سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٩
است ! انسان گاهی نفسش آنچنان مکرر میکند که خودش هم نمیفهمد . مثلا شب ولادت پیغمبر است ، میخواهد جشن بگیرد شب سرور است ، حالا که شب سرور است فسق و فجور به جا میآورد و میگوید شب سرور است ، شب ولادت پیغمبر ، مگر اشکال دارد ؟ ! من به خاطر پیغمبر چنین کاری میکنم ! داستانی است مربوط به آن زمانی که یک " شاهی " ارزش داشت . گفتند یک نفر رفت دم دکان عرق فروشی و به فروشنده گفت یک شاهی عرق بده . عرق فروش گفت یک شاهی که عرق نمیشود . گفت : هر چه میشود ، بالاخره یک شاهی هم یک چیزی میشود . او اصرار میکرد که نمیشود . گفت اگر یک قران عرق میشود آن را تقسیم بر بیست کن همان را به من بده . گفت این معنایش این است که ته یک استکان هم مثلا پر نشود . گفت همان را بده . گفت مردم عرق میخورند که مست بشوند ، فایدهاش چیست که آن را به تو بدهم ؟ گفت تو همان را بده ، بد مستیاش با خودم . بعضی از مردم دنبال بهانه هستند برای بد مستی ، دیگر بد مستیاش با آنها . کافی است یک بهانه پیدا بکند برای هرزگی کردن و بد مستی . گفتهاند : اجازه دادهاند هر دروغی که دلمان بخواهد ، برای اهل بدعت جعل بکنیم . بعد با هر کسی که کینه شخصی پیدا میکند فورا به او یک نسبتی میدهد ، یک تهمتی میزند و بعد میگوید او اهل بدعت است . شروع میکند به جعل کردن ، دروغ گفتن و تهمت زدن . چرا ؟ میگوید به ما اجازه دادهاند . آن وقت شما ببینید بر سر دین چه میآید ؟ ! فرنگی ماب ما میگوید الغایات