اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣٤٨ - تكميل بحث
را براى ندا و واو را براى قسم وضع كند، معناى ندا يا قسم را درنظر گرفته ولى لفظ را براى ايجاد ندا يا ايجاد قسم وضع كرده است. وقتى مسأله ايجاد مطرح مىشود مسأله جزئيت نيز مطرح مىگردد، زيرا «الوجود مساوق للجزئية»، يعنى اينگونه نيست كه واو براى مفهوم «ايجاد القسم» وضع شده باشد، زيرا اين مفهوم، مفهومى اسمى است نه حرفى، و معناى حرفى- حتى در حروف ايجاديه- با معناى اسمى تفاوت دارد. و اينطور نيست كه حروف ايجاديه، همانند «بعتُ و اشتريتُ» در يك معناى ايجادى و انشائى اسمى شركت داشته باشند. به عبارت روشنتر: اگر حرف بهصورت مجرّد و تنها استعمال شود نمىتواند معنايى كه براى آن گفتيم داشته باشد. خواه آن حرف از حروف ايجاديه باشد يا از حروف حاكيه. واو قسم اگر به تنهايى استعمال شود معنا ندارد درحالىكه «بعتُ» انشائيه اگر به تنهايى استعمال شود معنا دارد. و در حقيقت، خود معناى قسم، تأكيد و ندا داراى نوعى تعلّق مىباشند، ولى اين حروف از چيزى حكايت نمىكنند و چيز ديگرى وجود ندارد كه قسم و تأكيد و ندا برآن منطبق شوند و از آن حكايت كنند بلكه به نفس لفظ اين حروف، قسم و تأكيد و ندا ايجاد مىشود. بنابراين مسأله تعلّق در تمام حروف وجود دارد ولى در يك دسته به عنوان حكايت و در دسته ديگر به عنوان ايجاد است. بههمينجهت در مثل واو قسم نمىتوان گفت: «واو براى مفهوم ايجاد قسم وضع شده است، زيرا ايجاد قسم يك مفهوم اسمى است كه قابل تصوّر مىباشد»، بلكه واو براى مصاديق ايجاد قسم وضع شده است. گويا واضع ابتدا ايجاد القسم را تصوّر كرده و سپس واو را براى مصاديق آن قرار داده است و خود ايجاد القسم، قسم نيست بلكه عنوانى است براى «ايجاد القسم» هاى واقعى كه در خارج تحقق پيدا مىكنند.