دانشمند و ملحد را به نفى اديان الهى دچار شك و ترديد مينمود و از مرتبه الحاد و انكار پايين مىآورد، ما در گذشته اين موضوع را يكى از مشكلات صحت تصديق ارتباط با ارواح به شمار آورديم، والله الهادى الى سواء السبيل.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٠
فصل بيست و هشتم: مطالبى كوتاه از كتاب حقيقت روح
اين كتاب كه پس از حروفچينى كتاب حاضر بدستم رسيد، حداقل از نظر من جالب نبود ولى مطالب زير را از آن براى شما مىآورم.
علل خوابها
در ص ١٤٦ علل خوابها را بيان داشتم، اين هم پارهاى از علل ديگر از ص ٢١٨ حقيقت روح:
١- ترس، گفته شده كه مكرراً تجربه شده كسانيكه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد مىبينند.
٢- ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفتهاى كه هميشه با تغيير و تبديلهائى براى فريب «من» به عرصه خودآگاهى روى مىآورند.
به پندار فرويد تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارات انسان به بخش خود آگاه روان مربوط است، و آن چه در ضمير باطن به صورت
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨١
يك ميل ارضا نشده پنهان گرديده مربوط به بخش ناآگاه مىباشد.[١٣]
٣- نياز غذائى، بعضى از غذا شناسان ادعا كردهاند كه اگر انسان در خواب ببيند از دندانش خوى مىچكد لابد ويتامين «ث» بدن او كم شده است.
مانيتيسم
دانشمندان از قديم دريافته بودند كه نيروى مرموزى در بدن انسان وجود دارد كه بدون توسل به وسايل عادى مىتواند در افراد و يا اجسام ديگر اثر بگذارد كه بعدها نام آن را نيروى «مغناطيس» و يا «مانيتيسم» كه همان مغناطيس است ناميدهاند.
اين قوّه مرموز سياله مغناطيسى شايد در همه افراد وجود داشته باشد، منتهى در بعضى بسيار ضعيف و در بعضى ديگر فوق العاده نيرومند است. ص ٢٢١.
مانيه تيزم دانشى است كه امروزه استفاده آن بيشتر براى درمان بيمارىهاى روانى است و در ضمن از آن در جهت روشنبينى و ارتباط با ارواح بهره گيرى مىكنند. و تفاوت آن با هيپنوتيزم آن است كه عامل در اول از نيروهاى وجود خودش مصرف مىكند، اما در خوابهاى مصنوعى هيپنوتيزم خواب كننده به وسيله اشياء يا به كار
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٢
گرفتن انواع نورهاى رنگارنگ يا معمولى شخص مورد نظر را مىخواباند ص ٢٣٠.
وحدت روح و نفس
در اوايل اين كتاب گفتيم كه نفس و روح يكى مىباشد و قول به تباين و تعدد آنها اشتباه است، ولى از تفسير لاهيجى در تفسير آيه مباركه «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» از ابن عباس نقل كرده كه نفس مبدأ عقل و تمييز است و روح مبدأ تنفس و تحرك و ميان ايشان شعاعى است به مثابه شعاع آفتاب، هرگاه كه بنده به خواب رود حقتعالى قبض نفس او كند و روح را به حال خود واگذارد و در وقت انقضاى اجل او هر دو را قبض كند. پس زوال نفس مستلزم زوال روح نيست، به خلاف عكس كه زوال روح موجب زوال نفس خواهد بود. ص ٣٧١
معلوم نيست كه جمله فوق از مغز چه كسى تراوش كرده كه از نظر علمى هيچ ارزشى ندارد.
ولى از تفسير عياشى از حضرت باقر (ع) نقل كردهاند كه: هيچ كس به خواب نمىرود مگر كه نفس او به آسمان عروج كند و روح او در بدن باقى ماند و ارتباط ميان نفس و روح مانند شعاع آفتاب است، پس اگر اذن الهى تعلق گيرد به قبض روح، روح اجابت نفس كند و نزد او رود، و اگر اذن ربّانى تعلق به بقاى روح گيرد نفس اجابت روح كند و پيش او آيد و اين است معناى قول حق تعالى كه فرمود: اللَّهُ يَتَوَفَّى
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٣
الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها.
سند اين روايت ضعيف است و بايد علم آن را به گويندهاش رد كرد.
درهاى آسمان
در گذشته گفتيم كه معاد براى آسمانىها نيز مىباشد فعلًا مىگوييم از آيه مباركه: يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ أَبْواباً (نبأ ١٨) ميشود استنباط نمود كه باز شدن راههاى آسمان براى بردن زمينىها به كره حساب و يا براى نزول آسمانىها جهت نزول به كره حساب باشد دقت شود.
