الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١١٢ - و له
در جهان شاهدي و ما فارغ # در قدح بادهء و ما هشيار
بر سر دست عشقبازانند # ملك الموت گشته در منقار
اي هواهاى تو خداانگيز # وى خدايان تو خدا آزار
ره رها كردهء از آنى كم # عز ندانستهء از آنى خوار
علم كز تو ترا نبستاند # جهل از آن علم به بود صدبار
ده بود آن نه دل كه اندر روى # گاو و خر باشد و ضياع و عقار [١]
كي در آيد فرشته تا نكني # سگ ز در دور و صورت از ديوار
خود كلاه و سرت حجاب دهند # خود ميفزا بر آن كله دستار
افسري كان نه دين نهد بر سر # خواهش افسر شمار و خواه افسار
اي سنائي از آن سگان بگريز # گوشهء گير از اين جهان هموار
هان و هان تا ترا چو خود نكند # مشتى ابليس ديده طرار
تر مزاجى نكرد در سقلاب [٢] # خشكمغزى مپوى در تاتار [٣]
گر سنائي ز يار ناهمدم # گلهء كرد از او شگفت مدار
ابرا بين كه چون همى نالد # هردم از همنشين ناهموار
و له
تو بعلم ازل مرا ديدي # ديدي آنگه بعيب بخريدى
تو بعلم آن و من بعيب همان # رد مكن آنچه خود پسنديدى
و كان لابن الملحي على بحر كان و كان:
مثل ضرب لابن آدم لما اثير من الثرى # و حل في ذي الدنيا و عاد إلى ماثار
بغلا رأوه نائم في البر و الليل معتكر [٤] # حلوا وثاقه و ساروا به سريعا فسار
جاءوا به طاحونة فأدخلوه للعمل # و عينه مشدودة و قد ربط بزيار [٥]
[١] الضيعة: العقار، و العقار متاع البيت. كل ما له أصل و قرار كالأرض و الدار.
[٢] سقلاب بر وزن مهتاب: نام ولايتي است از روم و باين معنى بجاي حرف أول صاد بي نقطه هم بنظر آمده «صقلاب» -و سك آبى را نيز گويند كه سياه رنك باشد، برهان.
[٣] تاتار بر وزن ناجار: ولايتي است كه مشك خوب از آنجا آورند و تركان آنجا را نيز گويند، برهان.
[٤] المعتكر: المظلم، يقال: اعتكر الليل أي اشتد سواده.
[٥] زيار: العصابة التي تكون على عيني الدابة التي تدور في الطاحونة و غيرها.