سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٩
نموده ، نه میگوید میآیم و نه میگوید نمیآیم . این زن عارفه مؤمنه به غیرتش برخورد ، یکمرتبه آمد خیمه را بالا زد و عتاب آمیز گفت : زهیر ! خجالت نمیکشی ؟ ! پسر فاطمه تو را میخواهد و تو مرددی که جوابش را بدهی ؟ ! بلند شو . فورا زهیر از جا حرکت کرد و رفت خدمت ابا عبدالله . تذکر این جور کار میکند : از مذاکرات ابا عبدالله و زهیر بن القین اطلاع دقیقی در دست نیست که حضرت چه به زهیر فرمود ، ولی آنچه قطعی و مسلم است این است که زهیری که رفت خدمت ابا عبدالله با زهیری که بیرون آمد گویی دو نفر بودند . یعنی زهیر خسته کوفته بی میل با رو دربایستی و اخمهای گرفته رفت ، یکمرتبه دیدند زهیر بشاش ، خندان و خوشحال از حضور ابا عبدالله بیرون آمد . همین قدر مورخین نوشتهاند : حضرت جریانهایی را که در اعماق روح او بود و فراموش کرده بود و غافل بود به یادش آورد یعنی یک خواب را بیدار کرد . وقتی که تبشیر باشد ، تذکر باشد ، بیداری باشد این جور یک افسرده را تبدیل به مجسمهای از نیرو و انرژی میکند . دیدند زهیر چهرهاش تغییر کرد و آن زهیر قبلی نیست ، آمد به سوی خیمهگاه خودش . تا رسید فرمان داد : خیمه مرا بکنید ! و شروع کرد به وصیت کردن : اموال من چنین بشود ، پسرهای من چنین ، دخترهای من چنین ، راجع به زنش وصیت کرد : فلان کس او را ببرد نزد پدرش . جوری حرف زد که همه فهمیدند که زهیر رفت . دیدند زهیر طوری دارد خداحافظی میکند که دیگر بر نمیگردد . این زن عارفه بیش از هر کس دیگر مطلبرا درک کرد . آمد دست به دامن زهیر انداخت و گریست و اشک ریخت ، گفت : زهیر ! تو رسیدی به مقامات عالیه و