حشر حيوانات
در فصول گذشته درباره حشر حيوانات بحثى شد ولى از كتاب (انسان روح است نه جسد) نقل شده كه از مسائلى كه مورد اتفاق همه علماى روحى مىباشد اين است كه حيوات هم جسد اثيرى دارد، پس از مرگ و متلاشى شدن جسد مادى با جسد اثيرى باقى مىمانند و در جهان اثيرى مخصوص به خود به حيات خويش ادامه مىدهند، چون قول صحيح اين است كه حيوانات در حيات اثيرى خويش به جهانهاى روحى و عقلى كه مخصوص انسانها است نمىرسند. يكى از ارواح پيشرفته پيام داده است كه در جوار ما ارواح حيوانات زيادى هستند كه همه آنها در آنجا به صلح و آرامش كامل زندگى مىكنند.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٤
در آنجا باغهاى زياد و بسيار زبيا مىباشد كه مملو از گلهاى متنوع با رنگهاى مختلف است و در آن محيط اثيرى درياچههاى زيبا و رودخانهها و پرندگان عجيبى هستند كه داراى رنگهاى جذاب مىباشند ...
آنچه درباره بقاى حيوانات گفته شده بى دليل است، بلى باغ برزخى در احاديث آمده است و بعيد نيست اين باغها نهرها و پرندگان مخصوص بخود هم داشته باشد.
بطلان تناسخ در قرآن
در ص ٧٥ و ص ١١٦ اين كتاب درباره تناسخ بحث نموديم و اينهم سه آيه از قرآن مجيد كه اطلاق آنها تناسخ را باطل مىنمايد:
١- حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ، كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (مؤمنون ١٠١).
٢- قُلِ اللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (جاثيه ٢٥).
٣- قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ (غافر ١١).
مستثنى شدگان از فزع
در فصل (هيجدهم) در اين باره بحث نمودهايم، ولى بعضى از
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٥
مفسرين اهل معقول مىگويد استثنا شدگان ارواح مىباشد.
صاحب تفسير الميزان در تفسير سوره الزمر (آيه ٦٨) مينويسد ... بلى اگر براى خداوند مخلوقى در غير آسمانها و زمين تصور شود، جايز است آنان را (از فزع) بنحو استثناى منقطع استثنا نمود و يا گفته شود موت تنها به اجساد ملحق مىشود كه روح از آنها جدا مىشود و ارواح مرگ ندارند بنابراين استثنا شدگان، ارواح مىباشند و مؤيد اين وجه، روايت توحيد صدوق (باب ٣٢) است كه امام رضا (ع) مىفرمايد كه در جواب فرمايش خداوند: لمن الملك اليوم. ارواح انبياء و رسولان و حجج (عليهم السلام) عرض مىكنند: لله الواحد القهار.
لاكن بايد توجه داشت كه ادّعاى استثناى منقطع خلاف ظاهر است. پس وجه اول در كلام ايشان ضعيف است. و وجه دوم نيز قوى نيست ما گفتيم كه فناى ارواح مسلّم نيست ولى بقاى آنها دليل درستى مىخواهد و آنچه را كه فلاسفه ادّعا كردهاند درست نيست، بنابراين دليل عقلى در نابودى ارواح وجود ندارد. و موضوع را بايد در روشنى ادله معتبر نقلى بدست آورد.
و حديثى را كه مؤيد گفتار خود قرار داده معارض به روايت ثوير است كه در تفسير قمى از امام سجاد (ع) نقل شده است كه وقتى خداوند ندا مىكند: لمن الملك اليوم. هيچ كسى جواب نمىدهد و در اين هنگام خداوند جبار عز و جل در جواب خود مىفرمايد: لله الواحد القهار ... ص ٣٢٢ ج ١٧ الميزان.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٦
بلى هر دو روايت از نظر سند معتبر نيست.
