اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤١ - فصل ششم در بيان آنكه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانيكه مخالفت حق كردهاند در آن باب
مشاركت سباع باوسط و مباين باشرف و مشارك ملائكه باشرف است و مباين با دون و عنان اختيار و زمام ايثار بدست او.
اگر ميخواهد بمنزلگاه بهايم فرود آيد تا هم از ايشان يكى بود و اگر ميخواهد در محل سباع ساكن شود تا هم از ايشان يكى بود و اگر ميخواهد بمقام ملائكه واصل شود و يكى از ايشان بود و عبارت از اين سه نفس در قرآن مجيد بنفس اماره و نفس لوّامه و نفس مطمئنه آمده است.
نفس امّاره بارتكاب شهوات فرمايد و بر آن اصرار نمايد.
و لوّامه بعد از ملابست آنچه مقتضاى نقصان بود بندامت و ملامت آن اقدام را در چشم بصيرت قبيح گرداند.
و نفس مطمئنه جز بفعل جميل و اثر مرضى راضى نشود.
و حكماء گفتهاند كه از اين سه نفس يكى صاحب ادب و كرم است در حقيقت و جوهر و آن نفس ملكى است
دوم هرچند اديب نيست اما قابل ادب است و انقياد مودب نمايد در وقت تأديب و آن نفس سبعى است.
سوم عارى از ادب است و عادم قبول آن و آن نفس بهيمى است.
و حكمت در وجود نفس بهيمى بقاى بدن است كه موضوع و مركب نفس ملكى است مدتى كه در آن مدت كمال خويش حاصل تواند كرد و بمقصد برسد.
و حكمت در وجود نفس غضبى كسر و قهر نفسى بهيمى است تا فسادى كه از استيلاى او متوقع است مندفع شود چه بهيمى قابل ادب نيست و اين معنى نزديك است بتأويل آنچه از تنزيل نقل افتاد.
و افلاطون در اشاره به نفس سبعى و بهيمى گفته است اما هذا بمنزلة