عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٥١ - عزلت اصحاب كهف
زندگى نمىباشد و در مملكتى كه ما را مجبور سازند، تسليم فكرى شويم كه عقيده به آن نداريم احترام و توجهى نيست.
خداپرستان بار سفر بستند و دست از وطن شستند و به خاطر حفظ دين خود، راه اعتزال و گوشهگيرى و مهاجرت اختيار نمودند.
در كنار راه سگى به آنان پيوست و با ايشان همراه شد، جوانان ديدند مانعى نيست كه سگ به همراهشان بيايد و از آنان نگهبانى كند، جوانان آن قدر راه رفتند تا به شكاف كوه رسيدند، در شكاف كوه خوراكهايى به دست آوردند كه خوردند و آبى كه نوشيدند، سپس براى اين كه خستگى راه را از خود بگيرند و پاهايشان آماده حركت گردد دراز كشيدند، تا سلامتى خود را بازيابند ولى هنوز سر را زمين نگذاشته بودند كه چرت مختصرى بر چشمانشان احساس شد و بر پلكهاى آنان سنگينى كرد، بلافاصله به خواب عميقى فرو رفتند.
شب به دنبال روز آمد و سالى پس از سال ديگر آمد و آنان در خواب بودند، گوش و چشم آنان را خواب فرو گرفته بود، بادهاى هولناك و رعد و برق آن ها را بيدار نمىساخت، خورشيد طلوع مىكند و از روزنهاى درون شكاف را روشن مىسازد و نور و حرارت مىبخشد، ولى اشعه زرين خورشيد به بدن آنان نمىرسد، اين مسائل پى در پى و مرتب است تا اراده خدا به آن زمانى كه تعلق گرفته، تمام شود.
اگر كسى در وضع آنان دقت مىكرد، مىديد گاهى از طرف راست به چپ و از چپ به راست مىغلطند.
سيصد و نه سال از خوابشان گذشت، ناگهان از خواب برخاسته و متوجه شدند كه گرسنگى سختى بر آنان غالب شده است.
يكى از آنان گفت: من گمان مىكنم كه ساعتهاى طولانى در خواب بودهايم،