دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧
٣٩٤٩.امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ اين سؤال كه : خداوند، هميشه اراده كننده: اراده كننده، جز براى مرادش اراده نمى كند . خدا، همواره دانا و توانا بود . سپس، اراده نمود .
٣٩٥٠.الكافى ـ به نقل از بكير بن اعين ـ: به امام صادق عليه السلام گفتم : علم و خواست خدا با يكديگر متفاوت اند يا يكى ؟ فرمود : «علم، همان خواست نيست . آيا نمى بينى كه مى گويى : به زودى چنين مى كنم ، اگر خدا بخواهد`` و نمى گويى : به زودى چنين مى كنم، اگر خدا بداند`` ؟ پس سخنت : اگر خدا بخواهد`` ، دليل بر آن است كه نخواسته است . پس هر گاه بخواهد ، آنچه خواسته ، همان گونه كه خواسته ، وجود مى يابد ، در حالى كه علم خدا پيش از خواست اوست .
٣٩٥١.التوحيد ـ به نقل از حسن بن محمّد نوفلى ، در ذكر مجلس امام: مأمون گفت : اى سليمان ! هر چه مى خواهى، از ابوالحسن بپرس ؛ ولى خوب و منصفانه گوش بسپار . سليمان گفت : سرور من ! از تو بپرسم ؟ امام رضا عليه السلام فرمود : «هر چه مى خواهى، بپرس» . سليمان گفت : درباره آن كس كه اراده را اسم و صفتى مانند زنده ، شنوا ، بينا و توانا قرار داده است ، چه مى گويى ؟ امام عليه السلام فرمود : «شما مى گوييد : چيزها پديد آمدند و گونه گون گشتند ، چون او خواست و اراده كرد`` و نمى گوييد : پديد آمدند و گونه گون گشتند ، چون شنوا و بيناست`` . پس اين، دليل بر آن است كه صفت اراده ، مانند شنوا ، بينا و توانا نيست» . سليمان گفت : پس او همواره اراده كننده است . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! اراده او غير از اوست ؟». گفت : آرى . فرمود : «پس همراه او يك چيز ازلى ديگرى هم اثبات كردى» . سليمان گفت : ثابت نكردم . امام رضا عليه السلام فرمود : «آيا آن حادث است ؟». سليمان گفت : نه . او حادث هم نيست . مأمون بر او بانگ برآورد و گفت : اى سليمان ! با مانند او ، اجمال گويى يا معارضه مى شود ؟! انصاف بورز . آيا انديشمندانِ گِرداگردت را نمى بينى ؟ سپس گفت : اى ابو الحسن! با او سخن بگو كه او متكلّم خراسان است . امام رضا عليه السلام سؤال را تكرار كرد و فرمود : «اى سليمان ! آن حادث است ؛ زيرا هر چيزى ، اگر ازلى نباشد ، حادث است و اگر حادث نباشد ، ازلى است» . سليمان گفت : اراده او از آنِ اوست ، همان گونه كه شنوايى و بينايى و دانايى اش از آنِ اوست . امام رضا عليه السلام فرمود : «پس اراده اش خود اوست ؟». گفت : نه . امام عليه السلام فرمود : «پس صفت اراده كننده، غير از صفت شنوا و بيناست» . سليمان گفت : خودش اراده كرده ، همان گونه كه خودش شنيده و خودش ديده و خودش دانسته است . امام عليه السلام فرمود : «معناى خودش اراده كرده ، چيست ؟ اراده كرده كه چيزى باشد و يا اراده كرده زنده و يا شنوا ، بينا و يا توانا باشد ؟». گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «آيا به اراده اش چنين شده است ؟». سليمان گفت : نه . امام عليه السلام فرمود : «اگر اينها به اراده اش نشده باشد، پس گفته ات : اراده كرده كه زنده ، شنوا و بينا باشد`` ، معنايى ندارد» . سليمان گفت : چرا ، اين به اراده اش چنين شده است . مأمون و كسانى كه پيرامون او بودند و نيز امام رضا عليه السلام خنديدند . سپس [مأمون] به آنان گفت : با متكلّم خراسان، مدارا كنيد . اى سليمان ! [خدا] نزد شما از حالتى به حالتى ديگر شد و دگرگون گشت و خدا به اين ، متّصف نمى شود . سليمان، درمانْد . