اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٤١ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
يابد و داند كه فضيلت ميان خلق مشترك است از عجب ايمن شود چه كسى كه كمال خود بديگران يابد معجب نبود.
و اما افتخار- و آن مباهات بود بچيزهاى خارجى كه در معرض آفات و اصناف زوال باشد و ببقاء و ثبات آن وثوقى نتواند بود چه اگر فخر بمال كنند از غضب و نهب آن ايمن نباشند و اگر بنسب كنند صادقترين اين نوع آنگاه بود كه شخصى از پدران او بفضل موسوم بوده باشد پس چون تقدير كنند كه آن پدر فاضل او حاضر آيد و گويد كه اين شرف كه تو دعوى ميكنى بر سبيل استبداد مرا است نه ترا و ترا بنفس خويش چه فضيلت است كه بدان مفاخرت توانى كرد از جواب او عاجز آيد و شاعرى اين معنى بنظم آورده است:
ان افتخرت بآبآء مضوا سلفا
قالوا صدقت و لكن بئس ما ولدوا
و پيغمبر (ص) گفته است لا تأتونى بانسابكم و أتونى باعمالكم
و حكايت كنند كه يكى از رؤساى يونان بر غلام حكيمى افتخار نمود غلام گفت اگر موجب مفاخرت تو بر من اين جامههاى نيكو است كه خويشتن را بدان آراسته حسن و زينت در جامه است نه در تو و اگر موجب فضل تو اين اسب است كه بر او نشسته چابكى و فراهت در اسب است نه در تو و اگر فضل پدران است صاحب فضل ايشان بودهاند نه تو و چون از اين فضايل هيچكدام حق تو نيست اگر صاحب هريكى حظ خويش استرداد كند بلكه خود فضيلت هيچكدام از او بتو انتقال نكرده است تا برد حاجت افتد پس تو كه باشى
و همچنين گويند كه حكيمى نزد صاحب ثروتى بود كه بزينت و تجمل و كثرت مال و عدت مباهات نمودى در اثناى محاوره خواست كه آب دهن بيكند از راست و چپ نگريست موضعى نيافت كه آنرا شايد بزاقى