تتمه
مقتضاى آيه مباركه: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (نمل ٨٩) استثناى مطلق مسلمين يا مؤمنين يا مؤمنين صالح از فزع است كه بسيار مشكل است. مگر اينكه گفته شود مراد از فزع در اين آيه فزع ناشى از نفخ صور اول كه مخصوص زندگان آخر دنياست نمىباشد بلكه فزع از سختىهاى روز قيامت پس از زنده شدن از نفخ صور دوم است و ممكن است بر همين معنى، آيه ١٠٣ سوره انبياء نيز حمل شود لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، و الله العالم.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٧
فصل بيست و نهم: بخشهايى از كتاب روح و دانش جديد
١- نسبت به جهان پير بىبنياد، علم بسيار جوان است. در مقابل عمر مثلًا ٤ ميليارد و ٦٠٠ ميليون سالهى زمين و ١٥ ميليارد سالهى كيهان، ما فقط سه چهار هزار سال و حداكثر ده هزار سال تاريخ [تمدن و] علم داريم. پس نبايد انتظار داشته باشيم كه علم همهى رازهايى را كه بعضى شايد تا ابد ناگشودنى باشد، بگشايد يا در همين مهلت كوتاه و تاريخچهى اندك گشوده باشد.
پديدههاى فرا روانشناختى [فنومن هاى پاراپسيكو لوژيك] اگر چه در طول تاريخ تمدن بشرن در جوامع انسانى رخ داده است وم هزاران گزارش از آنها در دل كتابها ثبت است، اما بررسى آنها، بويژه بررسى رسمى و روش مند و علمى آنها، حدوداً يكصد سابقه در اروپا و آمريكا دارد.
از اينكه علم و معرفت علمى و دارندگان علوم مختلف، از قبول چشم بستهى هر پديدهى فرا روانشناختى ابا دارند، ملالى و گلايهاى نداريم. زمانى بود كه هيپنوتيسم هم از مقولهى خرافات شمرده مىشد، يا فى المثل طب سوزنى. امروز اينها كاربرد عملى و قبول
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٨
عام علمى يافتهاند.
پديدههاى فرا روان شناختى همان است كه در قديم و در تاريخ اديان و عرفان معجزه و كرامات و خوارق عادات نام داشته است. در يكصد سال اخير بيش از يكصد دانشگاه در سراسر جهان بويژه در غرب، رشتهاى به نام يا با موضوع فرا روانشناسى دارند، و دهها محقق برجسته با كاربست روشهاى متقن علمى اين پديدهها را بررسى مىكنند تا سرانجام به قانونمنديهاى نهايى و خدشه ناپذير آنها دست يابند[١٤].
٢- فرا روان شناسى: بررسى علمى وجوه خاصى از پديدههاى فرا طبيعى است؛ ترجيحاً بررسى امورى است كه به نظر مىرسد يا سازواره (ارگانيسم)، از طريق وسايلى كه علم تا كنون به ماهيت آنها پى نبرده است، اطلاعاتى از پيرامونش كسب مىكند (كه ادراك فرا حسى يا ادراك فوق حسى ناميده مىشود) يا از طريق وسايلى كه علم تاكنون به ماهيت آنها پىنبرده است بر پيرامونش اعمال نفوذ ميكند (كه جنبش فراوانى يا روان جنبشى نيز ناميده مىشود)[١٥].
٣- واژهاى فرا روان شناختى براى برخى از فرايندهاى فرا طبيعى است كه شامل ادراك فراحسى و جنبش فراوانى است. اين واژه نخستين بار به وسيلهى روان شناس انگليسى آر. اچ. تولس مورد
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٨٩
استفاده قرار گرفت و حرفى از الفباى يونانى است و اختصاصىترين واژه براى امورى است كه پسيكيك يا خرق عادت ناميده مىشوند.[١٦]
٤- ديگر ترديد كمى در اين موضوع وجود دارد كه بسيارى از اطلاعات به دست آمده در حالت گسستگى، يا از ذهن مديوم و يا از ذهن حاضران در جلسه منشاء گرفتهاند، ولى بايد توجه داشت كه نمىتوان تمام اين پديدهها را بدين طريق توجيه نمود[١٧].
٥- مرى راف در پنجم ژوئيهى ١٨٦٥ در هجده سالگى از دنيا رفت. تما گزارشها حكايت از آن دارند كه او دخترى عجيب بود، به حملههاى صرعى و سردردهايى مبتلا بود كه تا از بدن خود خون جارى نمىكرد، دردش تسكين نمىيافت. او مىتوانست با چشم بسته ببيند. كتابهاى بسته را بخواند و از محتواى نامهها در پاكتهاى در بسته با اطلاع شود. در شانزدهم آوريل ١٨٦٤، درست چهارده ماه پيش از مرگ مرى در حالت تشنج، دختر ديگرى در همان شهر به دنيا آمد. لورنسى ونوم تا سيزده سالگى دخترى كاملًا عادى بود ولى پس از بالغ شدن اتفاقات عجيبى رخ داد.