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! سؤالى از تو مى پرسم» . سليمان گفت : فدايت شوم ! بپرس . امام عليه السلام فرمود : «مرا از خود و همراهانت آگاه كن . آيا چيزى مى گوييد كه مردم مى فهمند و در مى يابند يا نه ؟». سليمان گفت : چيزى مى گوييم كه مى فهمند و در مى يابند . امام عليه السلام فرمود : «آنچه مردم مى دانند، آن است كه اراده كننده، غير از اراده است و اراده كننده، پيش از اراده است و فاعل، پيش از مفعول است و اين ، گفته شما را باطل مى كند كه اراده و اراده كننده يك چيزند» . سليمان گفت : فدايت شوم ! اين، آن چيزى نيست كه مردم، دريابند و بفهمند . امام عليه السلام فرمود : «به شما نشان دادم كه ادّعاى دانستن آن را مى كنيد، در حالى كه نمى دانيد و گفتيد : اراده، مانند شنيدن و ديدن است`` و اين سخن شما ، ناشناخته و نامعقول است» . سليمان، پاسخى نداشت . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا خداى عز و جل همه آنچه را كه در بهشت و دوزخ است، مى داند ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود: «پس آيا آنچه خداى عز و جلمى داندكه واقع مى شود،جزوعلم خداست؟». سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «پس اگر چنين است ، بايد براى علم او همه چيز به وجود بيايد . آيا براى آنها (بهشتيان) مى افزايد يا از آنان مى گيرد ؟» . سليمان گفت : بلكه براى آنها مى افزايد . امام عليه السلام فرمود : «گفته تو : براى آنها مى افزايد`` ، به اين معناست كه چيزهايى وجود مى يابد كه معلوم او نبوده است . سليمان گفت : فدايت شوم ! افزونى ، نهايتى ندارد . امام عليه السلام فرمود : «پس نزد شما ، چون نهايت آن مشخّص نيست ، علم او به آنچه در آن دو (بهشت و دوزخ) وجود مى يابد ، احاطه ندارد و چون علمش به آنچه در آن دو است ، احاطه ندارد ، آنچه را ميان آن دو است، تا پيش از وجود يافتن ، نمى داند . خداوند ، از اين نسبت ، بسى دور و بركنار است» . سليمان گفت : گفتم : آن را نمى داند ، چون نهايتى براى اين نيست ؛ چون خداى عز و جلآن دو را به جاودانگى توصيف كرده و ما خوش نداريم كه آن دو را پايان پذير بدانيم . امام عليه السلام فرمود : «علم خدا به آن ، موجب گسسته بودن او از آنها نيست ؛ چون اين را مى داند و مى افزايد و سپس از آنها باز نمى گيرد . خداوند عز و جل در كتابش نيز اين گونه گفته است : «هر چه پوستشان بريان گردد ، پوست هاى ديگرى بر جايش مى نهيم تا عذاب را بچشند» و براى بهشتيان گفته است : «عطايى بى پايان و ناگسسته» و نيز گفته است : «و ميوه اش فراوان است ؛ نه بُريده و نه ممنوع» . پس او ـ كه بزرگ و عزيز است ـ اين را مى داند و فزونى را از آنها نمى بُرد . آيا نمى دانى كه آنچه بهشتيان مى خورند و مى نوشند ، خداوند، جايش را پُر مى كند ؟» . سليمان گفت : چرا . امام عليه السلام فرمود : «آيا چنين است كه اين را از آنها مى بُرد حال آنكه جايش را پُر كرده است ؟». سليمان گفت : نه . امام عليه السلام فرمود : «همين گونه، هر چه در آن هست، چون جايش را پُر كرده است ، از آنها بريده