نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٧
١٥٧٣.دلائل الإمامة ـ به نقل از ابو بصير و داوود رَقّى و معاوية بن عم: هنگامى كه داوود بن على در پى مُعَلَّى بن خُنَيس فرستاد و او را كشت ، ما در مدينه بوديم . امام صادق عليه السلام يك ماه نزد او نرفت . داوود در پى امام عليه السلام فرستاد و ايشان را فرا خواند ؛ امّا ايشان از رفتن به نزد وى سر باز زد . داوود ، ده نفر از نگهبانان را فرستاد و به آنها گفت : او را به نزد من بياوريد و اگر امتناع كرد ، سرش را برايم بياوريد . نگهبانان بر امام عليه السلام در آمدند . آن بزرگوار ، نماز ظهر مى خواند و ما نيز با ايشان نماز مى خوانديم . نگهبانان گفتند : دستور امير ، داوود بن على ، را اجابت كن . امام عليه السلام سر باز زد . گفتند : اگر اجابت نكنى ، تو را مى كشيم . فرمود : «گمان نمى كنم شما فرزند پيامبر خدا را بكشيد». گفتند: ما نمى فهميم تو چه مى گويى . ما جز فرمان بردارى ، چيزى نمى شناسيم . فرمود : «باز گرديد . اين ، به نفع شماست» . گفتند : ما جز با انجام دادن مأموريت خود ، باز نمى گرديم . [امام عليه السلام ] چون دانست كه آنها جز با انجام دادن مأموريتشان باز نمى گردند ، ديديم كه هر دو دستش را به سوى آسمان برداشت . سپس آنها را بر شانه هايش نهاد و بعد آنها را گشود . آن گاه در حالى كه با انگشت نشانه اش اشاره مى كرد ، دعا كرد و همين كه شنيديم [كه فرمود] : «اينك ، هم اينك» ، ناگهان فرياد شيونى به گوش رسيد . نگهبانان گفتند : برخيز . [امام عليه السلام ] فرمود : «اميرتان مُرد . اين شيون براى اوست» . نگهبانان رفتند و مردم ، جمع شده بودند ... . امام صادق عليه السلام فرمود : «خدا را به اسم اعظمش خواندم و به درگاه او التماس كردم ... و خداوند ، شرّ او را از سر ما كم كرد» .