سیری در سیره نبوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٢
همین حرف را زد . امام فرمود : سبحان الله ! چطور شما به پیغمبر خدا چنین نسبتی میدهید ؟ ! آخر این چه پیغمبری شد که مشغول نماز باشد چشمش به یک کبوتر زیبا که بیفتد آنچنان دستپاچه بشود که نمازش را بشکند . این گناه اول ، یعنی فسق . تازه بعد از شکستن نمازش مثل بچهها بدود دنبال کبوتر ، در حالی که هم پیغمبر است و هم پادشاه ، و گویی کسی هم نبوده که به او بگوید آن کبوتر را برای من بگیر ، برود تا پشت بام و آنجا یک کبوتر دیگر از نوع انسان برایش پیدا بشود ، چشمش بیفتد به یک زن زیبا ، این دل هر جایی که دنبال کبوتر بود کبوتر را رها کند و یک دل نه صد دل عاشق این زن بشود . این گناه دوم . تازه تحقیق کند که این زن شوهر دارد یا ندارد . به او بگویند شوهر دارد . زن کی است ؟ زن یک سرباز فداکار که دارد در میدان جنگ فداکاری میکند . دوز و کلک درست بکند که این سرباز کشته بشود برای اینکه با زن او همبستر بشود . پس فسق هست ، فجور هست ، قتل نفس هست ، نماز شکستن هست ، عشق به زن شوهردار هست . آخر این چه پیغمبری شد ؟ ! حالا ریشه قضیه چیست ؟ از امام سؤال کردند پس قضیه چیست ؟ فرمود : قرآن که اصلا این حرفها را طرح نکرده . این حرفها چیست که از خودتان ساختهاید ؟ ! قضیه این است : روزی داوود - که حکمتها و قضاوتهای داوود ضرب المثل است - کوچکترین عجبی در قلبش پیدا شد که اگر قضاوت هم هست قضاوت داوودی است ، آنچنان صحیح در میان مردم قضاوت میکنم که هیچ وقت یک ذره تخلف نمیشود . مثل داستان یونس و داستان آدم و داستانهای دیگر . یک ذره عجب سبب میشود که خدا عنایت