اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٢٧ - فصل دوم در فضيلت محبت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن
و اما محبت برادران با يكديگر از جهت اشتراك بود در يك سبب
و بايد كه محبت ملك رعيت را محبتى بود ابوى، و محبت رعيت ملكرا محبت بنوى، و محبت رعيت يكديگر را محبت اخوى، تا شرايط نظام ميان ايشان محفوظ ماند.
و مراد از اين سبب آنستكه ملك با رعيت در شفقت و تحنن و تعهد و تلطف و تربيت و تعطف و طلب مصالح و دفع مكاره و جذب خير و منع شر، بپدران مشفق اقتداء كند.
و رعيت در اطاعت و نصيحت و تبجيل و تعظيم او، بپسران عاقل، و در اكرام و احسان با يكديگر ببرادران موافق، هريك بقدر استحقاق و استيجابى خاص كه وقت و حال اقتضاء كند با عدالت بتوفيه حظ و حق هريك قيام نموده باشد و نظام و ثبات يافته.
و الا اگر زياده و نقصان راه يابد و عدالت مرتفع گردد، فساد ظاهر شود و رياست ملك رياستى تغلبى گردد، و محبت بمبغضت مبدل شود، و موافقت بمخالفت، و الفت بنقار، و تودد بنفاق، و هركسى خير خود خواهد اگرچه بر ضرر ديگران مشتمل بود، تا صداقت باطل گردد و هرج و مرج كه ضد نظام بود پديد آيد.
و محبتى كه از شايبه انفعالات و كدورات و آفات منزه بود، محبت مخلوق بود خالق را. و اين محبت جز عالم ربانى را نتواند بود.
و دعاوى غير او ببطلان و تمويه موصوف باشد، چه محبت بر معرفت موقوف بود و محبت كسيكه بدو عارف نباشد و بر ضروب انعام متواتر و وجوه احسان متوالى او كه بنفس و بدن ميرسد واقف نه، چگونه صورت بندد بلى تواند بود كه در توهم خود نيز نصب كنند و او را خالق و معبود خود شناسند پس بمحبت و طاعت او مشغول شوند و او را محض توحيد و مجرد ايمان شمرند