اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٦٢ - قسمت سعادت
پس لذات حيوانى و حسى على الاطلاق از قبيل لذات انفعالى بود در حقيقت چه زوال را بدان راه است و انقضاء و تبدل بدان درآيد و همان لذات بعينها در حالتى آلام باشد و مستكره شمرند و لذت سعادت مخالف آنست چه ذاتيست نه عرضى و عقلى است نه حسى و الهى است نه بهيمى پس لذت فعلى بود.
و از اينجا گفتهاند حكماء كه لذت صحيح صاحبش را از نقصان بتمام رساند و از بيمارى بصحت و از رذيلت بفضيلت و حال اين دو صنف لذت در بدايت و نهايت مختلف افتاده است.
اما لذت حسى در مبدأ نزديك طبيعت مرغوب بود و شوق بدو بحسب استيلاى قوت حيوانى در تزايد باشد و چون ممارست حاصل آيد انفعال طبع رو نمايد آنگاه بود كه باندراس قوت غريزت قبيح را مستحسن شمرد و شنيع را جميل پندارد و چون بنهايت رسد التذاذ منتفى شود و نظر بسيرت زشتى و فضيحت آنرا ظاهر گرداند و وخامت عاقبتش در نظر آرد پس آنرا معادى نبود.
و لذت عقلى مخالف اين لذت بود هم در مبدأ و هم در معاد چه در بدايت طبع آنرا كراهت دارد و بصبر و رياضت و ثبات و مجاهدت بدست آيد و بعد از حصول كشف حسن و بها و شرف و فضل آن ظاهر شود و لذتى كه وراى همه لذات بود رو نمايد و عاقبت محمود و معاد حقيقى او معاينه شود و از اينجاست كه مردم را در عنفوان عمر بتأديب پدر و مادر احتياج است و بعد از آن بسياست شريعت و بعد از آن بتهذيب اخلاف و عقيدت و تقويم طريقت بر وفق حكمت چون بدينمرتبه رسد اگر لزوم آن سيرت را مقتدا سازد بر سياقتى كه موجب سعادت بود و مخالفت آن مقتضى شقاوت تربيت يافته باشد و چون معلوم شد كه لذت سعادت لذت فعلى است پس