نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٣
١٥٣٨.امام حسن عليه السلام : على عليه السلام درباره مردم كوفه ـ: بار خدايا! من به اين مردم اعتماد كردم؛ امّا آنها به من خيانت كردند . من با آنان يك دل و يك رنگ بودم ؛ ليكن آنان با من ناراستى نمودند. پس، آن جوانِ دراز دامنِ بيدادگرِ ثقيف [١] را كه سبزه دنيا را مى خورَد و پوستينِ آن را مى پوشد [٢] و به آيين جاهليت در آن فرمان روايى مى كند، بر ايشان مسلّط گردان .
١٥٣٩.امام على عليه السلام : بار خدايا! من در ميان اين مردم ، چنان رفتار كردم كه پيامبر و برگزيده تو به من فرموده بود ؛ امّا اينان به من ستم كردند . همچنان كه تو فرمانم دادى ، منافقان را كُشتم؛ ولى اين مردم ، مرا نشناختند. ديگر ، هم من از اينان ملول گشته ام و هم ايشان از من ؛ هم من از ايشان بيزارم هم ايشان از من، و ديگر چيزى كه منتظرش باشم ، باقى نمانده است ، مگر مُرادى . [٣] بار خدايا! پس هر چه زودتر شقاوتش را به او برسان و مرا در سعادت غرقه گردان . بار خدايا! پيامبرت به من وعده داد كه هرگاه از تو بخواهم ، مرا نزد خود مى بَرَى. بار خدايا! اكنون ، آن را از تو مى خواهم .
[١] منظور ، حجّاج بن يوسف ثقفى است .[٢] يعنى : از نعمت خوراك و پوشاك دنيا برخوردار است و با ثروتمندى ، در رفاه به سر مى برد .[٣] يعنى ابن ملجم .