یادداشتهای استاد ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٢ - معاد - برهان حکمت و عنایت، مسئله هستی در میان نیستیها
یادداشتهای استاد مطهری، ج ٧، ص: ١٠٢
نقل کردیم که در عین حال به مسئله نفس و روح هم نائل میشود، بنابراین از شئون عدل الهی میشود. و گاهی [معاد را] به خلقت و جهان مربوط میکند و میگوید اگر معاد نباشد خلقت جهان و یا خلقت انسان عبث است، مثل اینکه میفرماید: افحسبتم انما خلقناکم عبثاً و انکم الینا لاترجعون (مؤمنون) و یا میفرماید: خلق اللَّه السموات و الارض بالحق و لتجزی کل نفس بما کسبت (جاثیه).
آنجا که به خلقت مربوط میشود، معنی قضیه این است که اگر معاد به عنوان غایتی که از نوع هستی کمالی این عالم است وجود نداشته باشد، پایان هستی این عالم نیستی کامل است [١]، نه نیستی نسبی فقط و از یک جنبه؛ یعنی اگر غایتی عمودی نداشته باشد، باید چنین فرض کنیم که جهان از نیستیای ازلی (عدم ازلی) آمده و قطعهای از هستی را که نسبت به آن هستی بسیار کوتاه و ناچیز است اشغال کرده و سپس به سوی نیستی ابدی میرود، و در محل خود ثابت شده که هستی محدود میان دو نیستی جز از نوع حرکت نمیتواند باشد. این هستیها یک نمودهای محدودی است در میان دو حاشیه بینهایت از نیستی و همه هستیهای این عالم چنین است.
نتیجه این است که خلقت پوچ و باطل است. البته هستی، خود عین حقیقت است ولی از باطل آمده و به سوی باطل میرود [٢] و [به] پوچی و بطلان منتهی میشود؛ از بطلان و نیستی آمده و به بطلان و نیستی منتهی میشود و به یک معنی خود نیز باطل است از باب اینکه خالی از یک حق دیگر است که غایت او باشد. یعنی اگر حقی داشته باشیم که برای حق دیگر است و در وجود او باقی است، این حق
[١] همچنان که در فلسفه ثابت شده است غایت داشتن طبیعت مساوی است با غایت ثابت و جاوید داشتن. علیهذا اگر طبیعت که مساوی حرکت است ما الیه نداشته باشد لازم میآید که حرکت حرکت نباشد و به لحاظ دیگر لازم میآید که غایت هستی نیستی باشد.[٢] اینکه گفتیم هستی مساوی با حقیقت است، در هستیای است که حقیقتش بودن است نه در هستیای که حقیقتش شدن است. آن که حقیقتش شدن است باید به بودن منتهی شود و الّا شدنِ صرف نمیتواند حقیقت باشد.