سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٣
پیغمبر . وقتی که میخواهد با پیغمبر حرف بزند ، روی آن چیزهایی که شنیده رعب پیغمبر او را میگیرد ، زبانش به لکنت میافتد . پیغمبر ناراحت میشود : از دیدن من زبانش به لکنت افتاد ؟ ! فورا او را در بغل میگیرد و میفشارد که بدنش بدن او را لمس بکند : برادر ! « هون علیک » آسان بگو ، از چه میترسی ؟ من از آن جبابرهای که تو خیال کردهای نیستم : « لست بملک » . من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از پستان بز شیر میدوشید . من مثل برادر تو هستم ، هر چه میخواهد دل تنگت بگو . آیا این وضع ، این قدرت ، این نفوذ ، این توسعه و این امکانات یک ذره توانسته است روح پیغمبر را تغییر بدهد ؟ ابدا . عرض کردم که تنها پیغمبر چنین نیست ، پیغمبر و علی مقامشان خیلی بالاتر از این حرفهاست ، باید برویم سراغ سلمانها ، ابوذرها ، عمارها ، اویس قرنیها و صدها نفر امثال اینها .
شیخ انصاری
بیاییم جلوتر ، برویم سراغ شیخ انصاریها . میبینیم مردی که میشود مرجع کل فی الکل شیعه ، آن روزی که میمیرد با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی رفته نجف هیچ فرق نکرده است . وقتی که میروند خانهاش را نگاه میکنند میبینند مثل فقیرترین مردم زندگی میکند . یک نفر به او میگوید آقا تو خیلی هنر میکنی . اینهمه وجوه به دست تو میآید هیچ دست به آن نمیزنی . میگوید چه هنری کردهام ؟ میگویند هنر از این بالاتر ! میگوید : حداکثر کار من