نخستين آن، جمود خلسهاى، ناآگاهى يا عدم تحرك بود كه پنج سال ادامه داشت و به دنبال آن خلسههاى نامنظمى به وى دست مىداد كه در آن حالات از «فرشتهها» و «ارواح» سخن مىگفت. چون
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٠
تصور مىرفت كه او ديوانه شده، وى را نزد يك متخصص بردند. پزشك متوجه شد كه او به وسيله دو شخصيت بيگانه تسخير شده است. سكى از آنها پيرزنى جادوگر، ترش رو و كج خلق بود و ديگرى مرد جوانى كه انتحار كرده بود. در حالت هيپنوتيسم، امكان برگرداندن شخصيت اصلى لورنس فراهم شد و در آن حالت او گفت كه براى دور كردن آن دو روح شيطانى تنها يك راه وجود دارد و آن تسخير او به وسيلهى يك فرشته است كه مىخواهد به او كمك كند. از او سؤال شد كه آيا اين فرشته را مىشناسد و او پاسخ داد: «نامش مرى راف است».
لورنس به نظر مىرسيد كه مرى شده است و به او اجازه داده شد كه با خانوادهى راف زندگى كند. وى در خانوادهى راف زندگى كاملًا شادى داشت و هركس را كه مرى مىشناخت، او نيز مىشناخت و هرچيزى را كه مرى مىدانست او نيز مىدانست. دوستان و همسايگان را بخوبى مىشناخت و نام آنها را مىدانست. صدها واقعه از زندگى مرى را به خاطر مىآورد، وقايع مهمى چون سفر به تگزاس و وقايع كم اهميتى چون دوختن دكمهاى به يقه. او حتى قادر بود چيزهايى را كه مرى پنهان كرده بود و خانوادهى راف از آن بىخبر بودند، پيدا كند. اين تسخير صد روز ادامه داشت و ناگهان لورنسى به حال اول خود بازگشت و به نزد خانوادهى خود كه اكنون مىتوانست آنها را بشناسد، مراجعت كرد[١٨].
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩١
٦- هر بدن با يك همتاى زيست پلاسمايى همراه است كه از نظر جسمانى داراى تراكم كمترى است و تقريباً همان شكل و هيئت بدن را دارد و به طريقى در كنترل و سازماندهى اعمال حياتى بدن دخالت مىكند. اين بدن دوم بسهولت قابل سنجش و اندازهگيرى نيست، ولى از طريق طب سوزنى مىتوان آن را آشكار كرد. اين همتاى زيست پلاسمايى هنگام مرگ كلينيكى از بين نمىرود[١٩].
٧- استيونسن در خصوص تناسخ از طريق به كار بردن روش برگشت در هيپنوتيسم به صورت «زندگى پيشين» ظاهر مىشوند، به نظر مىرسد كه آميزهاى هستند از ... شخصيت فعلى آزمودنى، انتظاراتى كه او فكر مىكند هيپنوتيسم كننده مىخواهد، تخيلاتش از آنچه او فكر مىكند كه زندگى پيشينش مىبايست چنين بوده باشد، و نيز شايد عناصرى از فرا طبيعى يا فرا هنجار[٢٠].
٨- در سفر اخيرم به هندوستان، مردى را ملاقات كردم كه بسيارى از معجزات منسوب به عيسى مسيح (ع) را انجام مىداد. ساتيا سايى بابا بلا تشبيه همچون مسيح است. او قد بلند و باريك اندام با ريش سياه انبوهى چون ريش افريقاييان، در ميان پيروانش كه گرد اقامتگاه او در بنگالور اجتماع كردهاند، به آرامى حركت مىكند. درحالى كه رداى قرمزى از ابريشم به تن دارد، به طور مساوى و بدون
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٢
تبعيض، به ديگران سلامتى و سعادت ايثار مىكند. او سنگ را به شيرينى و گل را به جواهر تبديل مىكند. از آسمان خاكستر مقدس مىبارد به حدى كه چليكهاى بسيار بزرگ پر از خاكستر مىشوند. با تماس با بيمار و نيز از راه دور، مىتواند بيماران را شفا دهد. براى من اين موقعيت پيش نيامد تا بتوانم از نزديك كارهايش را مورد بررسى قرار دهم، ولى هوارد مورفت كه مدتى با سايى بابا كار كرده، به اين نتيجه رسيده كه هيچ گونه تردستى يا نيرنگى در كار وى نبوده است[٢١].
