اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٣٠ - فصل دوم در فضيلت محبت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن
ردائت مهروب عنها بود طبعا.
و چون از نفس خود گريزان باشد از كسيكه مشاكل نفس او بود هم گريزان بود. پس پيوسته طالب چيزى بود كه آنرا از آنكه با خود افتد مشغول دارد، و ولوع بچيزى نمايد كه مانند ملاهى و اسباب لذات عرضى او را بيخود گرداند.
چه از فراغت او لازم آيد كه با خود افتد و چون با خود افتد از خود متأذى شود، و محبت او دوستانى را بود كه او را از او دور دارند و لذت او در چيزهائى باشد كه او را بيخود كند و سعادت را افناى عمر شمرد در آن و امثال آنكه او را اضطراب و قلقى كه در نفس او از تجاذب قوتهاى متضاده غير مرتاض، چون التماس شهوات رديه و طلب كرامات بىاستحقاق حادث شود و امراضى كه از آن تجاذب لازم آيد حزن و غضب و خوف و غير آن بيخبر دارند و سبب آن بود كه تأليف اضداد در يك حال صورت نبندد و انتقال از يكى بيكى كه اضطراب عبارت از آن باشد مؤدى بود و مخالطت و مجالست امثال او و ممارست و ملابست ملاهى، خيال او را از احساس آن حال مصروف دارند تافى الوقت از آن اذيت خلاصى بيند و از وبالى و نكالى كه بعافيت لاحق شود غافل باشد پس بدان حال غبطه نمايد و آنرا سعادت داند.
و چنين كس بحقيقت محب ذات خود نبود، و الا مفارقت نجستى و محب هيچكس نبود، چه محبت ديگران بر محبت خوه مرتب باشد و چون او محب هيچكس نبود و هيچكس نيز محب او نبود، او را ناصح و نيكخواه نباشد. و تا بحديكه نفس او هم نيكخواه او نبود و سرانجام اينحالت ندامت و حسرت بىنهايت بود.
و اما خير فاضل كه از ذات خود متمتع بود و بدان مسرور هرآينه