اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٦ - فصل هفتم در بيان خير و سعادت كه مطلوب از رسيدن بكمال آن است
آن رسيدن او است بحركت ارادى نفسانى بكمال خويش پس از اينروى سعادت هر شخصى غير سعادت شخصى ديگر بود و خير در همه اشخاص يكسان باشد و جماعتى در حيوانات ديگر اطلاق لفظ سعادت كردهاند و اصل آن است كه آن اطلاق بمجاز بود چه رسيدن حيوانات بكمال خويش نه بسبب رأى و رويتى بود كه از ايشان صادر شود بل بسبب استعدادى بود كه از طبيعت يافته باشد.
پس سعادت حقيقى نبود و آنچه بعضى حيوانات را ميسر شود از ملايمت مآكل و مشارب و ملابس و راحت و آسايش از باب سعادت نبود بلكه آن و امثال آن چيزهائى بود كه به بخت و اتفاق تعلق دارد و در مردم نيز همچنين بود.
اما سبب آنكه گفتيم خير مطلق يك معنى است كه همه اشخاص در آن اشتراك دارند آن است كه هر حركتى از جهت رسيدن بمقصدى بود و همچنين هر فعلى از جهت حصول غرضى باشد و در عقل جايز نيست كه كسى حركت و سعى بىنهايت هميكند نه از براى ادراك مطلوبى و آنچه غرض بود در هر فعلى بايد كه فاعل را در آن چيزى متصور باشد و الا عبث افتد و عقل آنرا قبيح شمرد.
پس اگر آن غرض در نفس خويش خير بود خير مطلق آن بود و اگر سبب بود در حصول خيريكه خيريت آن چيز زياده بود او خير باضافت بود و آن خير خير مطلق بود و چون صناعتها و رويتهاى همه عاقلان متوجه بسوى چنين خير است.
پس خير مطلق در همه يك معنى مشترك بود و واجب بود معرفت آن معنى تا همه كس همت بر طلب آن مقصور دارند و از توجه بخيرات پراكنده اضافى احتراز نمايند و از غلط ايمن شوند و چيزىكه نه خير بود بخير