اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٥ - فصل ششم در بيان آنكه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانيكه مخالفت حق كردهاند در آن باب
مشاركت افتد منظوم گرداند و همگنان بسعادتى كه در آن مساهم باشند برسند و اين نوع كمال است مطلوب در حكمت عملى و اين كتاب مشتمل بر اشارتى بدان خواهد بود.
پس كمال اول كه تعلق به نظر دارد بمنزله صورت است و كمال دوم بمثابه ماده چنانكه صورت را بىماده و ماده را بىصورت ثبات و ثبوت نتواند بود و همچنين علم بىعمل ضايع بود و عمل بىعلم محال پس علم مبدء است و عمل تمام.
و كمال كه از هردو مركب باشد آنست كه آنرا غرض از وجود انسان خوانديم چه كمال و غرض در معنى بيكديگر نزديك است و فرق ميان هردو باضافت ثابت شود، غرض آن بود كه هنوز در حد قوه بود و چون بحد فعل رسد كمال شود چنانكه خانه مادام كه وجود او در تصور بنا باشد غرض بود و چون در وجود خارجى حاصل آيد بدرجه كمال رسد پس چون انسان بدين درجه برسد كه بر مراتب كاينات بر وجهى كلى واقف شود جزئيات نامتناهى كه در تحت كليات مندرج باشد بر وجهى از وجوه در او حاصل آمده باشد و چون عمل مقارن او شود آثار و افعال او بحسب قوى و ملكات پسنديده حاصل و آيد بانفراد خويش عالمى شود بر مثال اين عالم كبير و استحقاق آنكه او را عالم صغير خوانند بيابد پس خليفه خداى تعالى شود در ميان خلق او و از اولياى خاص گردد و انسانى تام مطلق باشد و تام مطلق آن بود كه او را بقا و دوام بود تا بسعادت ابدى و نعيم سرمدى مستعسد گردد و قبول فيض معبود خويش را مستعد شود بعد از آن ميان او و معبود او حجابى حايل نيايد بلكه شرف قربت حضرت الهى بيابد و اين رتبه اعلى و سعادت اقصى باشد كه نوع مردم را ممكن است و اگر ممكن نبودى كه بعضى از اشخاص اين نوع بدين مقام برسند سبيل اين