اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥١ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
كه علماء و حكماء را برتعب طلب باعث شده است و ترك لذات جسمانى و راحات بدنى گرفتهاند و بيخوابى و رنج اختيار كردهاند، تا از رنج اين جهل و محنت اين خوف سلامت يافتهاند و چون راحت حقيقى آن بود كه از رنج بدن رهائى يابند و رنج حقيقى جهل است، پس راحت حقيقى علم بود و اهل علم را روح و راحتى از علم حاصل آيد، كه دنيا و مافيها در چشم ايشان حقير و بىوقع نمايد، و چون بقاى ابدى و دوام سرمدى در آن راحت يافتهاند كه بعلم كسب كردهاند و سرعت زوال و انتقال و آفت فنا و قلت بقاء و كثرت هموم و انواع عنا، مقارن امور دنيوى يافتهاند، پس بر قدر ضرورى قناعت نموده از فضول عيش دل بريدهاند، چه فضول عيش بغايتى نرسد كه وراى او غايتى ديگر نبود و مرك بحقيقت اين حرص بود، نه آنچه از آن حذر ميكنند
و حكماء از اين سبب گفتهاند كه مرك دو نوع بود: يكى ارادى و ديگرى طبيعى. و همچنين حيات و بموت ارادى اماتت شهوات خواستهاند و ترك تعرض آن.
و بموت طبيعى مفارقت نفس از بدن، و بحيات ارادى حيات فانى دنيوى مشروط باكل و شرب.
و بجيات طبيعى بقاى جاودانى در غبطه و سرور
و افلاطون حكيم گفته است مت بالاراده تحيى بالطبيعة.
و حكماى متصوفه گفتهاند «موتوا قبل ان تموتوا»
با آنكه هركه از موت طبيعى خائف بود از لازم ذات و تمام ماهيت خويش خايف بود چه انسان حى ناطق مائت است، پس مائت كه جزوى از حى است تمام ماهيت بود و كدام جهل بود زياده از آنكه كسى گمان برد كه فناى او بحيات او است و نقصان او بتمام او و عاقل بايد كه از نقصان مستوحش