مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٦٥
٣- ١- ١. «نظريه تحليل منطقى» ويتگنشتاين: ويتگنشتاين در رساله منطقى- فلسفى خود به آنجا مىرسد كه بايد «تصوير» و «آنچه به تصوير» آمده را از يكديگر جدا سازد. اين جداسازى به درك معنا كمك مىكند، البته اگر در عين انفكاك، شباهت بين آنها حفظ و لحاظ شود. در واقع «بيان روشن» فقط در صورتى حاصل مىآيد كه مرزهاى افتراق و شباهت بين «تصوير» و «واقعيت» به دقت و وضوح تبيين گردد.[١]
٤- ١- ١. «نظريه اسمى زبان» راسل: برتراند راسل با استفاده از روش تحليل فلسفى به آنجا مىرسد كه مىگويد بايد براى هر مفهومى صورتبندى منطقىاى ارائه داد تا افاده معنا كند. لذا پيدا كردن صورتهاى منطقى مفاهيم و جملهها، رسالت اوليه يك تحليلگر فلسفى است. در اين روش ارائه يك «گزاره اتمى» (يك عبارت فعلى كه بين عناصر آن و واقعيت تناظر وجود دارد) از بالاترين درجه معنادارى برخوردار است و اگر اين گزارهها به شكل «گزارههاى مولكولى» (گزارههايى كه با افزودن يا، و، اگر و ... ساخته مىشوند) درآيند، طبعاً از حيث معنا دچار ابهام بيشترى مىشوند.[٢]
٥- ١- ١. نظريه تحليل تركيبى: اين نظريه بر اين باور بنيادين استوار است كه ارزش عملياتى مفاهيم تنها در صورتى مشخص و قابل تعريف خواهد بود كه بتواند به طور همزمان شروط ذيل را برآورده سازد:
الف. قابليت نفى داشته باشد؛ بدين معنا كه از درون آن بتوان گزاره/ گزارههايى را استنتاج كرد كه مخاطب را از بيان يا انجام افعال خاصى باز دارد.
ب. قابليت اثبات داشته باشد؛ بدين معنا كه از درون آن بتوان گزاره/ گزارههايى را استنتاج كرد كه مخاطب را به بيان و يا انجام افعال خاصى وا دارد.
پ. منطق درونى داشته باشد؛ بدين معنا كه مقتضيات نفى و اثبات ناشى از مفهوم ياد شده با هم مرتبط و مكمل يكديگر باشند.
[١] - همان، صص ٤٦- ٤٣؛ لودويك ويتگنشتاين، رساله منطقى- فلسفى، محمود عباديان
[٢] - فردريك چارلز كاپلستون، تاريخ فلسفه: از بنتام تا راسل، بهاءالدين خرمشاهى، صص ٤٨٤- ٤٨١.