اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٠٤ - فصل هفتم در بيان شرف عدالت بر ديگر فضائل و شرح احوال و اقسام آن
از فيض جود او بنفوس و اجسام ما ميرسد در حد عد و حيز حصر نتوان آورد اهمال و تقاعد تا چه غايت مذموم و منكر تواند بود.
اگر از نعمت اول گوئيم كه وجود است آنرا بدلى در تصور نميآيد و اگر از تركيب بنيه و تهذيب صور گوئيم مصنف كتاب تشريح و مؤلف كتاب منافع اعضاء زياده از يكهزار ورق در احصاى آنچه وهم ضعيف بشرى بدان تواند رسيد سياه كردهاند و هنوز از دريا قطره در معرض تعريف نياوردهاند و از عهده معرفت يك نكته چنانكه بايد بيرون نيامده و بكنه حقيقت يكدقيقه نرسيده.
و اگر از نفوس و قوى و ملكات و ارواح گوئيم و خواهيم كه شرح دهيم مدديكه از فيض عقل و نور و بها و مجد و سنا و بركات و خيرات او بنفس ما ميرسد عبارت و اشارت را در آن باب مجالى نيابيم و زبان و بيان و فهم و وهم را از تصرف در حقايق و دقايق آن عاجز و قاصر شمريم.
و اگر از نعمت بقاى ابدى و ملك سرمدى و جوار حضرت احدى گوئيم كه ما را در معرض و تحصيل و اقتناى استعداد و استيجاب آن آورده است جز عجز و حيرت و قصور و دهشت حاصل نيابيم.
و لا بعمرى ما تجهل هذه النعم الا النعم.
اگرچه بارى عز و علا از مساعى ما بىنياز است سخت فاحش و شنيع بود كه ما التزام اداى حقى و بذل جهدى كه بوسيله آن وصمت جور و سمت خروج از شرايط عدل از خود محو كنيم نكنيم.
حكيم ارسطاطاليس در بيان عبادتى كه بندگان را بدان قيام بايد نمود چنين گفته است كه مردمان را خلاف است در آنچه مخلوق را بدان قيام بايد كرد از جهت خالق تعالى بعضى گفتهاند كه اداى صيام و صلوة و خدمت هياكل و مصليات و تقرب بقربانيها بتقديم بايد رسانيد