شناخت نامه قرآن بر پايه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٣
گندم را بوجار مىكنند! سوگند به زنانى كه دستاس مىكنند! سوگند به زنانى كه نان مىپزند! سوگند به زنانى كه تريد درست مىكنند! سوگند به زنانى كه لقمه مىگيرند، از پيه آب شده و روغن، كه شما را بر چادرنشينان، برترى دادهاند، و شهرنشينان بر شما پيشى نگرفتهاند! از روستاى خويش، دفاع كنيد و به مستمند، پناه دهيد و با ستمگر، دشمنى ورزيد».
اثال مىگويد: زنى از بنى حنيفه، با كنيه امّ هيثم، نزد وى آمد و گفت: خرمابُنان ما، بلندند و چاههايمان، ژرف. پس براى آب و نخلهاى ما، دعا كن، همچنان كه محمّد، براى مردم هزمان، دعا كرد.
مُسَيلَمه گفت: اى نهار! اين زن، چه مىگويد؟
نهار گفت: مردم هزمان، نزد محمّد آمدند و از دور بودن آبشان- چون چاههايشان عمق زيادى داشت- و بلندى نخلهايشان، شكايت كردند. محمّد نيز براى آنها دعا كرد.
پس چاههايشان جوشيد و نخلهايشان هم خميده شد، به طورى كه انتهاى شاخ آنها به زمين رسيد و ريشه كرد كه از آن جا بُريده شدند و نخلهاى كوچك، باردار شدند و شروع به رشد كردند.
مُسَيلَمه گفت: با چاهها، چه كرد؟
نهار گفت: سطلى پُرآب خواست و بر آن، دعا خواند. سپس قدرى از آب آن را بر دهان بُرد و در دهانش چرخانْد و آن گاه، در سطل ريخت. آن را بُردند و در آن چاهها ريختند و نخلستانهاى خود را از آن، آب دادند، و سرشاخهها، چنان شد كه برايت گفتم.
باقى نخلها نيز همچنان ماندند.
مُسَيلَمه نيز سطلى آب خواست و برايشان در آن، دعا خواند. سپس قدرى از آب آن را به دهان بُرد و مَضمَضهاش كرد. سپس در سطل ريخت و مردم، آن سطل را بردند و در چاههاى خود ريختند؛ امّا آب آن چاهها خشكيد و نخلها از بين رفتند، كه پس از هلاكت مُسَيلَمه، اين قضيه، آشكار شد.
نهار به او گفت: نوزادان بنى حنيفه را مبارك گردان.
مُسَيلَمه گفت: مبارك كردن چيست؟!
نهار گفت: مردم حجاز، هر گاه فرزندى برايشان متولّد مىشد، او را نزد محمّد مىآوردند و او، كام آن كودك را بر مىداشت و دستى بر سرش مىكشيد.