سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٨
بیت المقدس ] مفت به چنگشان آمده باشد ، که در جنگ بدر ظاهرا مقداد اسود به پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ما آن حرف را نمیزنیم که یهود به موسی گفتند که تو با خدایت برو با آنها بجنگ ، وقتی که تصفیه کردی و مانع را برداشتی ما را خبر کن ، ما میگوییم که تو هر چه امر بکنی همان را اطاعت میکنیم ، اگر امر کنی خودتان را به دریا بریزید خودمان را به دریا میریزیم . اینها فکر کردند چکار کنند که تورات را تأیید و قرآن را تکذیب بکنند ولی مسلمین هم نفهمند که اینها دارند قرآن را تکذیب میکنند . آمدند افسانهها برای عمالقه ساختند . گفتند این عمالقه که در بیت المقدس بودند میدانید چه جور آدمهایی بودند ؟ ( میخواستند بگویند اگر نژاد ما نرفت بجنگد حق داشت و قرآن العیاذ بالله بیخود اعتراض کرده ، جای جنگیدن نبود . ولی بسیاری از مسلمین این مطلب را نفهمیدند ) . آن نژادی که در آنجا بودند از این نژادهای آدمهای معمولی نبودند که بشود با آنها جنگید . البته این را نگفتند " که بشود با آنها جنگید " که مسلمین بفهمند . گفتند مردمی آنجا بودند از اولاد زنی به نام عناق ، و عناق ، زنی بود که وقتی مینشست ده جریب در ده جریب را میگرفت ، و پسری داشت به نام عوج که وقتی موسی با عصایش آمد کنار او ایستاد ، با اینکه چهل ذراع قدش بود و چهل ذراع طول عصایش ، و چهل ذراع از زمین جستن کرد ، تازه عصای او خورد به قوزک پای عوج بن عناق . جمعی از اینها آمده بودند در بیابان بیت المقدس . موسی عدهای جاسوس فرستاد بود برای اینکه بروند خبر بیاورند که اینها چه میکنند . آدمهایی که قدشان چند فرسخ بود و حتی ماهی را از دریا میگرفتند مقابل خورشید کباب میکردند و