سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٧
ابواء عبور کند ، پائین آمد . اصحاب دیدند پیغمبر بدون اینکه با کسی حرف بزند ، به طرفی روانه شد . بعضی در خدمتش رفتند تا ببینند کجا میرود . دیدند رفت و رفت ، به نقطهای که رسید ، در آنجا نشست و شروع کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و . . . ولی دیدند در تأمل عمیقی فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصی دارد و در حالی که با خودش میخواند کم کم اشکهای نازنینش از گوشه چشمانش جاری شد . پرسیدند : یا رسول الله ! چرا میگریید ؟ فرمود : اینجا قبر مادر من است ، پنجاه سال پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم . عبدالمطلب دیگر بعد از مرگ این مادر ، تمام زندگیش شده بود رسول اکرم ، و بعد از مرگ عبدالله و عروسش آمنه ، این کودک را فوق العاده عزیز میداشت و به فرزندانش میگفت که او با دیگران خیلی فرق دارد ، او از طرف خدا آیندهای دارد و شما نمیدانید . وقتی که میخواست از دنیا برود ، ابوطالب که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان باقیماندهاش بود دید پدرش یک حالت اضطرابی دارد . عبدالمطلب خطاب به ابوطالب گفت : من هیچ نگرانی از مردن ندارم جز یک چیز و آن ، سرنوشت این کودک است . این کودک را به چه کسی بسپارم ؟ آیا تو میپذیری ؟ تعهد میکنی از ناحیه من که کفالت او را به عهده بگیری ؟ عرض کرد : بله پدر ! من قول میدهم ، و کرد . بعد از آن ، جناب ابوطالب ، پدر بزرگوار امیرالمؤمنین علی ( ع ) متکفل بزرگ کردن پیغمبر اکرم بود .