سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٥
چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین قرار است . بوعلی خواست عملا به او نشان بدهد . در یک زمستانی که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی آمده بود ، مقارن طلوع صبح که مؤذن اذان میگفت ، بوعلی بیدار بود ، بهمنیار را صدا کرد : بهمنیار ! بله ! بلند شو . چه کار داری ؟ خیلی تشنهام ، این کاسه را از آن کوزه آب کن بده که من رفع تشنگی بکنم . در آن زمان وسائلی مثل بخاری و شوفاژ که نبوده . رفته بود یک ساعت زیر لحاف ، در آن هوای سرد خودش را گرم کرده بود . حالا از این بستر گرم چه جور بیرون بیاید . شروع کرد استدلال کردن که استاد ! خودتان طبیب هستید ، از همه بهتر میدانید ، معده وقتی که در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد ، یکمرتبه سرد میشود ، ممکن است مریض بشوید ، خدای ناخواسته ناراحت بشوید . گفت من طبیبم تو شاگرد منی ، من تشنهام برای من آب بیاور . باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که آخر صحیح نیست ، درست است که شما استاد هستید ولی من خیر شما را میخواهم . اگر من خیر شما را رعایت کنم بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم . ( گفت : آدم تنبل را که کار بفرمایی نصیحت پدرانه به تو میکند ) . شروع کرد از این نصیحتها کردن . همینکه بوعلی خوب به خودش ثابت کرد که او بلند شو نیست ، گفت من تشنه نیستم ، خواستم تو را امتحان بکنم . یادت هست که به من میگفتی چرا ادعای پیغمبری نمیکنی ، مردم میپذیرند ؟ من اگر ادعای پیغمبری بکنم ، تو که شاگرد منی و چندین سال پیش من درس خواندهای حاضر نیستی امر مرا اطاعت کنی ، خودم دارم به تو میگویم بلند شو برای من آب بیاور ، هزار دلیل برای