مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٩٨
در بيشتر برداشتهاى موجود از قدرت آمده است كه قدرت، توانايى كسب اطاعت، از راه ارعاب يا توسل به زور است.[١] در اين برداشتها همانگونه كه ملاحظه مىشود، دو عنصر «توانايى» و «توسل به زور» مورد تأكيد قرار گرفته است. بنابراين در اين مفهوم، صرف توانايى مورد توجه است، بىآنكه نسبت به اعمال آن ادعاى بر حق بودن مطرح گردد. در حالى كه حق صدور دستور، فرمان، اجازه و ...، چه در حد ادعا باشد يا واقعى در قلب موارد اعمال اقتدار است.[٢] بنابراين در مفهوم اقتدار در كنار عنصر «توانايى»، عنصر «برحق بودن و يا ادعاى آن» قرار مىگيرد. عنصر «حق» در اين مفهوم نيز دربرگيرنده مؤلفههايى است كه عبارتاند از: «بدون ايجاد مخالفت (بهطور معمولى) در آن اجتماع» و «انجام امورى كه (عموماً) از سوى جامعه حمايت مىشود».[٣] بر اين اساس اقتدار عبارت است از «حق صدور دستورها، فرمانها، مجوّزها و ...، بدون آنكه معمولًا باعث ايجاد مخالفت در اجتماعى گردد، كارآمد نيز باشد.[٤] در صورتى كه چنين حقّى را در يك اجتماع سياسى به كسى و يا كسانى بدهيم، او يا آنان به دليل برخوردارى از چنين حقّى در آن اجتماع كارايى لازم را به دست مىآورند.
با توجه به تمايز مفهومى ياد شده، روشن است كه از ديدگاه اسلام قدرت به مفهومى كه گذشت، اعتبار ندارد و موجه نيست، در عوض مىتوان از اعتبار «اقتدار» سخن گفت. در اسلام و منابع آن تعابير و واژگان متعددى براى اشاره به اين مفهوم از قدرت و اقتدار بهكار رفته است؛ تعابيرى همچون امانت، امامت و ولايت. دقت در برخى از آياتى كه دربرگيرنده اين واژگان است، به وضوح بر اعتبار و موجه بودن اقتدار دلالت مىكند. در آيه ٧٢ سوره احزاب مىخوانيم:
«انّا عَرَضْنا الامانَةَ عَلي السَمْوات و الارضِ و الجبالِ فَابَيْنَ انْ يَحْمِلْنَها و اشْفَقْنَ مِنْها و حَمَلَها
[١] - جراد سى. مك كالوم، فلسفه سياسى، ترجمه بهروز جندقى، قم: كتاب طه، ١٣٨٣، ص ٢٢٨
[٢] - همان
[٣] - همان، ص ٢٣٠- ٢٣١
[٤] - همان، ص ٢٣١.