إرشاد القلوب ت مسترحمی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٦٥ - باب چهارم در ترك دنيا و ياد مرگ
|
كم ببطن الأرض ثاو من وزير و أمير |
و صغير الشأن عبد خامل الذّكر حقير |
|
|
لو تأمّلت قبور القوم في يوم قصير |
لم تميّزهم و لم تعرف غنيّا من فقير |
|
چه بسيار از وزير و امير و مردمان ديگر در زير خاك پنهانند كه اگر تأمل در قبرها نمائى تميز نخواهى داد فقير را از غنى.
سعد وقاص هنگامى كه والى عراق شد طلبيد خرقه دختر نعمان (بن منذر) را، خرقه با جمعى از كنيزان آمد و گفت براى چه مرا احضار نمودى؟ اى سعد قسم بخدا آفتاب طلوع نكرد كه نباشد چيزى را كه ما ميخواستيم، پس غروب كرد آفتاب (عزت) ما در حالى كه ترحم نمودند بما كسانى كه حسد ميبردند بما، آرى نيست خانهئى كه داخل شود در آن فرح و سرور مگر آنكه در عقبش سختى و حزن وارد مىشود.
سپس گفت:
|
فبينا نسوق النّاس و الامر أمرنا |
إذا نحن فيهم سوقة نتنصّف |
|
|
فافّ لدينا لا يدوم سرورها |
تقلبنا ثاراتها و تصرف |
|
|
هم الناس ما ساروا يسيرون حولنا |
و إن نحن أومينا إلى الناس أوقفوا[١] |
|
پس در ميان اوقاتى كه ما امير بوديم و امر و نهى ميكرديم مردمان را و حكم حكم ما بود ناگاه گرديديم ما در ميان ايشان رعيتى كه بايد
[١]. شعر در جامع الشواهد است با كمى اختلاف و در آنجا گويد كه دختر نعمان موقعى كه بر مغيرة بن شعبه كه امير كوفه بود در زمان معويه وارد شد اين اشعار را گفت- مترجم.