٩- در حوزهى تشخيصهاى طبى، سريعترين تشخيصهايى كه تا كنون صورت گرفته، مربوط به يك معدنچى كم سواد برزيلى است. خوزه دوفريتاس ملقب به «آريگو» در سال ١٩٧١ در گذشت. وى در پانزده سال آخر عمرش به تنهايى بيش از دو ميليون نفر را درمان كرد. آريگو در ساختمانى قديمى جنب هتلى در شهر كوهستانى كونگون هاس دو كومپو در حالى كه پشت ميزى نشسته بود، روزى هزار يا بيشتر از هزار بيمار، به صف و به آرامى، از جلوى او عبور مىكردند. وى به هريك از آنها نظرى اجمالى مىانداخت و به سرعت روى تكه كاغذش شروع به نوشتن مىكرد. اين تكههاى كاغذ در واقع نسخههاى پزشكى به زبان پرتقالى يا آلمانى بودند و هنگامى كه داروسازها آنها را مىديدند معلوم مىشد كه داروهاى نوشته شده براى درمان بيماريها كاملًا مناسب بوده است.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٣
در سال ١٩٦٨ تيمى به سرپرستى دكتر اندريا پوهاريچ متخصص بيماريهاى اعصاب در نيويورك به بررسى كارهاى آريگو پرداخت. بقيهى اعضاى تيم شش پزشك و هشت دانشمند در رشتههاى مختلف بودند. تيم مزبور هزار بيمار را از جلوى او عبور داد و آريگو بدون تماس با بيماران، بىدرنگ هزار تشخيص تخصصى جداگانه داد و براى هريك از آنها داروى مناسب را تجويز نمود. پوهاريچ مىگويد: «ما دريافتيم كه مىتوانيم در ٥٥٠ مورد به تشخيص قطعى برسيم، زيرا در اين ٥٥٠ مورد اطلاعات كافى براى تشخيص در دست داشتيم. در مورد ٤٥٠ بيمار باقى مانده، از جمله در مورد بيماريهاى نادر خونى، نتوانستيم به تشخيص قطعى برسيم، زيرا امكانات در محل به آن اندازه نبود كه تشخيص قطعى را امكانپذير كند. ولى در آن ٥٥٠ موردى كه ما به تشخيص خود اطمينان داشتيم، حتى يك مورد را هم نيافتيم كه آريگو در تشخيص اشتباه كرده باشد».
پوهاريچ همچنين دريافت كه نسخههايى كه آريگو مىنوشت به صورتى شگفتآور درست بود؛ به رغم آنكه نوشتن هر نسخه تنها چند ثانيه طول مىكشيد و وى اصلًا نگاه نمىكرد كه چه مىنويسد. برخى از اين نسخهها طولانى و پيچيده و شامل پانزده نوع دارو و با نامهاى طبى و تجارتى بود كه نوع دارو و مقدار تجويز شدهى آنها كاملًا درست بود. تقريباً براى ٥ درصد از بيمارانى كه از مقابل او مىگذشتند تشخيصهاى ويژهاى مىداد كه در اين جمله خلاصه مىشد: «متأسفم، براى شما نمىتوانم هيچ كارى انجام دهم». و تيم
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٤
پوهاريچ تأييد كرد كه كليهى اين بيماران، لا علاج بودهاند.
هنگامى كه از آريگو در مورد چگونگى اين تشخيصهاى پزشكى سؤال شد، به راحتى پاسخ داد كه اين تشخيصها را صدايى در گوش راست او به وى مىگويد. او آن كسى را كه به وى كمك مىكند پزشكى آلمانى به نام دكتر فريتس معرفى كرد كه در سال ١٩١٨ در استونى درگذشته است. همچنين به او گفته شده است كه هنگام ضرورت، براى مشورت مجدد مىتواند از ارواح يك جراح ژاپنى و يك پزشك متخصص فرانسوى استفاده كند. به رغم آنكه بيوگرافى اين سه پزشك به طول كامل از آريگو گرفته شد. تمام كوششها در جهت اثبات وجود چنين پزشكانى تا كنون بىنتيجه بوده است[٢٢].
١٠- خوزه مركادو اهل باگاگ واقع در پانگاسينان، داراى نيرويى مشابه است كه آن را «تزريق روحى» مىنامد. وى در كلينيك خود، بيمارانش را در كنار ديوار رديف مىكند و در حالى كه دستانش خالى است، از كنار صف شروع به حركت مىكند. او مانند پسر بچههاى كوچك كه انگشت خود را مانند لولهى طپانچه به سوى دوستانشان مىگيرند، با انگشتش به طرف بيماران نشانهگيرى مىكند. هر بيمار در ناحيهاى كه به آن نشانه روى شده، احساس سوزش مىكند و از محل سوراخ شده كمى خون بيرون مىزند.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٥
روزى من به جمع بيماران پيوستم. هنگامى كه او انگشتش را به طرف بازوى من نشانه گرفت، در يك نقطه درد شديدى حس كردم. آستينم را بالا زدم، زخم بسيار كوچكى ديده شد كه مانند جاى سوزن بود و به يك قطره خون آغشته بود. به نظر مىرسيد كه خود پيراهن هيچگونه آسيبى نديده است[٢٣].
