سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٤
برادران و اقوام نزدیکش باشند ، او تنهاست . یعنی پیوند جسمانی نمیتواند او را با اینها پیوند بدهد . او از نظر روحی در یک افق زندگی میکند و اینها در افق دیگری . گفت : " چندان که نادان را از دانا وحشت است ، دانا را صد چندان از نادان نفرت است . " پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود ، همفکر نداشت . بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است ، کودکی را در دو سالگی از پدرش میگیرد و میآورد در خانه خودش . کودک ، علی بن ابیطالب است . تا وقتی که مبعوث میشود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین میرود ، یعنی تا حدود دوازده سالگی این کودک ، مصاحب و همراهش فقط این کودک است . یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و همروحی و هم افقی او را داشته باشد ، غیر از این کودک نیست . خود علی ( ع ) نقل میکند که من بچه بودم ، پیغمبر وقتی به صحرا میرفت ، مرا روی دوش خود سوار میکرد و میبرد . در بیست و پنج سالگی ، معنی خدیجه از او خواستگاری میکند . البته مردم باید خواستگاری بکند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است . خودش افرادی را تحریک میکند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگاری کند . میآیند ، میفرماید آخر من چیزی ندارم . خلاصه به او میگویند تو غصه این چیزها را نخور و به او میفهمانند که خدیجهای که تو میگویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگاری کردهاند و حاضر نشده است ، خودش میخواهد . تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ میدهد . عجیب این است :