سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧١
و کنیزها درست میکردند ، ابوذر بود و امر به معروف و نهی از منکر ، و جز امر به معروف و نهی از منکر چیز دیگری نداشت . عثمان هر چه کوشش کرد این زبانی را که ضررش از صدها شمشیر برای عثمان بیشتر بود ببندد نشد . تبعیدش کرد به شام نشد ، آورد کتکش زرد نشد ، غلامی داشت ، یک کیسه پول به او داد و گفت : اگر بتوانی این کیسه پول را به ابوذر بدهی ، قانعش بکنی که این پول را از ما بگیرد تو را آزاد میکنم . غلام چرب زبان آمد پیش ابوذر ، هر کار کرد و هر منطقی به کار برد ابوذر گفت : پول چیست که به من میدهد ؟ این اول باید روشن باشد . اگر سهم مرا میخواهد به من بدهد ، سهم دیگران را چطور ؟ سهم دیگران را میدهد که حالا میخواهد سهم مرا بدهد ؟ اگر سهم دیگران است که دزدی است ، اگر سهم من است پس کو سهم دیگران ؟ اگر مال دیگران را بدهد مال من را هم بدهد ، میپذیرم . اما چرا تنها به من میخواهد بدهد ؟ هر کار کرد قبول نکرد . آخر این غلام از یک راه دینی و مذهبی وارد شد ، گفت ابوذر ! آیا تو دلت نمیخواهد یک بنده آزاد بشود ؟ گفت : چرا ، خیلی هم دلم میخواهد . گفت : من غلام عثمانم ، عثمان با من شرط کرده که اگر تو این پول را بگیری مرا آزاد کند . محض اینکه من آزاد بشوم این پول را بگیر . این پول را بگیر نه برای خودت بلکه برای اینکه من آزاد بشوم . گفت : خیلی دلم میخواهد تو آزاد بشوی ولی خیلی متأسفم که اگر این پول را بگیرم تو آزاد شدهای ولی خودم غلام عثمان شدهام .