نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٥
١٤٧٨.حلية الأولياء ـ به نقل از عميرة بن سعد ـ: شاهد بودم كه على عليه السلام بر بالاى منبر ، ياران پيامبر خدا را سوگند مى دهد، و ابو سعيد و ابو هريره و اَنَس بن مالك ، پاى منبر بودند و على عليه السلام روى منبر بود. دوازده نفر ، پاى منبر بودند و اين چند نفر از آن جمله بودند. على عليه السلام فرمود : «شما را به خدا سوگند مى دهم آيا شنيديد كه پيامبر خدا مى فرمايد : هر كه من مولاى اويم ، پس على مولاى اوست ؟». همگى برخاستند و گفتند : بله، البته! و فقط يك مرد برنخاست . على عليه السلام فرمود : «تو چرا بر نخاستى؟». گفت : اى امير مؤمنان! من ، پير شده ام و فراموش كرده ام . على عليه السلام گفت : «بار خدايا! اگر دروغ مى گويد ، او را به آفتى آشكار ، گرفتار كن» . او از دنيا نرفت تا آن كه ديديم بين دو چشمش لكّه اى سفيد ظاهر شده است كه دستار ، آن را نمى پوشانَد .
١٤٧٩.المعارف ، ابن قتيبة ـ در شرح حال اَنَس بن مالك ـ: او در صورتش لكّه اى پيس بود. عدّه اى [در بيان علّتش ]گفته اند كه على عليه السلام از او درباره اين سخن پيامبر خدا پرسيد كه : «بار خدايا! دوستى كن با كسى كه با او دوستى كند و دشمنى كن با كسى كه با او دشمنى كند»، و انس گفت : من سنّم بالا رفته و فراموش كرده ام . على عليه السلام به او فرمود : «اگر دروغ گفته باشى ، خداوند ، تو را به لكّه سفيدى مبتلا گردانَد كه دستار ، آن را نپوشانَد!» .