نيرنگ كارى مديومها
١١- بسيارى از مديومها فريبكار از آب درآمدهاند. اينكه آن عدهاى كه نيرنگشان آشكار نشده، آدمهاى خوش شانسى بودهاند و يا اينكه دامنشان به نيرنگ و فريب آلوده نيست[٢٤].
١٢- در فصل (بيستم) قصهى فاميلى كه اولين بار روح با آنان ارتباط بر قرار نموده بود ذكر شد، دراين جا توجه شما را به اعتراف دختر اين خانواده جلب مىكنيم:
در سال ١٨٨٨ هنگامى كه مارگارت پنجاه و پنج ساله بود، با اعلام ناگهانى در نشريه نيويورك ورلد به اين مضمون كه نمايشهايى كه او و خواهرش در چهل سال گذشته انجام دادهاند، فريبى بيش نبوده است، ضربهى شديدى به پيروان پرشور خود وارد كرد. مارگارت اعتراف كرد ضربهها با به كار گيرى ماهرانهى عضله و استخوان نادرى
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٦
كه در قسمت تحتانى ساق پاى آنها قرار داشت، صورت مىگرفت. مارگارت در پى اين اعلام، در فرهنگستان موسيقى شهر نيويورك، در حضور جمعيت انبوهى، اين راز را فاش ساخت.
مارگارت توضيح داد ا ولين بار كه ضربهها نواخته شد، به قصد «دروغ ماه آوريل» و در حضور پدر و مادر صورت گرفت، ولى اين شوخى به طريقى ناخواسته به امرى جدى تبديل شد. وى توضيح داد كه چگونه با «كنترل دقيق عضلات ساق پا در زير زانو» صداى بلند ضربهها به وجود مىآمد. «انگشتان پا بدون آنكه چشم بتواند حركت آنها را ببيند، به طرف پايين مىآمد و به كف اتاق ضربه مىزد. علاوه بر آن، هر دوى آنها، مارگارت و كاترين، مىتوانستند صداهايى عجيب، با به صدا در آوردن مفاصل شصت پا ايجاد كنند. مانند پسر بچههاى كوچك كه انگشتانشان را مىكشند تا بندهاى آن صدا كند. خلاصه آنكه ضربههايى كه سالها هزاران نفر را مبهوت و شگفتزده كرده بود، چيزى جز يك ابهام و استثناى فيزيولوژيكى نادر نبود.
ولى اعترافى ساده نمىتواند عمرى نمايش دادن را بىاثر كند و فقط عدهى كمى از طرفداران، اعتقاد خود را به روحگرايى از دست دادند. ريشههاى اين اعتقاد، چهل سال پيش بسيار عميق غرس شده و به سرعت گسترش يافته بود.[٢٥]
١٣- در بسيارى از جلسات احضار ارواح مرسوم شده بود كه
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٧
حاضران، كف دستهاى خود را به صورت باز روى ميز مىگذاشتند، به نحوى كه انگشتهاى كوچك دستهاى هركس تماس مختصرى با انگشت كوچك دستهاى مجاورش داشته باشد. يك مديوم ورزيده مىتوانست بدون اينكه جلب توجه كند، يك دستش را به آهستگى از دايره خارج كرده و با آن هر نوع ضربهاى را كه مايل باشد، ايجاد كند. وسيلهى ديگرى كه از قماربازان كشتيهاى مىسىسىپى به عاريت گرفته شده بود، آستين قابل ارتجاع يا فنردارى بود كه در يكى از دو آستين، به طور مخفى تعبيه شده بود. با اين آستين مخفى، يك چوب سخت يا يك ميلهى فلز پرتاب مىشد كه زير لبهى ميز جاى مىگرفت. تنها كارى كه لازم بود مديوم فريبكار انجام دهد، بلند كردن دست بود تا با آن ميز به جلو و عقب حركت كند.[٢٦]
١٤- استيفن بلك چنين نتيجه مىگيرد كه حداقل نيمى از بيماريهاى مبتلا به بشر، روان تنى است اين برداشت دال بر آن است كه شفادهندگانِ راستين در حكم سوئيچهايى هستند كه نيروى انسانها را به حركت در مىآورند يا از حركت باز مىدارند. ولى چنين به نظر مىرسد كه ما به ذهن بيمار بيش از حد تكيه كردهايم، زيرا مدارك نشان مىدهد كه شفا دهندگان انسانهايى داراى نيروهاى استثنايى و قابل انتقال هستند. ص ١٢٢
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٨
هرى ادواردر[٢٧] در انگلستان، فراپيو در ايتاليا، اورال رابرتس و كاترين كولمن در امريكا همگى مدعى آن اند كه با نيروى نيايش و دعا مىتوانند بيماران را شفا دهند. ممكن است اصل واقعيت چنين باشد كه اين افراد تنها مجرايى براى نيروى شفابخش باشند، ولى اين موضوع قطعى به نظر مىرسد كه بخشى از توفيق اسرار آميز آنان در دستهايشان نهفته است. ص ١٢٨ روح و دانش جديد.
