اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٢ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
بود و با كمال مستأنس و هميشه طالب چيزى بود كه او را تام و شريف و باقى گرداند و از قيد و اسر طبيعت بيرون آرد و آزاد كند، و داند كه چون جوهر شريف الهى از جوهر كثيف ظلمانى خلاص يابد، خلاص صفا و نقانه خلاص مزاج و كدورت، بر سعادت خود ظفر يافته باشد، و بملكوت عالم و جوار خداوند خويش و مخالطت ارواح پاكان رسيده و از اضداد و آفات نجات يافته
و از اينجا معلوم ميشود كه بدبخت كسى بود كه نفس او پيش از مفارقت بدن بآلات جسمانى و ملاذ نفسانى مايل و مشتاق بود و از مفارقت آن خائف. چه چنين كسى در غايت بعد بود از قرارگاه خويش، و متوجه بموضعى كه از آن موضع متألمتر باشد.
و اما آنكه از مرك ترسان بود بسبب ظنى كه بالم آن دارد، علاج او آن بود كه بداند كه آن ظن كاذب است، چه الم زنده را بود و زنده قابل اثر نفس تواند بود، و هر جسم كه در او اثر نفس نبود او را احساس الم نبود چه احساس الم بتوسط نفس است.
پس معلوم شد كه موت حالتى بود كه بدن را باوجود آن احساس نيفتد و بدان متألم نشود، چه آنچه بدان متألم شود مفارقت كرده باشد.
و اما آنكس كه از عقاب ترسد از موت نترسد از عقابى ترسد كه بعد از موت بود و عقاب برچيزى باقى بود پس ببقاى چيزى از خود بعد از موت معترف بود و بذنوب و سيئاتى كه بدان استحقاق عقاب بود مقر و چون چنين بود خوف او از ذنوب خود بود نه از مرك پس بايد كه برذنوب اقدام نكند و ما بيان كردهايم كه موجب اقدام بر ذنوب ملكههاى تباه بود نفس را و ارشاد كرديم بقلع آثار آن، پس آنچه در اين نوع مخوف است آنرا اثرى نيست و آنچه آنرا اثريست از آن غافل است و بدان جاهل، و علاج جهل