نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٧
٣ / ٥
نمونه هايى ديگر
قرآن
«اى بسا پيامبرى كه همراه او ، خدا باوران ( / توده هاى) فراوانى كارزار كردند و در برابر آنچه در راه خدا بديشان رسيد ، سستى نورزيدند و ناتوان نشدند و تسليم نگرديدند، و خداوند ، شكيبايان را دوست دارد. سخن آنان ، جز اين نبود كه گفتند : پروردگارا! گناهان ما را و زياده روى ما در كارمان را بر ما ببخشاى و گام هاى ما را استوار بدار و ما را بر گروه كافران ، يارى ده» .
«و هنگامى كه با جالوت و سپاهيانش روبه رو شدند، گفتند : اى پروردگار ما! بر دل هاى ما شكيبايى فرو ريز و گام هايمان را استوار بدار و ما را بر گروه كافران ، يارى ده. پس ، آنان را به اذن خدا شكست دادند و داوود، جالوت را كُشت» .
حديث
١٣٩٥.امام على عليه السلام : پيامبرى از پيامبران ، قومش را نفرين كرد . به او خطاب آمد كه : «دشمنشان را بر آنان چيره گردانم؟» گفت : نه . گفته شد : «گرسنگى را؟». گفت : نه . گفته شد : «چه مى خواهى؟». گفت : مرگى ناگهانى كه دل را بسوزانَد و شمار را بكاهد. پس، طاعون به سوى آنان ، فرستاده شد .
١٣٩٦.قصص الأنبياء ـ به نقل از ابن عبّاس ـ: يوشع بن نون ، بعد از موسى عليه السلام بنى اسرائيل را در شام اسكان داد و آن را ميانشان پخش كرد و طايفه اى از ايشان در بعلبك، از سرزمين شام، جاى گرفت و اين ، همان طايفه اى بود كه الياس نبى عليه السلام از آن برخاست... . سپس ، خداى متعال، هفت سال پس از روزى كه يونس عليه السلام را زنده كرد، به الياس عليه السلام وحى فرمود كه : «از من بخواه تا عطايت كنم» . الياس عليه السلام گفت : مى خواهم كه مرا بميرانى و به پدرانم ملحق كنى؛ زيرا از دست بنى اسرائيل خسته شده ام و در خاطر ، آنان را دشمن مى دارم . خداوند متعال فرمود : «امروز ، روزى نيست كه زمين و مردمِ آن را از وجود تو محروم سازم، بلكه قوام آن به توست؛ امّا [هر چه دوست دارى] از من بخواه تا عطايت كنم» . الياس عليه السلام گفت : پس انتقام مرا از كسانى كه مرا دشمن مى دارند ، چون دَم از تو مى زنم، بگير و مدّت هفت سال ، قطره اى باران بر آنان مباران ، مگر با وساطت من . پس، گرسنگى به جان بنى اسرائيل افتاد و بلا ، آنان را به ستوه آورد و مرگ ، امانشان نمى داد . دانستند كه اين ، از نفرين الياس عليه السلام است . دست به دامان او شدند و گفتند : ما در اختيار تو هستيم . پس، الياس عليه السلام به همراه ايشان و با شاگردش يَسَع ، فرود آمد و نزد پادشاه رفت . پادشاه به او گفت : بنى اسرائيل را با قحطى از بين بردى . الياس عليه السلام گفت : آنها را كسى كشت كه گم راهشان كرد. پادشاه گفت : دعا كن تا پروردگارت به آنان ، باران بدهد . شب كه شد ، الياس عليه السلام به نماز ايستاد و به درگاه خدا دعا كرد . آن گاه به يَسَع گفت : به اطراف آسمان بنگر . چه مى بينى؟ يَسَع ، نگاهى كرد و گفت : ابرى مى بينم . الياس گفت : بشارتتان باد به باران ! مواظب خود و اموالتان باشيد كه آب نَبرَد. پس، خداوند ، آسمان را بر ايشان بارانيد و زمين را برايشان رويانيد و از آن پس ، مردم ، خوب شدند و الياس عليه السلام به ميان ايشان رفت .