نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٩
١٥ ـ حارثة بن مالك [١]
١٢٢١.امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا به حارثة بن مالك بن نعمان انصارى بر خورد . به او فرمود : «چگونه اى ، اى حارثة بن مالك؟». گفت : اى پيامبر خدا ! مؤمنِ حقيقى ام. پيامبر خدا به او فرمود : «براى هر چيزى حقيقتى است . حقيقت اين گفته تو چيست؟». گفت : اى پيامبر خدا ! از دنيا روى گردانم ، شب هايم را تا صبح به عبادت مى گذرانم و روزهاى گرم را [با روزه گرفتنْ] تشنگى مى كشم ، و گويى هم اكنون تخت پروردگارم را مى بينم كه براى حسابرسى نهاده شده است و گويى بهشتيان را مى بينم كه در بهشت ، يكديگر را ملاقات مى كنند و گويى نعره دوزخيان را در آتش مى شنوم. پيامبر خدا فرمود : «بنده اى است كه خداوند ، دلش را نورانى كرده است ! بينش يافته اى. پس پايدار باش». گفت : اى پيامبر خدا ! دعا كن كه خداوند ، شهادت در ركاب تو را روزى ام كند. [پيامبر صلى الله عليه و آله ] فرمود : «بار خدايا ! شهادت را روزىِ حارثه فرما». پس ، چند روزى نگذشت كه پيامبر خدا لشكرى اعزام كرد و حارثه را همراه آن فرستاد . حارثه جنگيد و نه يا هشت نفر را كشت و سپس خود كشته شد.
١٦ ـ حُذَيفة بن يَمان [٢]
١٢٢٢.تاريخ دمشق ـ به نقل از حذيفه ـ: خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم و ايشان مشغول نماز خواندن بين مغرب و عشا بود و پيوسته نماز مى خواند تا آن كه نماز عشا را نيز گزارد . چون نمازش را تمام كرد و به راه افتاد ، من در پى او رفتم. فرمود : «تو كيستى؟». گفتم : حذيفه . فرمود : «خدايا ! حذيفه و مادرش را بيامرز».
[١] براى شناخت وى ، ر . ك : ص ٥٣٠ .[٢] براى شناخت وى ، ر . ك : ص ٥٣٠ .