نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٩
١١٨٣.المناقب ، ابن شهر آشوب ـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: حسن عليه السلام در حالى كه گردن بندى از مُهره به گردن داشت ، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و هر دو ، يكديگر را در آغوش كشيدند . پيامبر خدا ، سه بار گفت : بار خدايا ! من ، او را دوست دارم . تو نيز او و دوستدارش را دوست بدار».
١١٨٤.تاريخ دمشق ـ به نقل از ابو هريره ـ: با پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از بازارهاى مدينه بودم كه برگشت و من هم با او برگشتم . چون به درِ خانه فاطمه عليهاالسلامرسيدم ، سه بار حسن عليه السلام را صدا زد ؛ امّا كسى پاسخى نداد . پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خود ادامه داد تا آن كه به خانه عايشه رسيد . نشست و من هم با ايشان نشستم . در اين هنگام ، حسن عليه السلام در حالى كه گردن بندى از مُهره بر گردنش بود ، آمد . به گمانم مادرش او را نگه داشته بود تا آن گردن بند را به گردنش بياويزد. پس ، پيامبر خدا ، دستش را اين چنين به طرف حسن عليه السلام دراز كرد و او را در آغوش گرفت و گفت : «بار خدايا ! من ، او را دوست دارم . تو نيز او را و هم آن كس را كه دوستش مى دارد ، دوست بدار».
١١٨٥.كفاية الطالب ـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: پيامبر خدا ، دستِ حسين بن على عليهماالسلام را مى گرفت و او را بر بدن خود بالا مى بُرد و مى فرمود : { «كوچولوى ريزه ميزه برو بالا ، چشمْ تيزه! } بار خدايا ! من ، او را دوست مى دارم . پس تو نيز او را و هر كس را كه دوستش مى دارد ، دوست بدار».