اسماعيليان و مغول و خواجه نصير الدين طوسي - حسن امین - الصفحة ٢٧٧ - تنهايى
بشرى در آنجا نيست.
اگر شاعر قديمى عرب چنين سروده است كه:[١]
عوى الذئب فاستأنست بالذئب إذ عوى
و صوّت إنسان فكدت أطير
ما هم آرزو داشتيم كه آن گرگ زوزهاى بكشد و آن انسان صدايى بكند و با اين دو انس بگيريم و در اين فضاى خالى از انسان و حيوان احساس وحشت نكنيم.
بوقهاى اتومبيلى كه مدتها با صدايى نامطلوب در گوشهاى ما طنينانداز بود، اينك تبديل شده بود به صداى دوستداشتنى و دلنشينى كه آرزو داشتيم.
همچنان در سرزمين حسن صباح رو به پايين و به طرف درهاى حاصلخيز گسترده حركت مىكنيم. اگر تا به حال از زوزه گرگ و صداى انسان بىبهره و در كوهها درههايى كه طى كرده بوديم، از ديدن انسان و حيوانى محروم بوديم، يك مرتبه گلهاى بزرگ از گوسفندان به چشم خورد كه روى زمين خوابيده، با ولع تمام در حال خوردن علفها بودند. همچنين چوپانى را ديديم كه با تكيه بر چوبدستىاش، نيازى نمىديد با آن، برگ درختان را براى گوسفندانش كه ساكن و آرام مشغول چرا بودند بريزد. فرود ما از كوههاى سهمگين تندتر شد آنگاه در سمت راست و در قلب درهها و كوهها، روستاى «فلار» كه در زير جنگلى انبوه قرار داشت، نمايان شد.
از كنار خانههاى نامناسب روستا، خانههاى خشتى، ابتدايى، كوچك و سست، عبور كرديم.
زنبورستانى آباد با كندوهايى كه بهطور مرتب و منظم پهلوى هم چيده
[١]گرگ زوزه كشيد و من با گرگ به هنگام زوزه كشيدن مأنوس شدم و انسانى صدا كرد. پس نزديك بود كه پرواز كنم.