اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٠ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
اقدام ننمايد، چه ارتكاب قبايح فعل كسى بود كه بطبيعت ممكن جاهل باشد، و آنكه داند كه ظهور آن قبيح كه مستدعى فضيحت بود ممكن است و چون ظاهر شود مؤاخذات او بدان ممكن واجب باشد و هرچه ممكن بود و وقوعش نامستبدع (ناممتنع)، همانا بر آن اقدام ننمايد.
پس سبب خوف در قسم اول آنست كه بر ممكن بوجوب حكم كند و در قسم دوم آنكه بر ممكن بامتناع حكم كند، و اگر شرط هريكى بجاى خويش اعتبار كند، از اين دو نوع خوف سلامت ماند، و هو اعلم.
علاج خوف مرك- چون خوف مرك عامترين و سختترين خوفها است در آن باشباع سخنى چند احتياج افتد گوئيم:
خوف مرك، مر كسيرا بود كه نداند كه مرك چيست يا نداند كه معاد نفس تا كجاست يا گمان برد كه بانحلال اجزاى بدن و بطلان تركيب بنيه او عدم ذات او لازم آيد تا عالم موجود بماند و او از آن بىخبر، و يا گمان برد كه مرك المى عظيم بود از الم امراضى كه مؤدى بدان صعبتر يا بعد الموت از عقاب ترسد، يا متحير بود و نداند كه حال او بعد از وفات چگونه خواهد بود، يا بر اموال و اولادى كه از او بازماند متأسف بود و اكثر اين ظنون باطل و بىحقيقت باشد و منشأ آن جهل محض.
بيانش آنكه كسيكه حقيقت مرك نداند بايد بداند كه مرك عبارت از استعمال ناكردن نفس بود آلات بدنى را، مانند آنكه صاحب صناعتى ادوات و آلات خود را استعمال نكند، چنانكه در كتب حكمت مبين است و در اول كتاب بدان اشارتى كردهايم، معلوم كند كه نفس جوهر باقى است كه بانحلال بدن فانى و منعدم نگردد.
اما اگر خوف او از مرك بسبب آن بود كه معاد نفس نداند كه تا كجا است؟ پس خوف او از جهل خويش باشد نه از مرك، و حذر از اين جهل است