الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١٢٨ - و لي
بر سر سرو كله گوشه شكست # بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامهء معشوقي ساز # شيوهء جلوهگرى كرد آغاز
او فروزان چو مه كرده هجوم # بر در و بامش أسيران چو نجوم
ناگهان پشت خمى همچو هلال # دامن از خون چو شفق مالامال
كرد در قبلهء او روى اميد # ساخت فرش ره او موى سفيد
گوهر اشك بمژگان ميسفت # وز دو ديده گهرافشان مىگفت
كاى پرى با همه فرزانگيم # نام رفت از تو بديوانگيم
لالهسان سوختهء داغ توام # سبزهوش پى سپر باغ توام
نظر لطف بحالم بگشاى # زنگ اندوه ز جانم بزداى
نوجوان حال كهن پير چو ديد # بوى صدق از نفس او نشنيد
گفت كاى پير پراكنده نظر # رو بگردان بقفا بازنگر
كه در آن منظره گلرخساريست # كه جهان از رخ او گلزاريست
او چو خورشيد فلك من ماهم # من كمين بندهء او او شاهم
عشق بازان چو جمالش نگرند # من كه باشم كه مرا نام برند
پير بيچاره چو آنسو نگريست # تا به بيند كه در آن منظره كيست؟!
زد جوان دست و فكند از بامش # داد چون سايه بخاك آرامش
كانكه با ماره سودا سپرد # نيست لايق كه ديگر جا نگرد
هست آئين دوبيني ز هوس # قبلهء عشق يكى باشد و بس [١]
شيخ ابو سعيد ابو الخير
پرسيد يكى ز من كه معشوق تو كيست؟ # گفتم كه فلان كس است مقصود تو چيست؟
بنشست بهاىهاى بر من بگريست # كز دست چنين كسي تو چون خواهى زيست؟!
و لي
بقتلم گر شتابى كرده باشي # چه لطف بي حسابي كرده باشي
اسيران تو بيرون از حسابند # تو هم با خود حسابي كرده باشي
[١] ما جعل اللّه لرجل من قلبين.