ايمان زيربناى شريعت - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٤٢٩ - پنجم- داستان يك شكرگزار
مردى به خواب من آمد و به من گفت كه نيمى از عمرم با فراخى مىباشد پس برگزين كدام نيمه را مىخواهى؟ همسرش بدو گفت: نيمه نخست را برگزين و مرد گفت: اين از آن تو باد.
دنيا بر آن مرد، روى آورد و هرگاه نعمتى بدو مىرسيد همسرش بدو مىگفت:
همسايه تو فلانى است كه نيازمند است پس به او چيزى كمك كن، چنان كه مىگفت:
فلان خويش تو نيازمند است به او چيزى بده. به همين ترتيب زندگى را سپرى مىكردند و هرگاه نعمتى بديشان مىرسيد مىدادند و شكر به جاى مىآوردند تا آن كه در شبى از شبها آن مرد نزد او آمد و گفت: اى فلانى اين نيمه منقضى شد. اينك نظر تو چيست؟ او گفت: من شريكى دارم. پس چون صبح شد به همسرش گفت: آن مرد نزد من آمد و مرا آگاهانيد كه آن نيمه منقضى شد. همسرش بدو گفت: خداوند برما نعمتها داد و ما شكر او را به جاى آورديم و خداوند به وفادارى سزاوارتر است. آن پيام آور گفت: پس تمام عمرت در فراخى خواهد بود. [١]»
[١] بحارالانوار، ج ٦٨، ص ٥٤، روايت ٨٦.