اسماعيليان و مغول و خواجه نصير الدين طوسي - حسن امین - الصفحة ٩٣ - علاء الدين محمد خوارزمشاه
طبق نقل جوينى در جزء دوم از تاريخش صفحه ١٢١، خوارزمشاه به منظور به دست آوردن توجيهى براى حمله به خليفه و دستاندازى به بغداد، پايتخت خلافت عباسيان، مدعى شد كه به هنگام استيلا بر غزنه در سال ١٢١٥ ميلادى، نامههايى از خليفه به دست آورده كه در آنها غورها را عليه او تحريك كرده است. او با اين ادعا توانست از رهبران بلاد مختلف اين فتوا را به دست آورد: خليفهاى كه چنين توطئهاى را عليه پادشاهى كه در راه اسلام و بالا بردن پرچم آن مجاهده مىكند، طراحى كرده است، از خلافت عزل شود و خليفهاى ديگر جانشين او گردد. علاوه بر اين، خلافت، حق خاندان على عليه السلام از نسل امام حسين عليه السلام است كه بنى عباس آن را غصب كردهاند.
خوارزمشاه با پشتوانه اين فتوا، «الناصر لدين اللّه» را از خلافت عزل و ممنوع كرد كه در نماز جمعه به نام وى خطبه خوانده شود. همچنين نامش را از سكه حذف نمود. از سوى ديگر اعلام كرد كه با سيد علاء الملك ترمذى به عنوان خليفه بيعت كرده است.
اينگونه مشاهده مىكنيم كه حاكمان، همواره در هر ديارى كسانى از رهبران فكرى و عالمان را مىيابند كه مطابق ميل آنها فتوا دهند چنانچه همين رهبران فكرى در بغداد وجود داشتند و خليفه عباسى، الناصر لدين اللّه، از آنها مىخواست فتوا دهند كه خوارزمشاه خارجى و واجب القتل است، آنها قطعا به چنين حكمى فتوا مىدادند. آنچه در اينجا توجه انسان را به خود جلب مىكند اين است كه خوارزمشاه به غصب خلافت از علويان توسط عباسيان تمسك مىكند و خلافت را بهطور مشخص از آن فرزندان على عليه السلام از نسل حسين عليه السلام اعلام مىكند. آيا ميان رعاياى خوارزمشاه، گروهى شيعه وجود داشته كه وى به اين وسيله خواسته است آنها را به طمع اندازد؟ آيا اين گروه از كسانى