مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢٥٥
دكارت آغاز مىكند. دكارت در ترسيم دستگاه معرفتىاش از «خودش» آغاز مىكند. او مانند قرون وسطى از خدا و يا معرفت آغاز نمىكند چرا كه بهنظر او معرفت در خلاء وجود خارجى ندارد بلكه اين «معرفت من» است كه قابليت اتصاف به صدق و كذب را دارد و قابل بررسى و تجزيه و تحليل است. از اينرو اصل اساسى خود يعنى «شك مىكنم، پس هستم»[١] را طرح مىكند. اين اصل بنيادين كه در آينده حتى اثبات خداى دئيستى[٢] دكارت هم از آن نتيجه مىشود، تأكيد ويژه دكارت بر وجه انسانگرايانه معرفت را نشان مىدهد. چرا كه به گفته دكارت «تنها چيزى براى من معرفت محسوب مىشود كه من آن را درك كنم و معرفتى كه به ادراك من نرسد معرفت نيست.[٣]
با وجود اينكه كانت از اين موضع معرفتشناسانه دكارت بسيار تأثير مىگيرد اما بر اين موضع معرفتشناسانه باقى نمىماند و خيلى زود اين موضع معرفتشناسانه به حوزه هستىشناسى او نيز تراوش مىكند. كانت در ترسيم عمل اخلاقى خود اصلىترين ملاك اخلاقى و غيراخلاقى بودن يك فعل انسانى را تصديق عقلانى آزاد خود فرد بر اخلاقى بودن عمل خود مىداند. از اينجا است كه ايده آزادى و عقل محورى در انديشه ليبراليسم رسوخ مىكند كه موضوع سخن صفحات آتى ما خواهد بود.
طرح اين انديشه در حوزه سياست و جامعه، مبانى فكرى انديشهاى به نام ليبراليسم را پىريزى كرد. در منظر انديشمندان ليبراليسم كلاسيك «فرد» انسانى در يك تعريف ساده به موجود منفردى گفته مىشد كه حدود اختياراتش تا مرز تن جسمانىاش كشيده مىشد. اين فرد در همه امورى كه در محدوده جسمش و هر آنچه كه به اين جسم تعلق داشت قرار مىگرفت بر همگان تقدم داشت. در اينجا ايدههاى آزادى در حريم حوزه خصوصى طرح و
[١] -Cogito ego sum
اگرچه در ادبيات فلسفى رايج در كشور ما اين جمله دكارت« مىانديشم، پس هستم» ترجمه شده است، اما اين ترجمه غلط مصطلحى است كه از ترجمه محمد على فروغى در كتاب سير حكمت در اروپا اخذ شده است
[٢] -Deistic
[٣] - فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه؛ از دكارت تا لايب نيتس، ترجمه غلامرضا اعوانى( تهران: انتشارات سروش، ١٣٨٠)، صص ١٢٨- ١٢٢.