شده نيست» . سليمان گفت : بلكه از آنها مى بُرد و برايشان نمى افزايد . امام عليه السلام فرمود : «پس در اين صورت، آنچه در آن (بهشت و دوزخ) است، از ميان مى رود و اين به معناى ابطال جاودانگى و مخالف با قرآن است ؛ چون خداوند عز و جل مى فرمايد : «در آن، هر چه بخواهند، هست و نزد ما زيادتى هم هست» و خداى عز و جل مى فرمايد : «عطايى بى پايان و ناگسسته» و نيز مى فرمايد : «و آنان، از آن اخراج نمى شوند» و مى فرمايد : «پيوسته و جاودانه در آن خواهند بود» و همچنين مى فرمايد : «و ميوه اش فراوان است ؛ نه بريده و نه ممنوع» » . سليمان، پاسخى نداشت . سپس امام رضا عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا به من نمى گويى كه اراده، فعل است يا فعل نيست ؟». سليمان گفت : چرا . فعل است . امام عليه السلام فرمود : «پس حادث است ؛ چون همه فعل ها حادث اند» . سليمان گفت : فعل نيست . امام عليه السلام فرمود : «پس همواره با خدا ، چيزى غير از او (يعنى همان اراده) بوده است» . سليمان گفت : اراده، همان انشا (فعليت دادن) است . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! اين، همان است كه بر ضرار [١] و يارانش خُرده گرفتيد . [٢] آنان، همه آنچه را خداى عز و جل در آسمان يا زمين يا دريا و خشكى از سگ و خوك و ميمون و انسان و ديگر جنبندگان آفريده است ، اراده خداى عز و جلمى دانند و اراده خداوند، زنده مى شود و مى ميرد و مى رود و مى خورد و مى نوشد و آميزش مى كند و مى زايد و ستم و زشتكارى مى كند و كفر و شرك مى ورزد و از آن، بيزارى مى جويد و دشمنى مى كند و اين، تعريف آن است» . سليمان گفت : آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است . امام عليه السلام فرمود : «دوباره به اين موضوع بازگشتى . پس آگاهم كن كه شنيدن و ديدن و دانستن، ساخته شده اند ؟». سليمان گفت : نه . امام عليه السلام فرمود : «پس چگونه صفت [ اراده] را از او نفى مى كنيد و يك بار مى گوييد : اراده نكرد`` و يك بار مى گوييد : اراده كرد`` و فعل او هم نيست ؟». سليمان گفت : اين، مانند ديگر سخن ماست كه يك بار مى گوييم : «دانست» و يك بار مى گوييم : «ندانست» . امام عليه السلام فرمود : «اين دو يكسان نيستند ؛ چون نفى معلوم ، به معناى نفى علم [ذاتى ]نيست ، در حالى كه نفى مراد ، به معناى نفى اراده تكوين آن است ، چون هر گاه اراده به چيزى تعلّق نگيرد، به معناى عدم اراده است ؛ امّا مى شود كه علم باشد و معلوم نباشد، مانند ديده كه مى شود انسان بينا باشد ، حتّى اگر چيزى براى ديده شدن نباشد و علم هم بدين گونه وجود دارد، حتّى اگر معلومى نباشد» . سليمان گفت : اراده، ساخته شده است . امام عليه السلام فرمود : «پس آن، حادث است و مانند شنيدن و ديدن نيست ؛ چون شنيدن و ديدن، ساخته شده نيستند و اين (اراده) ساخته شده است» . سليمان گفت : آن، صفتى از صفات ازلى خداست . امام عليه السلام فرمود : «پس بايد انسان [كه اراده دارد ]هم ازلى باشد، چون صفتش ازلى است» . سليمان گفت : نه ؛ چون او آن را فعليت نبخشيده است . امام عليه السلام فرمود : «اى خراسانى ! چه قدر اشتباه مى كنى ! آيا اشيا به اراده و گفته او به وجود نمى آيند ؟» . سليمان گفت : نه . امام عليه السلام فرمود : «چگونه مى شود كه به اراده و خواست و امر و دخالت او نباشد ؟ ! خدا، والا و دور است از اين نسبت» . پس سليمان، پاسخى نداشت . امام عليه السلام فرمود : «آيا مراد از گفته خدا : «و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم ، خوش گذرانانش را وا مى داريم تا در آن به فساد پردازند» ، پديد آوردن اراده است ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «پس چون اراده را پديد آورد ، گفته ات كه اراده ، همان اوست يا بخشى از اوست، باطل مى شود ؛ چون نمى شود كه خود را پديد آورَد و از حالتش دگرگون نشود . بركنار باد خداوند از اين نسبت!» . سليمان گفت : مقصود، اين نيست كه او اراده را پديد مى آورد . امام عليه السلام فرمود : «پس مقصود چيست ؟» . سليمان گفت : يعنى انجام دادن كار . امام عليه السلام فرمود : «واى بر تو! چند بار اين را تكرار مى كنى ، در حالى كه به تو گفتم كه اراده حادث است ، چون انجام گرفتن كار، حادث است؟» . سليمان گفت : پس معنايى براى آن نيست . امام عليه السلام فرمود : «[خدا] خود را به شما شناسانده است و حتّى خود را به اراده هم كه [تو مى گويى ]معنايى ندارد، توصيف كرده است . پس اگر نه قديم است و نه حادث ، گفته شما كه خداوند، پيوسته اراده دارد ، باطل است» . سليمان گفت : مقصود من، آن است كه اراده ، فعلى ازلى از خداست . امام عليه السلام فرمود : «آيا نمى دانى كه هر چيز ازلى اى، در حال واحد نه مفعول است، نه حادث و نه قديم ؟» . سليمان، [ديگر] پاسخى نداشت . امام عليه السلام فرمود : «باكى نيست ، مسئله ات را به پايان ببر» . سليمان گفت : مى گويم كه اراده ، صفتى از صفات اوست . امام عليه السلام فرمود : «چه قدر تكرار مى كنى كه صفتى از صفات اوست ؟! صفتش حادث است يا ازلى ؟» . سليمان گفت : حادث است . امام عليه السلام فرمود : «اللّه اكبر ! اراده، حادث است ، هر چند صفتى از صفات هميشگى خدا باشد» . پس سليمان پاسخى نداد . امام عليه السلام فرمود : «هر چيزى ازلى نمى شود پديد آمده باشد» . سليمان گفت : اشيا [پديد آمده از] اراده نيستند و چيزى را اراده نكرده است . امام رضا عليه السلام فرمود : «اى سليمان! به وسوسه افتادى . چيزى را كه نخواسته بيافريند و بكند، انجام داده و آفريده است و اين، ويژگىِ كسى است كه نمى داند چه مى كند . خداوند، از اين نسبت، بركنار و دور باد !». سليمان گفت : سرور من! به تو گفتم كه آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است . مأمون گفت : واى بر تو، اى سليمان ! چند بار اين اشتباه را تكرار مى كنى . از اين، دست بردار و سخن ديگرى بگو كه اين، ردّى نيست كه به كارت آيد . امام عليه السلام فرمود : «اى فرمان رواى مؤمنان! او را وا گذار و مسئله اش را تا حجّتى نيافته ، قطع مكن. اى سليمان! سخن بگو» . سليمان گفت : به شما گفتم كه آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است . امام عليه السلام فرمود : «باكى نيست ؛ امّا از معناى اينها هم به من خبر ده كه آيا يك معناى واحد يا معناهاى گوناگونى است ؟». سليمان گفت : بلكه يك معناى واحد است . امام عليه السلام فرمود : «يعنى معناى همه اراده ها يكى است ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «اگر معناى همه آنها يكى باشد ، اراده برخاستن و نشستن و زندگى و مرگ، از هم پس و پيش نمى افتند و با يكديگر، تفاوتى نخواهند داشت و يك چيز خواهند بود» . سليمان گفت : معنايشان گوناگون است . امام عليه السلام فرمود : «به من بگو كه اراده كننده، همان اراده است يا چيز ديگرى است ؟» . سليمان گفت : بلكه همان اراده است . امام عليه السلام فرمود : «پس اگر اراده كننده، همان اراده باشد ، به مبناى شما بايد اراده كننده هم گوناگون باشد» . سليمان گفت : سرور من ! اراده، همان اراده كننده نيست . امام عليه السلام فرمود : «پس اراده ، حادث است ؛ وگرنه با خدا ، غير او هم هست . بفهم و بر پرسش هايت بيفزاى» . سليمان گفت : آن، نامى از نام هاى خداست . امام عليه السلام فرمود : «آيا خود را به آن ناميده است ؟» . سليمان گفت : نه . خود را به آن، نناميده است . امام عليه السلام فرمود : «پس تو هم حق ندارى كه او را به نامى بخوانى كه خود را به آن، نناميده است» . سليمان گفت : خود را به اراده داشتن توصيف كرده است . امام عليه السلام فرمود : «اين كه خود را به اراده داشتن توصيف كرده است ، گوياى اين نيست كه او اراده است و نه حتّى اين كه اراده ، نامى از نام هاى اوست» . سليمان گفت : چون اراده اش ، علم اوست . امام عليه السلام فرمود : «اى نادان ! يعنى چون چيزى را دانسته ، اراده اش كرده است ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «پس اگر اراده نكرده ، آن را ندانسته است» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «از كجا اين را مى گويى و چه دليلى دارى بر اين كه اراده اش همان علم اوست، در حالى كه چيزهايى مى داند كه هيچ گاه، آنها را اراده نمى كند و اين، همان سخن خداى عز و جلاست : «و اگر بخواهيم ، آنچه را بر تو وحى كرديم ، خواهيم بُرد» و او مى داند كه چگونه ببرد ؛ ولى هرگز نخواهد برد» . سليمان گفت : چون خدا از كار فارغ شده است و ديگر چيزى بر آن نمى افزايد . امام عليه السلام فرمود : «اين، سخن يهود است . [٣] پس چگونه فرمود : «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم» ؟». سليمان گفت : منظورش اين است كه مى تواند اين كار را بكند . امام عليه السلام فرمود : «آيا چيزى را وعده مى دهد كه بدان وفا نمى كند ؟ وچگونه فرمود : «هر چه بخواهد، در خلقت مى افزايد» و فرمود : «هر چه را بخواهد، محو مى كند يا برقرار مى دارد، و اصل كتاب، نزد اوست» و آيا از كار فارغ شده است ؟» . سليمان، پاسخى نيافت . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا مى داند كه انسانى به وجود مى آيد، در حالى كه نمى خواهد هيچ گاه انسانى بيافريند و يا اين كه انسانى امروز مى ميرد ، در حالى كه نمى خواهد امروز بميرد ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «آيا مى داند آنچه را مى خواهد به وجود آورد، مى شود يا مى داند آنچه را نمى خواهد به وجود آورد ، مى شود ؟» . سليمان گفت : مى داند كه هر دو به وجود مى آيند . امام عليه السلام فرمود : «در اين صورت، مى داند كه انسان، در يك حال ، هم زنده است و هم مُرده . نشسته است و ايستاده و نابينا و بيناست و اين، ناشدنى است» . سليمان گفت : فدايت شوم ! او مى داند كه يكى از آنها به وجود مى آيد و ديگرى نمى آيد . امام عليه السلام فرمود : «مشكلى نيست . كدام به وجود مى آيند ؟ آنچه كه خواسته به وجود آيد يا آنچه را نخواسته است ؟» . سليمان گفت : آنچه را كه خواسته، به وجود مى آيد . [ در اين جا] امام عليه السلام و مأمون و حاضران در بحث خنديدند . امام عليه السلام فرمود : «اشتباه كردى و گفته خود را وا نهادى كه او مى داند كه انسانى امروز مى ميرد، در حالى كه اراده مرگ او را در امر��ز ندارد و مخلوقى را مى آفريند، در حالى كه اراده آفرينش آن را نداشته است . پس چون نزد شما علم به آنچه اراده وقوعش را نداشته ، ممكن نباشد ، پس تنها چيزى را مى داند كه اراده وقوعش را داشته است» . سليمان گفت : گفته من، آن است كه اراده، نه اوست و نه غير او» . امام عليه السلام فرمود : «اى نادان ! چون گفتى : اراده، او نيست`` ، اراده را غير از او قرار داده اى و چون گفتى : غير او نيست`` . اراده را او قرار داده اى» . سليمان گفت : او مى داند كه كه چه مى كند ؟ امام عليه السلام فرمود : «آرى» . سليمان گفت : اين، يعنى ثابت كردن [و وجود بخشيدن به] همان چيز . امام عليه السلام فرمود : «محال گفتى ، چون مى شود كه مردى بنّايى بلد باشد ، اگر چه بنايى نسازد و خيّاطى بلد باشد ، اگر چه چيزى ندوزد و كارى را بلد باشد ، اگر چه هرگز آن كار را نكند» . سپس به سليمان فرمود : «اى سليمان ! آيا خدا مى داند كه او يكى است و چيزى با او نيست ؟ !» . گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «آيا اين به معناى وجود بخشيدن آن [شريك] است ؟». سليمان گفت : خدا نمى داند كه يكى است و چيزى با او نيست . امام عليه السلام فرمود : «آيا تو آن را مى دانى ؟» . سليمان گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : «پس تو از خدا داناترى» . سليمان گفت : اين، محال است . امام عليه السلام فرمود : «آيا اين كه او يكى است و چيزى با او نيست ، و شنوا و بينا و حكيم و دانا و تواناست، نزد تو محال است ؟» . گفت: آرى . امام عليه السلام فرمود : «پس چگونه خداى عز و جل خبر داده كه او يگانه ، زنده ، شنوا ، بينا ، دانا و آگاه است و خود، اين را نمى داند ؟! اين ، رد كردن گفته خدا و تكذيب آن است . خداوند، از اين نسبت، دور است» . سپس امام رضا عليه السلام فرمود : «چگونه ساختن چيزى را اراده كرده است كه نه مى داند چگونه آن را بسازد و نه آن كه چيست ؟! چون سازنده پيش از ساختن نداند كه چگونه بسازد ، سرگردان است و خداوند، از اين نسبت به دور است» . سليمان گفت : اراده، همان قدرت است . امام عليه السلام فرمود : «و خداى عز و جل بر چيزى كه هيچ گاه اراده[ى وقوعش] را ندارد ، توانايى دارد و اين لازم است ؛ چون خداى ـ تبارك و تعالى ـ خود فرموده است : «و اگر بخواهيم آنچه را بر تو وحى كرده ايم ، خواهيم بُرد» . پس اگر اراده همان قدرت باشد ، اراده كرده است كه وحى را ببرد ، چون بر آن قدرت دارد [و همه حرف هاى قبلى مى آيد]» . پس سليمان درماند . در اين هنگام، مأمون گفت : اى سليمان ! اين، داناترينِ هاشميان است . سپس، همه متفرّق شدند .
[١] ضرار ، يكى از متكلّمان معتزلى است ، امّا داراى آراى اختصاصى بسيارى است . از اين رو، گاه نظرياتش به عنوان مكتبى مستقل، لحاظ مى شود و به پيروانش «ضراريه» مى گويند .[٢] مطابق نسخه پانوشت كه مفهوم تر مى نمود، ترجمه شد .[٣] يهوديان گفتند : «يد اللّه مغلولة ؛ دست خدا بسته است» كه به معناى فارغ شدن خدا پس از آفرينش است . (م)