سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٣
جواب نداد . دفعه سوم گفت : بیا ، وقتی رفتم ، دیدم پیغمبر در یک اتاقی که فقط فرشی که گویی از لیف خرماست در آن افتاده استراحت کرده ، و وقتی من رفتم مثل اینکه حضرت کمی از جا حرکت کردند ، دیدم خشونت این فرش روی بدن مبارکش اثر گذاشته . خیلی ناراحت شدم . بعد میگوید ( و شاید با گریه ) : یا رسول الله چرا باید این جور باشد ؟ چرا کسریها و قیصرها غرق در تنعم باشند و تو که پیغمبر خدا هستی چنین وضعی داشته باشی ؟ حضرت مثل اینکه ناراحت میشود ، از جا بلند میشود و میفرماید : چه میگویی تو ؟ این مهملات چیست که میبافی ؟ تو خیلی به نظرت جلوه کرده ، خیال کردهای من که اینها را ندارم ، این محرومیتی است برای من ؟ و خیال کردهای آن نعمت است برای آنها ؟ به خدا قسم که تمام آنها نصیب مسلمین میشود ، ولی اینها برای کسی افتخار نیست . ببینید زندگی پیغمبر چگونه بود . وقتی که مرد از خودش چه باقی گذاشت ؟ وقتی که علی مرد از خودش چه باقی گذاشت ؟ پیغمبر وقتی که از دنیا میرود یک دختر بیشتر ندارد . طبق معمول ، هر انسانی طبق عاطفه بشری و اگر از این معیارها پیروی بکند ، بالاخره دخترش است ، دلش میخواهد برایش یک ذخیرهایی مثلا خانه و زندگی تهیه کند . ولی برعکس ، یک روز وارد خانه فاطمه میشود ، میبیند فاطمه دستبندی از نقره به دست دارد و یک پرده الوان هم آویخته است . با آن علاقه مفرطی که به حضرت زهرا دارد ، بدون اینکه حرفی بزند بر میگردد . حضرت زهرا احساس میکند که پدرش این مقدار را هم برای او نمیپسندد . چرا ؟ زیرا دوره اهل صفه است . زهرا که همیشه اهل ایثار بوده است و آنچه از مال دنیا