سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٨
بکند ، ما وظیفه هدایت و ارشاد داریم . اتفاقا در یکی از منازل بین راه
زهیر اجبارا در جایی فرود آمد که اباعبدالله فرود آمده بود ، چون اگر
میخواست به منزل دیگر برود قافلهاش نمیتوانست به حرکت ادامه دهد .
البته اباعبدالله خیمهشان را در یک طرف زده بودند و زهیر در طرف دیگر
. امام حسین میداند که زهیر میخواهد با او مواجه نشود ، ولی میخواهد زهیر
را متذکر کند « فذکر انما انت مذکر »، میخواهد بیدارش کند ، از خواب
غفلت بیرون بیاورد ، و نمیخواهد مجبورش بکند . یک نفر را نزد او
فرستاد ، فرمود برو به زهیر بگو : « اجب اباعبدالله » یعنی بگو ابا
عبدالله تو را میخواهد ، بیا اینجا . زهیر و اصحابش در خیمهای دور
همدیگر نشستهاند ، سفره پهن کرده و مشغول غذا خوردن هستند . یکمرتبه پرده
بالا رفت و این مرد وارد شد : یا زهیر اجب ابا عبدالله حسین بن علی تو
را میخواهد . [ زهیر با خود گفت : ] ای وای ! آمد به سرم هر آنچه
میترسیدم . اصحابش هم [ قضیه را ] میدانستند . نوشتهاند دست اینها به
اصطلاح ما همین جور در غذا ماند . از طرفی هم زهیر میدانست امام حسین
کیست ، فرزند پیغمبر است و رد کردن او کار صحیحی نیست . عرب مثلی
دارد ، میگوید : کانه علی راسه الطیر . [١] درباره اینها میگوید : کأنه
علی رؤوسهم الطیر . یعنی همین جور ماندند . زهیر درماند که چه بگوید .
سکوت [ فضای خیمه را فرا گرفته بود ] . جناب زهیر زن عارفهای دارد .
این زن مراقب اوضاع و احوال بود . از بیرون خیمه متوجه شد که فرستاده
ابا عبدالله آمده است و زهیر را دعوت کرده و زهیر سکوت
[١] [ گویی پرندهای روی سرش میباشد ] .