الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٩٣ - عنه ايضا
من المثنوي المعنوي
من نگويم زين طريق آمد مراد # مىطپم تا از كجا خواهد گشاد؟
سر بريده مرغ هرسو مىطپد # تا كدامين سو دهد جان از جسد؟!
مردنت اندر رياضت زندگيست # رنج اين تن روح را پايند كيست
هل رياضت را بجان شو مشتري # چون سپردى تن بخدمت جان بري
هر گراني را كسل خود از تن است # جان ز خفت دان كه در پريدنست
عنه ايضا
من ز ديگي لقمهاى بندوختم # كف سيه كردم دهان را سوختم
يوسفم در حبس تو اى شهنشان # هين تو از دست زمانم وارهان
زاري يوسف شنو اى شهريار # يا بر آن يعقوب بيدل رحمآر
ناله از اخوان كنم يا از زبان # دور افتادم چو آدم از جنان
اى عزيز مصر در پيمان درست # يوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكى خوابي ببين # زود فاللّه يحب المحسنين
جان شود از راه جان جان را شناس # يار بينش شو نه فرزند قياس
مزد مزدوران نمىماند بكار # كان عرض وين جوهر است و پايدار
سر غيب آن را سزد آموختن # كو ز گفتن لب تواند دوختن
جوش نطق از دل نشان دوستيست # بستگى نطق از بىالفتيست
دل كه دلبر ديد كي ماند ترش؟ # بلبلي گل ديد كي ماند خمش؟ [١]
لوح محفوظ است پيشانى يار # راز كونينت نمايد آشكار
پنج وقت اندر نمازت رهنمون # عاشقون هم في صلاة دائمون [٢]
نه ز پنج آرام گيرد آن خمار # كه در آن سرهاست نه با صدهزار
نيست زر غبا [٣] ميان عاشقان # سخت مستسقيست جان عاشقان
در دل عاشق بجز معشوق نيست # در ميانشان فارق و مفروق نيست
[١] خمش: مخفف خاموش.
[٢] إشارة الى قوله تعالى في سورة المعارج: الآية (٢٣) .
[٣] إشارة الى قول النبي «ص» : زر غبّا تزدد حبّا و قد رواه السيوطي في الجامع الصغير (ج ٢ حديث ٤٥٥٥) .