اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٤ - فصل ششم در بيان آنكه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانيكه مخالفت حق كردهاند در آن باب
هست و ذكر آن كمال بطريق اجمال تقديم يافت واجب نمود در معرفت تفصيل آن كمال شرحى دادن تا چون بر حقيقت آن واقف شوند در طلب آن غايت بذل جهد دريغ ندارند پس گوئيم هر موجودى كه مركب بود كمال او غير كمال اجزاء و بسايط او بود چنانكه كمال سكنگبين غير كمال سركه و انگبين بود و كمال خانه غير كمال چوب و سنك و چون آدمى مركب است كمال او نيز غير كمال بسايط و اجزاى او بود بلكه او را كمالى بود كه هيچ موجودى را با او در آن مشاركت نباشد و اكمل مردمان كسى بود كه قادرترين ايشان باشد بر اظهار آن خاصيت و ملازمترين ايشان او را بىتهاونى و تلونى كه در او راه يابد و چون حال فضيلت و كمال معلوم شد حال رذيلت و نقصان كه مقابل آن بود هم معلوم شود
اما كمال انسان دو نوع است از جهت آنكه نفس ناطقه را دو قوت است يكى قوت علمى و ديگرى قوت عملى
اما كمال قدرت و قوت علمى آنست كه شوق او بسوى ادراك معارف و نيل علوم باشد تا بر مقتضاى آن شوق احاطه بمراتب موجودات و اطلاع بر حقايق آن بحسب استطاعت حاصل كند و بعد از آن بمعرفت مطلوب حقيقى و غرض كلى كه انتهاى جملگى موجودات با او بود مشرف شود تا بعالم توحيد بل بمقام اتحاد برسد و دل او ساكن و مطمئن گردد و غبار حيرت و زنك شك از چهره ضمير و آينه خاطر او زدوده شود و حكمت نظرى بأسرها مشتمل است بر تفصيل اين نوع كمال
و اما كمال قوت عملى آنست كه قوى و افعال خاص خويش را مرتب و منظوم گرداند چنانكه با يكديگر موافق و مطابق شوند و بر يكديگر تغلب ننمايند پس بتسالم ايشان اخلاق او مرضى گردد و بعد از آن بدرجه اكمال غير كه آن تدبير امور منازل و مدن باشد برسد تا احوالى كه باعتبار