ابن خلدون بزرگترين مورخ اسلامى و يكى از بزرگترين تحليلگرايان تاريخ در جهان در كتاب مقدمه خود آورده است: «... و نيز ما يكى از جادوگران را ديديم كه به عبا يا پوستى اشاره مىكرد و او راد خود را بر آن فرو مىخواند و يك بار آن عبا با پوست از هم مىدريد و پاره پاره مىشد. و به شكم گوسفندانى كه در چراگاه بودند اشاره مىكرد كه شكافته شود و ناگاه مىديديم رودههاى گوسفند از شكمش فرو ريخته است ... و در مغرب دستهاى هستند كه در اين گونه اعمال ساحرى و جادوگرى ممارست مىكنند و به «شكم شكافندگان» معروفاند ... من با گروهى از آنان ملاقات كردم و اين گونه كارهاى ايشان را ديدم (به نقل از: مقدمهى ابن خلدون، ج ٢، ص ١٠٤٦)- م حاشيه ص ١٥١ روح و دانش جديد.
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٣٩٩
فصل سىام: در بيان بعضى از احاديث متفرقه
(الاول) فى رواية التوحيد بسند غير معتبر عن الصادق (ع) عن آبائه عن امير المؤمنين (عليهم السلام):
ان للجسم ستة احوال: الصحة و المرض و الموت و الحياة و النوم و اليقظة و كذلك الروح فحياتها علمها و موتها جهلها و مرضها شكها و صحتها يقينها، و نومها غفلتها، و يقظتها حفظها.[٢٨]
(الثانى) فى رواية منتخب البصائر بسند غير معتبر عن الصادق (ع) قال:
مثل روح المؤمن و بدنه كجوهرة فى صندوق اذا خرجت (اخرجت) الجوهرة منه، طرح الصندوق و لم يعبابه، و قال: ان الارواح لا تمازج البدن و لا تداخله (لا تواكله) و انما هى كالكلل (كلل) للبدن محيطة به.[٢٩]
يقول المجلسى (قده): استدل بآخر هذه الرواية على تجرد الروح اذ لم يقل احد بكونها جسما خارجا من البدن، و يمكن ان يكون هذا بيان
روح از نظر دين، عقل و علم روحى جديد، ص: ٤٠٠
حالها بعد الموت، فان اول الخبر ظاهره الدخول.[٣٠]
اقول ما احتمله ضعيف و تأويل الصدر اولى و اوفق بان يقال انه داخل لكن لا كدخول مادى.
(الثالث) فى حديث تفسير العياشى عن ابى بصير عن احدهما (ع) قال سألته عن قوله: «و يسئلونك عن الروح من امر ربى» (ما الروح) قال:
التى فى الدواب و الناس قلت و ماهى؟ قال: هى من الملكوت من القدرة.[٣١]
اقول مع ضعف سندها و تعارضها بغيرها و هوا قوى سندا، ظاهرة فى ارادة الحياة من الروح و الحياة مشتركة بين انواع الحيوان.
