الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٩٥ - شيخ عطار
سعدي
اين دغل دوستان كه مىبيني # مگسانند دور شيريني
تا طعامي كه هست مىنوشند # همچو زنبور بر تو ميجوشند
تا بروزى كه ده خراب شود # كيسه چون كاسهء رباب شود
ترك صحبت كنند و دل داري # دوستي خود نبود پندارى
بار ديگر كه بخت بازآيد # كامرانى ز در فراز آيد
دوغبائي بپز كه از چپ و راست # دوري افتند چون مگس در ماست
راست گويم سگان بازارند # كاستخوان از تو دوستتر دارند
من المثنوي
كم گريز از شير و اژدرهاى نر # و آشنايان اى برادر الحذر
خويش را مؤذون و پست و سخته كن # ز آب ديده نان خود را پخته كن
اى كمان و تير ها بر ساخته # صيد نزديك و تو دور انداخته
آنچه حقست اقرب از حبل الوريد # تو فكنده تير فكرت را بعيد
هركه زور اندازتر او دورتر # وز چنين گنجى بود مهجورتر
فلسفي خود را در انديشه بكشت # كويد و او را سوى گنجست پشت
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار # جاهدوا عنا نگفت اي بىقرار
اي بسا علم و ذكاوات و فطن # گشته رهرو را چو غول راهزن
در گذر از فضل و از جلدي و فن # كار خدمت دارد و خلق حسن
بهر آن آورد خالق ما برون # ما خلقت الانس الا يعبدون
شيخ عطار
كاف كفر اى دل بحق المعرفة # خوشترم آيد ز فاي فلسفه
زانكه اين علم لزج چون ره زند # بيشتر بر مردم آگه زند
لكاتب الاحرف من سوانح سفر الحجاز: