اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٥٩ - فصل چهارم در سياست ملك و آداب ملوك
باحضار كتب و ادويه اشاره رفته بود.
يكى از ندماى او درآمد و آن حالرا مشاهده كرد و گفت يا امير المؤمنين «فاين عزمة من عزمات الملوك» مأمون اطباء را گفت از علاج من فارغ باشيد كه بعد از اين معاودت اينحال از من محال باشد.
پنجم- صبر بر مقاسات شدايد و ملازمت طلب بيسامت (بستوه آمدن) و ملالت كه مفتاح همه مطالب صبر بود چنانكه گفتهاند:
اخلق هذى الصبر ان يخطى بحاجته و مدمن القرع للابواب ان يلجاء
ششم- يسار تا بطمع در مال مردم مضطرب نشود
هفتم- اعوان صالح و از اين خصال ابوت ضرورى نباشد اگرچه آن را تأثيرى عظيم بود، و يسار و اعوان صالح بتوسط چهار خصلت ديگر يعنى علو همت و رأى و عزيمت و صبر اكتساب توان كرد.
و ببايد دانستكه ظفر بعد از تقدير دو كسرا بود.
اول- طالب دين
دوم- طالب ثار، و كسى كه غرض او در تنازع غير اين دو چيز بود در اكثر احوال مغلوب باشد و از اين دو يكى مطلوب است و آن طالب دين حق بود و ديگرى مذموم.
و استحقاق ملك بحقيقت كسيرا بود كه بر علاج عالم چون بيمار شود قادر بود و بحفظ صحت او چون صحيح بود قيام تواند نمود، چه ملك طبيب عالم بود و مرض از دو چيز بود يكى ملك تغلبى و ديگرى تجارب هرجى
اما ملك تغلبى قبيح بود لذاته و نفوس فاسده را احسن نمايد.
اما تجارب هرجى مؤلم بود لذاته و نفوس شريره را ملذ نمايد و تغلب اگرچه شبيه بود بملك و ليكن بحقيقت ضد ملك بود و بايد كه مقرر باشد