(الرابع) فى حديث الكافى المعتبر سندا عن جابر الجعفى قال تقبضت بين يدين ابى جعفر (ع) فقلت جعلت فداك، ربما حزنت فى غير مصيبة تصيبنى اوالم (امر- خ) ينزل بى حتى يعرف ذلك اهلى فى وجهى و صديقى فقال نعم يا جابر ان الله خلق المؤمنين من طينة الجنان، و اجرى فيه من ريح روحه فلذلك المؤمن اخو المؤمن لابيه و امه:
فاذا اصاب روحا من تلك الارواح فى بلد من البلدان حزن حزنت هذه لانها منها.[٣٢]
يقول المجلسى (ره) حول قوله (من ريح روحه) بالضم اى من رحمة ذاته او نسيم روحه الذى اصطفاه او بالفتح اى رحمته و يقول حول
[١] - در اينجا يك موضوع ديگر در حاشيه مطلب بالا جواب مطلب است، و آن اينكه جنون و ديوانگى آيا مرض روحانى است و به خود روح مربوط مى شود و يا مرض فيزيكى است و متعلق به فساد سلولهاى مغزى مىباشد؟ در فرض ثانى، فرد مجنون بايد فقط ادراكات حسى خود را از دست بدهد و علوم عقلى و معلومات كلى او نبايد از بين برود در حالى كه ديوانگان ادراكات كلى نيز ندارند و همه علوم آنان دچار اختلال ميشود.
و مىشود كه جواب داده شود كه ادراكات تصديقى ضرورى تا چه رسد به غير آنها موقوف بر تصورات موضوعات و محمولات قضايا مىباشد و اين تصورات يا مستقيماً از راه حواس مىآيد و يا منتزع از حسيات است وقتى مجارى حواس فاسد گردد طبعاً همه ادراكات فاسد ميشود.
بلى ديوانهگان گاهى حواس سالمى دارند و تا حدى از آنها استفاده مىكنند ولى در مجموع تعقل و ادراك آنان معطل مىباشد بنابراين ابتدايى اين است كه جنون مرض روحى مىباشد، بر خلاف خواب كه تعطيل حواس است.
[٢] - اوايل المقالات، ص ٣٩.
[٣] - گوناگون نگارنده، ج ١ ص ١٨٩، ١٩٠ به نقل از روزنامههاى تهران، جوزاى ١٣٦٦.
[٤] - گفته مىشود اين تعبير از انجيل اقتباس شده است.
[٥] - بهتر است در كنار توضيح المسائلهاى مؤلفه اهل فتوى توضيح المسائلهاى تخصصى از طرف علماى بزرگوار در دسترس مؤمنين قرار گيرد و نگارنده تاكنون دو توضيح المسائل تخصصى( توضيح المسائل جنگى) و( توضيح المسائل طبى) نوشته و به چاپ رسانيده است.
[٦] - عالم عجيب ارواح، ص ٣٢٠- ٢٤٥ البته زندگى در كره ويب رژ تخيلى و تنها سرگرم كننده است.
[٧] - اسرار مرگ و زندگى، ص ٧٢ البته نظر داروين را مردود مىدانيم.
[٨] - همان، ص ٧٣.
[٩] - همان، ص ٧٥ در اين صفحه قصه زن مريض را كه در موقع بيهوشى صحبت كرده و نيز پس از به هوش آمدن به شوهرش ميگويد در حين عمل احساس خوشى داشته است. مطالعه كنيد.
[١٠] - اسرار مرگ و زندگى ص ١٣١.
[١١] - همان، ص ١٦٧- ١٦٨
[١٢] - همان، ص ١٨٥.
[١٣] - بنابراين قول، رؤياها هميشه مربوط به گذشته است و از آينده هرگز خبر نمىدهد. ولى اين قول ضعيف است و خواب ديدن از حوادث آينده، قابل انكار نيست.
[١٤] - و دانش جديد: ١٠ و ١١.
[١٥] - روح و دانش جديد: ١٨.
[١٦] - روح و دانش جديد: ١٩.
[١٧] - روح و دانش جديد: ٧٨.
[١٨] - روح و دانش جديد: ٨٥- ٨٧.
[١٩] - روح و دانش جديد: ٩٣.
[٢٠] - روح و دانش جديد: ١٠٤.
[٢١] - روح و دانش جديد: ١١٧- ١١٨.
[٢٢] - روح و دانش جديد: ١٣٢- ١٣٤.
[٢٣] - روح و دانش جديد: ١٥٢.
[٢٤] - روح و دانش جديد: ١٨٢.
[٢٥] - روح و دانش جديد: ٢٠٦- ٢٠٧.
[٢٦] - روح و دانش جديد: ٢١٧.
[٢٧] -Harry Edwards
[٢٨] - بحار الانوار ج ٥٨ ص ٤٠.
[٢٩] - ج ٨ ص ٤٠ بحار الانوار.
[٣٠] - ص ٤١ همان مصدر.
[٣١] - ص ٤٢ همان كتاب.
[٣٢] - ص ١٤٧ ج ٥٨ البحار نقلا عن الكافى ص ١٦٦ ج ٢.