اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٩ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
شرط انصاف نگاهدارد داند كه هرچه در عالم كون و فساد است ثبات و بقاى آن محال است و ثابت و باقى اموريست كه در عالم عقل باشد و از تصرف متضادات خالى پس در محال طمع نكند و چون طمع نكند بفوت متوقع اندوهگين نشود بلكه همت بر تحصيل مطلوبات باقى مقصور دارد و سعى بطلب محبوبات صافى مصروف و از آنچه بطبع مقتضى فساد ذات او بود اجتناب نمايد و اگر ملابس چيزى شود بر قدر حاجت و سد ضرورت قناعت كند و ترك اذخار و استكثار كه دواعى مباهات و افتخار بود واجب شمرد تا بمفارقت آن متأسف نشود و بزوال و انتقالش متألم نگردد و چون چنين بود به امنى رسد بىفزع و فرحى يابد بىجزع و مسرتى حاصل كند بيحسرت و ثمره يقينى يابد بيحيرت و الا دائما اسير حزنى بىانقضاء و المى بىانتهاء باشد چه هيچوقت از فوت مطلوبى يا فقد محبوبى خالى نبود كه در عالم كون و فساد كون بىفساد نتواند بود و طامع در آن خائب و خاسر بود
و من سره ان لا يرى ما يسوئه
فلا يتخذ شيأ يخاف له فقدا
و اقتداء بعادت جميل آن بود كه بموجود خوشنود شود و از مفقود تلهف و تأسف ننمايد تا هميشه مسرور و سعيد بماند و اگر كسى را شك افتد در آنكه ملازمت اين عادت و انتفاع بدين خلق بسمت ييسر موسوم باشد يا بصفت تعسر موصوف بايد كه تأمل كند در اصناف خلق و اختلاف مطالب و معايش ايشان و رضاى هريك به نصيب و قسمت خويش و سرور و غبطه نمودن بصناعت و حرفتى كه بدان مخصوص بود مانند تجار بتجارت و نجار بنجارت و شاطر بشطارت و مخنث بتخنث و قواد بقيادت بحديكه هريك مضون بحقيقة فاقد آن صناعة را شناسند و مجنون على الاطلاق غافل از آنحالت را گويند و بهجت و راحت بر وجود آن لذت مربوط دانند و حرمان كلى بفقدان آن